هفتمین عشق
هفتمین عشق
فصل ۲
Part 1
هانا : حق نداری راجب خواهرم اینجوری صحبت کنی
اون زندست ....اون هیچوقت منو تنها نمیزاره
تهیونگ : ب..باشه
هانا:کوک( چشم غره)
بشین سر میز
- نمیخاممم عهه
هانا :حرفمو دوبار تکرار نمیکنم ...
- باشه
هانا:بعد ناپدید شدن ات همه تو یه خونه زندگی میکنیم و فعلا شغلمون رو متوقف کردیم
ولی کاترین بهمون دروغ گفته بود و باباش نمرده بوده و همش نقشه واسه کشتن ات بوده
الانم که باباش بعد مرگ کاترین در به در دنبال انتقامه
یومی:هانا ...(داد)
هانا؛چیه
یومی:دوساعته دارم صدات میزنم معلومه کجایی؟
هانا:خب چی میخای
یومی؛من به همه میگم ...
هانا:دهنتو ببند الان وقتش نیست
یومی؛ بسه دیگه
تهیونگ:چی شده
یومی :هانا حاملست
تهیونگ:هانااااا
هانا:الان وقت مناسبی نیست که بگم حامله ام وایستا ات بیاد
تهیونگ :چرا نمیخایید بفهمید ات مردهههههه(داد)
من سیرم خدافظ
از سر میز بلند شدم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم حتی نمیدونم کجا دارم میرم
سه ماهه غیب شده خب معلومه که مرده بسه دیه
روای جونگ کوک
- منم سیرم دستتون درد نکنه
نامجون؛کجا میری باز
- میرم دنبال ات بگردم
جیهوپ:امشب زودتر بیا خونه خواهرت داره از آمریکا بر میگرده
- باشه جیهوپ
هانا:سر راهت چندتا گل بگیر گلایی که ات دوست داره
- هر روز همین کارو میکنم نمیخاد تو بهم بگی
روای جیا ....
بعد فوت ات فضای خونه خیلی سرد شده بود
و برای اینکه یکم حال و هواشون رو عوض کنم
سوار هواپیما شدم و به سمت مقصد حرکت کردم ....
روای تهیونگ
تو اون خونه قشنگ نفس آدم میگیره از طرفی هانا اصن بهم نگفته بود حامله ام و این اعصابمو خورد میکرد
رفتم یکم کنار دریا حال و هوام عوض شه نشستم کنار دریا و از منظره لذت میبردم که توپ یه بچه به سمتم اومد بلند شدم برم توپ رو بهش بدم که بچه بدو بدو اومد سمتم
یهو یاد هانا افتادم
باید برگردم و همه چیو حل کنم
داشتم میرفتم که چشم به یه نفر آشنایی خورد
شبیه ات بود شایدم خود ات
رفتم نزدیک و دستمو گذاشتم رو شونش ...ات
🌚🌚
شرط 27 لایک
27 کامنت
#رمان #فیک #سناریو #واکنشات
#جونگکوک #تهیونگ #جیهوپ #نامجون #جین #جیمین #شوگا #بی_تی_اس #ارمی
فصل ۲
Part 1
هانا : حق نداری راجب خواهرم اینجوری صحبت کنی
اون زندست ....اون هیچوقت منو تنها نمیزاره
تهیونگ : ب..باشه
هانا:کوک( چشم غره)
بشین سر میز
- نمیخاممم عهه
هانا :حرفمو دوبار تکرار نمیکنم ...
- باشه
هانا:بعد ناپدید شدن ات همه تو یه خونه زندگی میکنیم و فعلا شغلمون رو متوقف کردیم
ولی کاترین بهمون دروغ گفته بود و باباش نمرده بوده و همش نقشه واسه کشتن ات بوده
الانم که باباش بعد مرگ کاترین در به در دنبال انتقامه
یومی:هانا ...(داد)
هانا؛چیه
یومی:دوساعته دارم صدات میزنم معلومه کجایی؟
هانا:خب چی میخای
یومی؛من به همه میگم ...
هانا:دهنتو ببند الان وقتش نیست
یومی؛ بسه دیگه
تهیونگ:چی شده
یومی :هانا حاملست
تهیونگ:هانااااا
هانا:الان وقت مناسبی نیست که بگم حامله ام وایستا ات بیاد
تهیونگ :چرا نمیخایید بفهمید ات مردهههههه(داد)
من سیرم خدافظ
از سر میز بلند شدم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم حتی نمیدونم کجا دارم میرم
سه ماهه غیب شده خب معلومه که مرده بسه دیه
روای جونگ کوک
- منم سیرم دستتون درد نکنه
نامجون؛کجا میری باز
- میرم دنبال ات بگردم
جیهوپ:امشب زودتر بیا خونه خواهرت داره از آمریکا بر میگرده
- باشه جیهوپ
هانا:سر راهت چندتا گل بگیر گلایی که ات دوست داره
- هر روز همین کارو میکنم نمیخاد تو بهم بگی
روای جیا ....
بعد فوت ات فضای خونه خیلی سرد شده بود
و برای اینکه یکم حال و هواشون رو عوض کنم
سوار هواپیما شدم و به سمت مقصد حرکت کردم ....
روای تهیونگ
تو اون خونه قشنگ نفس آدم میگیره از طرفی هانا اصن بهم نگفته بود حامله ام و این اعصابمو خورد میکرد
رفتم یکم کنار دریا حال و هوام عوض شه نشستم کنار دریا و از منظره لذت میبردم که توپ یه بچه به سمتم اومد بلند شدم برم توپ رو بهش بدم که بچه بدو بدو اومد سمتم
یهو یاد هانا افتادم
باید برگردم و همه چیو حل کنم
داشتم میرفتم که چشم به یه نفر آشنایی خورد
شبیه ات بود شایدم خود ات
رفتم نزدیک و دستمو گذاشتم رو شونش ...ات
🌚🌚
شرط 27 لایک
27 کامنت
#رمان #فیک #سناریو #واکنشات
#جونگکوک #تهیونگ #جیهوپ #نامجون #جین #جیمین #شوگا #بی_تی_اس #ارمی
- ۱۷.۲k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط