ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگهتادهنشووامیکردآب مبرفت

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه،تادهنشووامیکردآب مبرفت تودهنش،نمیتونست بگه؛دست کردم توآکواریوم درش آوردم.شروع کردازخوشحالی بالا پایین پریدن.دلم نیومددوباره بندازمش اون تو!
انقده بالاپایین پریدخسته شدخوابید،دیدم بهترین موقعست تاخوابه دوباره بندازمش توآب!
ولی الان چندساعته بیدارنشده!
یعنی فکرکنم بیدارشده دیده انداختمش اون تو قهرکرده خودشوزده به خواب....!!
این داستان رفتاربعضی ازآدمهایی است که کنارمونند،دوستشون داریم ودوستمون دارن ولی مارونمیفهمند وفقط تودنیای خودشون دارن بهترین رفتار رو باما میکنند.
دیدگاه ها (۱)

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه،تادهنشووامیکردآب مبرفت تو...

حمیدرضای عزیزم

اینم وحیدتوپول عزیزدل من

فاصله هاهیاهومیکنندوصدای هق هق دل تنگی ام درنوسان بودن ونبود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط