کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم

کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم
کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم
مدتی بی بهـــــار طی بکنم دوسه پاییــــز دربــه در بشوم

خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیـــر بعیــــد زندگی ام

دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبـــار سرگردان یک نفــر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

حرفهــــای قشنگ پشت سرم آرزوهـــــای مادر و پدرم

حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت دوستت دارم پس دعـــا مـــی کنم پدر نشوی

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستـم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بـزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم
دیدگاه ها (۱)

یک باغ تنهایی است باغی پر از گلهای حسرت. سالهاست جغدی پیر بر...

من روز ها تا ظهر میخوابممن هر شب رو تا صبح بیدارمرستاک****

نگرانم ...پاییز که برسدساعت ها را عقب میکشنددلتنگی امیک ساعت...

دنیا ...جای خوبی برای شاعر شدن نیستاین بار که برگردمدرخت می ...

ص ۴۶بعد از دانشگاه به دنبال پریسا البته با فاصله و خیلی سر ب...

پدر پریسا گفت  سیاوش جان چند لحظه صبر کن با شما کار دارم . ق...

« ازدواج به اجبار »Part 1ویوی لیانا:نور کم‌جان گوشی‌ام، تاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط