عنواناتاقی که نباید وجود میداشت

عنوان:«اتاقی که نباید وجود می‌داشت»

دستاشو توی جیبش فرو برد و قدم‌هاشو روی کف چوبی کارگاه آرام گذاشت. صدای «تق‌تق» کفش‌هاش مثل تیک‌تاک یه ساعت قدیمی تو سکوت شب می‌پیچید.
سامر همیشه بهت می‌گفت: «این ساختمون تو دلش خاطره قایم کرده، مواظب باش کدومشونو بیدار می‌کنی.»

امشب، بالاخره یکی از اون خاطره‌ها بیدارشد.

وقتی نور چراغ‌قوه رو روی دیوار پشتی انداخت، خطی باریک دید؛ انگار درزی که همیشه اونجا بوده ولی هیچ‌کس بهش دقت نکرده.
با انگشت روش کشید. سرد بود… غیرعادی سرد.

درز، مثل یه لبخند بسته، لرزید.
و باز شد.

پشتش **اتاقی بود که نباید وجود می‌داشت**؛ نه تو نقشه‌ها، نه تو خاطرات، نه حتی تو کابوس‌های سامر.
اتاق، بوی خاکِ خیس و کاغذ سوخته می‌داد. وسطش یه میز چوبی بود با یه دفتر که صفحه‌هاش باد می‌خوردن بدون این‌که نسیمی باشه.

یوری…
اسمش رو روی جلد دید.
دست‌خطی که شبیه دست‌خط خودش بود ولی یک‌جورهایی *قدیمی‌تر* و *خسته‌تر*.

صفحه اول:
«اگر داری این رو می‌خونی… پس بالاخره پیدام کردی.»
جوهر هنوز خیس بود، انگار همین چند لحظه پیش نوشته شده باشد.

از پشت سر، صدای پا اومد.
آروم… منظم… کسی که اصلاً نباید توی ساختمون باشه.

سامر نبود.
و این رو از طرز نفس کشیدنش فهمید.

---

اگه دوست داشتین بگید پارت بعد هم بزارم💕✨🐣
دیدگاه ها (۰)

🐣ادیت خودم از فیلیکس ✨🤍#اصکی_ممنوع🚫

🐶🐶🐶/𝑰𝒏𝒔𝒕𝒂𝒈𝒓𝒂𝒎به‌روزرسانی اینستاگرام @.bright (بازیگر تایلندی...

P18در بسته شد.هوای داخل اتاق فرق داشت.بوی چوب تیره و قهوه تل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط