آرام و بی صدا میروم

آرام و بی صدا میروم!!!
دیرزمانیست که سوگوار خاطرات هستم...
امروز که می نگرم به گذشته و حال و آینده ...
در آن دور دست های رفته و دور دست های نیامده تنها سایه ای میبینم 
که در عزای خاطرات خویش ، تن پوشی سیاه بر تن دارد و دیگر هیچ...!!!
گذشته را بارها و بارها مرور کردم و آینده را در خلوت خویش بارها و بارها
به تصویر کشیدم و به حال خود رسیدم از آن همه زیبایی چیزی باقی نمانده...
جز مشتی خاطره و یادبود که دیگر رنگ و بوی تو را هم نمی دهد...
گویی تنها مشتی خاکستر سرد  برایم باقی مانده که با نسیمی نرم 
برامده از امتداد لبانم به نسیان می روند...
تا کی عزاداره خاطرات مُرده ام باشم؟؟؟
دیگر بس است ...
می گذرم...
مانند هر آنچه که گذشتنیست...
از تو نیز باید گذشت !!!
مانند تمام این روزهایی که بی تو گذشت و به یاد تو...
مانند تمام لحظاتی که با اشک و آه گذراندم ...
می بینی چه راحت از همه چیز گذشتم ؟؟؟
پس میتوان...
نوبت به گذشتن از خاطرات کهنه و به خاک نشسته توست...
هنگام عبور ، گامهایم را به قدری آرام برمیدارم تا مبادا حرکت 
هوای اطرافم ذره ای از گرد و غبارخاطراتت را به حرکت در آورد...
تا مبادا ظهور خاطرات به خاک نشسته ات پای رفتنم را سست کند...
تصمیمم جدیست ...
آرام و بی صدا میروم!!!
دیدگاه ها (۲۴)

دلم از نبودنت پر است !!!هر روز خاطراتم را ...الک می کنم ......

صفحه های تقویم مرا یاد گذر زمان می اندازند !نمیدانم ، پس کی ...

در چشمانم نگاه نکنبگذار غم آوازش را در خانه دیده گانم تنهایی...

با شروع باران تو را به یاد می آورم تمام بودن هایت را کنار پن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط