پارت سوم

پارت سوم
🛐عـشــقـــ اجــبـــاریــ🛐
پدرش نفس عمیقی کشید و گفت:باید....باید،با پسر آقای جئون ازدواج کنی!!
هانول کمی مکث کرد و بعدش شروع به خندیدن کرد و گفت:وایی...نفسم...آخ بابا خیلی شوخی باحالی بود،خودت می‌دونی که م،من نمیخوام از،،ازدواج کنم!!
پدرش محکم تر دستای دختر کوچولوش که الان یه خانوم برا خودش شده بود و گرفت و گفت:دخترم، من مجبورم،بخاطر شرکت،بخاطر خانوادمون،باور کن ......مجبورم!
هانول با صدایی که پر از بغض بود لب زد:و..ولی بابا ..م..من نمیخوام ازدواج کنم....من حتی نمیدونم آقای جئونی که میگی......کیه!!
پدر هانول با صدای آرومی گفت:این ازدواج واقعی نیست فقط ۳سال،بعدش میتونین جدا شین
هانول که تا الان گریش میومد یهو عصبانی شد و دستاش از دستای پدرش درآورد بلند شد و با داد گفت:شرکت از دخترت مهم تره؟پول بیشتر برات ارزش داره تا زندگی بچت؟اینقدر برات بی ارزشم من؟مگه تو نبودی که تو بچگی بهم میگفتی من دخترم و با دنیا عوض نمیکنم؟مگه تو نبودی میگفتی نمیزارم دخترم ناراحت شه و دلش بشکنه؟الان داری کاری می‌کنی که بزور ازدواج کنم؟اینه پدریت؟
پدرش که سعی در آروم کردن دختر کوچولوش داشت با صدای نسبتا بلندی گفت:هانول بسه!وقتی از هیچی خبر نداری حرف نزن،نمیدونی چی شده ،مجبوری با پسرش ازدواج کنی!مجبورم که تورو همسر پسرش کنم،فک می‌کنی این برا من راحته؟فکر می‌کنی من خیلی راضیم؟منم مجبورم دختر مجبور!
هانول با بغض لب زد:از همتون متنفرم ،،،از همتون!!
و بعد دویید و رفت اتاقش و در رو قفل کرد،پشت در نشست و با صدای بلند گریه کرد،همینجوری گریه میکرد که دید جینا داره زنگ میزنه بهش
(میمون درختی🐵🤎)
جواب داد با گریه گفت:جینا،بدبخت شدم
جینا که صدای گریه هانول و شنید با نگرانی گفت:دختر چی شده!
هانول با گریه گفت:نمیشه..هق ..اینجا بگم..هق...میشه بیام پیش تو
جینا لب زد:آره دختر چرا نشه ،بیام دنبالت؟
هانول با بغض لب زد:نه ...نمی‌خواد خودم میام
دختر از خونه زد بیرون و سوار ماشینش شد با سرعت به طرف خونه جینا رفت ،رسید و زنگ در رو زد که بلافاصله در باز شد و جینا جلوی در ظاهر شد و گفت:هانول چیشده،چرا آنقدر بهم ریخته ای،بیا تو دوتایی باهم تو رفتن و روی مبل نشستن و هانول شروع به حرف زدن کرد:جینا،بابام میگه باید ازدواج کنی
جینا که تا الان آروم نشسته بود با حرف هانول از چشاش گرد شد با داد گفت:یعنی چی،بخاطر چی اصلا،اونکه می‌دونه تو نمی‌خوای ازدواج کنی
دختر با حالت بعضی گفت:نمیدونم،میگه بخاطر شرکت،میگه تو نمیدونی چه اتفاقی افتاده و باید قبول کنی
جینا با حالت کلافگی لب زد:شرکت از دخترش مهم تره؟
هانول به مبل تکیه داد و گفت:منم بهش همینو گفتم،اما گفت خودشم مجبوری این کارو می‌کنه
جینا عصبی لب زد:مگه ازدواج بچه بازیه که مجبورش کنن، مگه کشکه ، اصلا تو پسررو دیدی؟اسمش چیه چجوری آدمیه؟
هانول با خستگی لب زد:باور کن هیچی نمیدونم درباره کسی که می‌خوام باهاش ازدواج کنم،نه دیدمش،نه می‌دونم چند سالشه،نه اخلاقشو میدونم،هیچی!
جینا خنده عصبی کرد گفت:عالیه ،بیا بریم تو اتاق
شاید چند روز نباشم بخاطر اینترنت و اینا پس پارت ۳ رو گذاشتم
شرطا:
کامنت:۸
لایک:۱۶
بازنشر:۴
بوس به همتونننننن💋✨🎀
دیدگاه ها (۹)

پارت چهارمی که پاک شد😭💔 🛐عشق اجباریــــ🛐جینا خنده...

اینم لباساشون تو پارت ۴💔

آره بیبی🤣💋

آرع عزیزم می‌دونم😉💋

سناریو هایتانی ریندو ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ماشین به سرعت ا...

پارت دوم 🛐عشــقــ اجـبـاریــــ🛐هانول و جینا داشتن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط