به ساعت نگاه کردم. پنج و بیست دقیقه صبح بود. دوباره خوابی

به ساعت نگاه کردم. پنج و بیست دقیقه صبح بود. دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم. پنج و بیست دقیقه صبح بود. فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام. خوابیدم. وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم پنج و بیست دقیقه صبح بود. سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند. بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی. آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی. بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند. بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود. بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست. قدر این آدم ها را باید بدانیم،
قبل از پنج و بیست دقیقه...
@naghmehmihan
دیدگاه ها (۲)

بزودی. بزودی. بزودی. بزودی. این بزودی یعنی کی خواهد بود؟ چه ...

در میان روزها از "روز دوم" بدم می آید..روز دوم بی رحم ترین ر...

می‌دانی چیست؟به نظر می‌رسد زندگی مشکل نیست،بلکه مشکلات زندگی...

‌عادت ها می توانند انسان را نابود کنند ؛کافی است انسان به گر...

پارت ۱۱ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که گوشیم زنگ خورد.با چشم‌های نی...

My professor Chapter:2Part:90زمان حال| سئولهنوزم به یه نقطه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط