سناریو قهوه با بوی شکلات

عاححح سلامححح جدی جدی این سناریویه قهوه با بویه شکلات و از دشمنان تا عاشقان رو تموم کنم از ویس میرم😃(مثل بعضیا مریض نیستم سناریو رو ول کنم برم😔🙏)
پارت ۱۳
3.
۲.
۱.
اکشنحح🤓🗣

در با صدای آرومی باز شد.

عسل ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد و دستش رو جلوی دهنش گذاشت. چیفویو سریع جلوی او ایستاد و با اشاره ازش خواست ساکت بمونه.

صدای مأمور از بیرون اومد: کسی اینجاست؟

چیفویو خیلی آروم زمزمه کرد: تکون نخور.

عسل زیر لب گفت: اگه منو ببینن چی؟

چیفویو: نمی‌ذارم ببیننت.

عسل با اخم نگاهش کرد: تو زیادی مطمئنی.

چیفویو: چون می‌دونم دارم چیکار می‌کنم.

مأمور چند قدم وارد ساختمان شد. نور چراغ‌قوه‌اش روی دیوارها حرکت می‌کرد و هر لحظه به جایی که آن دو پنهان شده بودند نزدیک‌تر می‌شد.

عسل خیلی آهسته گفت: چیفویو...

چیفویو: هوم؟

عسل: اگه مجبور بشی بین من و وظیفه‌ات یکی رو انتخاب کنی، چی؟

چیفویو برای لحظه‌ای جواب نداد.

بعد گفت: الان وقت این سؤال نیست.

عسل: اتفاقاً هست.

چیفویو نگاه کوتاهی به او انداخت: بعداً جواب می‌دم.

عسل: قول؟

چیفویو: قول.

ناگهان مأمور درست جلوی اتاق ایستاد.

مأمور: اینجا رو هم بگردید.

چیفویو آرام نفسش رو بیرون داد.

عسل با نگرانی بهش نگاه کرد.

چیفویو خیلی آهسته گفت: وقتی گفتم بدو، بدون اینکه برگردی فرار کن.

عسل: و تو؟

چیفویو: من پشت سرت میام.

عسل: دروغ نگو.

چیفویو با تعجب نگاهش کرد.

عسل ادامه داد: اگه بخوای خودتو قربانی کنی، من می‌فهمم.

چیفویو لبخند کمرنگی زد: هنوزم زیادی منو می‌شناسی.

عسل: تو گفتی منو می‌شناسی.

چیفویو: گفتم.

عسل: پس می‌دونی من بدون تو نمی‌رم.

چیفویو چند لحظه ساکت موند.

بعد خیلی جدی گفت: این دقیقاً چیزیه که ازش می‌ترسم.

در همان لحظه صدای مأمور نزدیک شد.

مأمور: اینجا خالیه.

صدای قدم‌ها دوباره دور شد.

چیفویو سریع در پشتی ساختمان رو باز کرد.

چیفویو: الان!

هر دو از در بیرون رفتند و وارد کوچه شدند.

اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدای پدر عسل از انتهای کوچه بلند شد.

پدر عسل: عسل!

عسل ایستاد.

چیفویو: نه، وایسا!

پدر عسل با دیدن چیفویو اخم کرد.

پدر عسل: از دختر من فاصله بگیر.

چیفویو: اگه من نبودم، الان پلیسا گرفته بودنش.

پدر عسل: من از یه پلیس تشکر نمی‌کنم.

چیفویو: لازم نیست.

عسل بین آن دو ایستاد.

عسل: بابا، الان وقت دعوا نیست!

پدر عسل: عسل، بیا اینجا.

عسل به چیفویو نگاه کرد، بعد به پدرش.

برای چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.

پدر عسل: انتخاب کن.

عسل با تعجب گفت: چی؟

پدر عسل: یا با ما میای، یا کنار اون می‌مونی.

چیفویو سریع گفت: عسل، لازم نیست انتخاب کنی.

پدر عسل: ساکت باش، پلیس.

عسل با عصبانیت گفت: من خودم تصمیم می‌گیرم!

پدرش چند لحظه به او خیره ماند.

عسل دستش را مشت کرد و گفت: من با بابام میام...

چیفویو نگاهش را پایین انداخت.

عسل ادامه داد: ولی این به این معنی نیست که به چیفویو اعتماد ندارم.

پدر عسل چیزی نگفت.

چیفویو فقط آرام گفت: همین برای امشب کافیه.

عسل قبل از رفتن برگشت و نگاهش کرد.

عسل: فردا جواب اون سؤالم رو می‌خوام.

چیفویو: کدوم سؤال؟

عسل: اینکه اگه مجبور بشی بین من و وظیفه‌ات انتخاب کنی... کدوم رو انتخاب می‌کنی؟

چیفویو چند ثانیه به او نگاه کرد.

چیفویو: فردا می‌فهمی.

عسل لبخند کوچکی زد و همراه پدرش رفت.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند که فردا، این انتخاب خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردند، جلویشان قرار می‌گیرد.

تا پارت بعدی بای 🤓
دیدگاه ها (۳)

سناریو قهوه با بوی شکلات

سناریو قهوه با بوی شکلات

سناریو قهوه با بوی شکلات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط