Part
Part:139
پرستار : خب کیا میمونن
تهیونگ : ما سه نفر
پرستار : من گفتم دو نفر آقا
هانی : لطفا
پرستار : باشه برید داخل
تهیونگ : بریم
هانی : وایییی دخترمو ببین
تهیونگ : میره بالا سر لارا و سرشو نوازش میکنه
تهیونگ : لارایی بیدارشو قشنگم الان که وقت خواب نیست
کوک : بچه ها یه نفر داره زنگ میزنه اونم تصویری
هانی : کیه
کوک : نینا
تهیونگ : جواب بده خیلی وقته حرف نزدیم
کوک : باش
کوک : دختر بابایی چطوره
نینا : پاپایی چطولی مامایی خوبه
کوک : همه خوبن دخترم تو چطوری
دکتر : حال دخترمون کاملا خوبه و داره بهتر میشه
کوک : بابایی قربونت بشه
هانی : نینا(بغض)
نینا : مامایی چطولی
هانی : خوبم عشقم
نینا: اونی توجاس
هانس: اونی خوابه
نینا : اما من دلم بلاش تنگ شوده
تهیونگ : پس من چی وروجک
نینا : اوپایییییی
تهیونگ : تو که دلت برا اونی تنگ شده
نینا : من تولم میخوام
تهیونگ : فدات شم
دکتر : خب دیگه وقت خوابه با اجازه منو نینا بریم
نینا : اما اونی جونیمو ندیدم
دکتر : یه وقت دیگه دخترم بگیر بخواب شب خوش
قطع میکنه......
تهیونگ : هوفففف اون بچم اونجا گیره
کوک : فک کنم لارا داره بیدار میشه
لارا : ما....ما..ن....نه....نه...نمیخوام....من...من..هرزه...نیستم(گریه شدید)
تهیونگ : لارا (نگران)
لارا : کمک(جیغ بلند میزنه و یهو از خواب میپره)
لارا : میترسم
هانی : لارا (نگران)
لارا : هانی (بغض)
هانی : هیش بیا بغلم
تهیونگ : لارا ما همه پیشتیم نباید بترسی
لارا : برو اونور
تهیونگ : لارا
لارا : تهیونگ برو اونور
تهیونگ : باشه ببین رفتم
کوک : اهم منم هستم
لارا : تو از اون بدتر
هانی : من واقعا نمیدونستم آجوما میاد نمیدونم چطور بهت بفهمونم
لارا : باشه نمیخواد بفهمونی
هانی : لارا چت شد یهو قبلا هم اینجوری میشدی
لارا : (ساکت نگاه میکنه)
هانی : لارا نمیخوای بگی برای معاینه بهتر باید بفهمیم
لارا : عاره (بغض)
هانی : هیش نباید گریه کنی فهمیدی خب
دکتر : خب خب انگار مریضمون بهوش اومده
تهیونگ : سلام دکتر
دکتر : اهم آقایون لطفا بیرون
تهیونگ : چرا؟؟
هانی : کوک ته رو ببر بیرون
کوک : بیا بیا بیرون
تهیونک : واسا نه وایسا
هانی : هوفففف خدایا خب دکتر جون شما کارتونو شروع کنین
دکتر : البته
چند دقیقه بعد
دکتر : خب میتونم لارا صداتون کنم
لارا : البته
دکتر : خب لارا چندتا سوال میپرسم بدون اینکه دروغ بگی باید جواب بدی فهمیدی مبادا دروغ بگی فهمیدی
لارا : اوهوم
دکتر : از چند سالگی اینطور میشدی
لارا : ۱۴ سالگی
دکتر : هوم ۱۴ وقتی اینجوری میشدی بیمارستان میرفتی
لارا : نه
دکتر : چرا
لارا : خب من تو یتیم خونه بودم اونجا اگه بمیری هم نمیبرنت بیمارستان
دکتر : پس چجوری خوب میشدی
پرستار : خب کیا میمونن
تهیونگ : ما سه نفر
پرستار : من گفتم دو نفر آقا
هانی : لطفا
پرستار : باشه برید داخل
تهیونگ : بریم
هانی : وایییی دخترمو ببین
تهیونگ : میره بالا سر لارا و سرشو نوازش میکنه
تهیونگ : لارایی بیدارشو قشنگم الان که وقت خواب نیست
کوک : بچه ها یه نفر داره زنگ میزنه اونم تصویری
هانی : کیه
کوک : نینا
تهیونگ : جواب بده خیلی وقته حرف نزدیم
کوک : باش
کوک : دختر بابایی چطوره
نینا : پاپایی چطولی مامایی خوبه
کوک : همه خوبن دخترم تو چطوری
دکتر : حال دخترمون کاملا خوبه و داره بهتر میشه
کوک : بابایی قربونت بشه
هانی : نینا(بغض)
نینا : مامایی چطولی
هانی : خوبم عشقم
نینا: اونی توجاس
هانس: اونی خوابه
نینا : اما من دلم بلاش تنگ شوده
تهیونگ : پس من چی وروجک
نینا : اوپایییییی
تهیونگ : تو که دلت برا اونی تنگ شده
نینا : من تولم میخوام
تهیونگ : فدات شم
دکتر : خب دیگه وقت خوابه با اجازه منو نینا بریم
نینا : اما اونی جونیمو ندیدم
دکتر : یه وقت دیگه دخترم بگیر بخواب شب خوش
قطع میکنه......
تهیونگ : هوفففف اون بچم اونجا گیره
کوک : فک کنم لارا داره بیدار میشه
لارا : ما....ما..ن....نه....نه...نمیخوام....من...من..هرزه...نیستم(گریه شدید)
تهیونگ : لارا (نگران)
لارا : کمک(جیغ بلند میزنه و یهو از خواب میپره)
لارا : میترسم
هانی : لارا (نگران)
لارا : هانی (بغض)
هانی : هیش بیا بغلم
تهیونگ : لارا ما همه پیشتیم نباید بترسی
لارا : برو اونور
تهیونگ : لارا
لارا : تهیونگ برو اونور
تهیونگ : باشه ببین رفتم
کوک : اهم منم هستم
لارا : تو از اون بدتر
هانی : من واقعا نمیدونستم آجوما میاد نمیدونم چطور بهت بفهمونم
لارا : باشه نمیخواد بفهمونی
هانی : لارا چت شد یهو قبلا هم اینجوری میشدی
لارا : (ساکت نگاه میکنه)
هانی : لارا نمیخوای بگی برای معاینه بهتر باید بفهمیم
لارا : عاره (بغض)
هانی : هیش نباید گریه کنی فهمیدی خب
دکتر : خب خب انگار مریضمون بهوش اومده
تهیونگ : سلام دکتر
دکتر : اهم آقایون لطفا بیرون
تهیونگ : چرا؟؟
هانی : کوک ته رو ببر بیرون
کوک : بیا بیا بیرون
تهیونک : واسا نه وایسا
هانی : هوفففف خدایا خب دکتر جون شما کارتونو شروع کنین
دکتر : البته
چند دقیقه بعد
دکتر : خب میتونم لارا صداتون کنم
لارا : البته
دکتر : خب لارا چندتا سوال میپرسم بدون اینکه دروغ بگی باید جواب بدی فهمیدی مبادا دروغ بگی فهمیدی
لارا : اوهوم
دکتر : از چند سالگی اینطور میشدی
لارا : ۱۴ سالگی
دکتر : هوم ۱۴ وقتی اینجوری میشدی بیمارستان میرفتی
لارا : نه
دکتر : چرا
لارا : خب من تو یتیم خونه بودم اونجا اگه بمیری هم نمیبرنت بیمارستان
دکتر : پس چجوری خوب میشدی
- ۶.۶k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط