در بلندای هجای سکوت فریادم
در بلندای هجای سکوتِ فریادم
به بغض ِگریهِ مستانهِ عشق اندیشیدم
کدامین ظلم ،عشق را به رویا سپرد؟
و کدامین مرگ ، انسانها را در حسرت دوستی غوطه ور کرد؟
در نگاه حسرت زده شب
سکوت بیتوته کرده بود
سرمای نفرت ، اشک را به چشمان می خشکاند
و من به انتظار طلوع آفتاب
فریاد زدم عشق خواهد آمد
و گریستم چون ابر
اشکهایم بر سر سایه های تباهی ،منجمد،تنها،رها از دنیا ، به نیستی رفتند
و راستی از نیستی در وجودم پُر شد
تا طلوع او
تا انتظار گرمایش
یخ های وجود
به بغض ِگریهِ مستانهِ عشق اندیشیدم
کدامین ظلم ،عشق را به رویا سپرد؟
و کدامین مرگ ، انسانها را در حسرت دوستی غوطه ور کرد؟
در نگاه حسرت زده شب
سکوت بیتوته کرده بود
سرمای نفرت ، اشک را به چشمان می خشکاند
و من به انتظار طلوع آفتاب
فریاد زدم عشق خواهد آمد
و گریستم چون ابر
اشکهایم بر سر سایه های تباهی ،منجمد،تنها،رها از دنیا ، به نیستی رفتند
و راستی از نیستی در وجودم پُر شد
تا طلوع او
تا انتظار گرمایش
یخ های وجود
- ۵۴.۸k
- ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط