فیک Finding
فیک Finding
پارت 10:
ویو یون هون:
چ.... چیشد؟
من تونستم اون پسر رو ببینم؟
آروم دست پسر رو گرفتم و بردمش یه گوشه به یکی از افسر ها هم گفتم سریع باند و سُرُم بیاره، داشتم نگاش میکردم که با لحن تند گفت:«ببین من نمیدونم تو دیگه کدوم خری هستی باید این پرونده رو حل کنم چون..... وگرنه من میدونم و شما!»
همینجوری داشت حرف میزد و اصلا به من نگاه نمیکرد
(کانگ یون هون/ جیهوپ±)
/تموم شد؟
±نه
با این جمله بالاخره چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد و سریع پرید تو جاش جوری که فک کنم سرش به دیوار برخورد کرد
±یا حضرت پشم چرا من تو رو میبینم؟
/شاید چون جفتتم
±(شوک)
افسری که دنبال باند و سُرُم فرستاده بودمش اومد و بعد تحویل دادن وسایل با نگاه مبهمی به ما رفت،این پسره چقدر خوشگل و بی نقصه،صورتش مثل خورشید براق و نورانیه،چشماش...
نگاهم به لبش افتاد،یهو لبشو تر کرد و شروع کرد به حرف زدن
±اسم من جانگ هوسوکه،معمولا جیهوپ صدام میکنن، تو چی؟
/کانگ یون هون
±آهان...
ویو جی هوپ:
انگار یهو در افکارم غرق شدم،چقدر جذابه،عاههخب احمق پلیسه معلومه جذابه
اما با حرفی که زد گرمای شدیدی به صورتم هجوم اورد و فهمیدم بعلههه مثل گوجه سرخ شدم و این پسره هم داره به ریش نداشته ام میخنده.....
ویوی کوک:
چشمامو باز کردم آخرین چیزی که یادمه این بود که با تهیونگ داخل رستوران بودیم و یهو همه چیز سیاه شد ولی اینجا که شبیه رستوران نیست......
اروم بلند شدم و نشستم و با این حرکتم تهیونگ که رو صندلی نشسته بود و سرش رو روی تخت گذاشته بود بلند شد بهش لبخند زدم اما اون ابرو هاشو توی هم گره کرد و با صدای بلند غرید
_پسره ی احمق تو با خودت فکر نمیکنی وقتی اینقدر حالت بده نباید بری بیرون یا حداقل باید قرص هاتو با خودت ببری
از لحن بلندش جا خوردم
+م..من.... من
_تو چی؟
+من فقط میترسیدم اگه نیام سر قرار تو ناراحت بشی
تهیونگ از اینکه پسر رو ترسونده بود ناراحت شد
_چرا قرص هاتو نیاوردی؟
+ی... یادم رفت
چند دقیقه بعد:
کوک که دید تهیونگ اروم شده اروم گفت
+هنوز عصبانی ای؟
_نه فندق فقط کمی از حواس پرتیت ناراحتم یکم بیشتر به خودت اهمیت بده
+باشه از این به بعد بیشتر به خودم اهمیت میدم
_کیوت،آفرین
ویو تهیونگ:
یکم سر به سرش گذاشتم و بعد دیدم حالش هنوز کامل خوب نشده پس بهش گفتم من میرم بیرون یه نوشیدنی شیرین بگیرم تا حالت جا بیاد،با خواست خودش براش شیرموز گرفتم،حساب کردم و با یه شیرموز و یه قهوه مغازه رو ترک کردم.به در اتاق جونگ کوک نزدیک شدم و در رو باز کردم که یهو با یه پسره که عملا چسبیده بود به جونگ کوک مواجه شدم.اون مرتیکه چجوری جرئت کرده بود نزدیک پسر من بشه؟
حمایت یادتون نره خوشملا🫶🏻🌸✨
پارت 10:
ویو یون هون:
چ.... چیشد؟
من تونستم اون پسر رو ببینم؟
آروم دست پسر رو گرفتم و بردمش یه گوشه به یکی از افسر ها هم گفتم سریع باند و سُرُم بیاره، داشتم نگاش میکردم که با لحن تند گفت:«ببین من نمیدونم تو دیگه کدوم خری هستی باید این پرونده رو حل کنم چون..... وگرنه من میدونم و شما!»
همینجوری داشت حرف میزد و اصلا به من نگاه نمیکرد
(کانگ یون هون/ جیهوپ±)
/تموم شد؟
±نه
با این جمله بالاخره چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد و سریع پرید تو جاش جوری که فک کنم سرش به دیوار برخورد کرد
±یا حضرت پشم چرا من تو رو میبینم؟
/شاید چون جفتتم
±(شوک)
افسری که دنبال باند و سُرُم فرستاده بودمش اومد و بعد تحویل دادن وسایل با نگاه مبهمی به ما رفت،این پسره چقدر خوشگل و بی نقصه،صورتش مثل خورشید براق و نورانیه،چشماش...
نگاهم به لبش افتاد،یهو لبشو تر کرد و شروع کرد به حرف زدن
±اسم من جانگ هوسوکه،معمولا جیهوپ صدام میکنن، تو چی؟
/کانگ یون هون
±آهان...
ویو جی هوپ:
انگار یهو در افکارم غرق شدم،چقدر جذابه،عاههخب احمق پلیسه معلومه جذابه
اما با حرفی که زد گرمای شدیدی به صورتم هجوم اورد و فهمیدم بعلههه مثل گوجه سرخ شدم و این پسره هم داره به ریش نداشته ام میخنده.....
ویوی کوک:
چشمامو باز کردم آخرین چیزی که یادمه این بود که با تهیونگ داخل رستوران بودیم و یهو همه چیز سیاه شد ولی اینجا که شبیه رستوران نیست......
اروم بلند شدم و نشستم و با این حرکتم تهیونگ که رو صندلی نشسته بود و سرش رو روی تخت گذاشته بود بلند شد بهش لبخند زدم اما اون ابرو هاشو توی هم گره کرد و با صدای بلند غرید
_پسره ی احمق تو با خودت فکر نمیکنی وقتی اینقدر حالت بده نباید بری بیرون یا حداقل باید قرص هاتو با خودت ببری
از لحن بلندش جا خوردم
+م..من.... من
_تو چی؟
+من فقط میترسیدم اگه نیام سر قرار تو ناراحت بشی
تهیونگ از اینکه پسر رو ترسونده بود ناراحت شد
_چرا قرص هاتو نیاوردی؟
+ی... یادم رفت
چند دقیقه بعد:
کوک که دید تهیونگ اروم شده اروم گفت
+هنوز عصبانی ای؟
_نه فندق فقط کمی از حواس پرتیت ناراحتم یکم بیشتر به خودت اهمیت بده
+باشه از این به بعد بیشتر به خودم اهمیت میدم
_کیوت،آفرین
ویو تهیونگ:
یکم سر به سرش گذاشتم و بعد دیدم حالش هنوز کامل خوب نشده پس بهش گفتم من میرم بیرون یه نوشیدنی شیرین بگیرم تا حالت جا بیاد،با خواست خودش براش شیرموز گرفتم،حساب کردم و با یه شیرموز و یه قهوه مغازه رو ترک کردم.به در اتاق جونگ کوک نزدیک شدم و در رو باز کردم که یهو با یه پسره که عملا چسبیده بود به جونگ کوک مواجه شدم.اون مرتیکه چجوری جرئت کرده بود نزدیک پسر من بشه؟
حمایت یادتون نره خوشملا🫶🏻🌸✨
- ۲.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط