عوقتی دعوامون میشه و دست رومون بلند میکننتئودور

عوقتی دعوامون میشه و دست رومون بلند میکنن(تئودور )
چند ماه از جنگ هاگوارتز گذشته بود و همه مون حال و روز خوبی نداشتیم و از زمانی که تئودور به سمت مرگخوار ها رفته بود و و مستقیم و رو در رو با من مبارزه کرده بود دیگه ندیده بودمش
در برج نجوم نشسته بودم و زانو هام رو بغل کرده بودم به بیرون نگاه میکردم
باورم نمیشد تئو انقدر آسون تونسته بود تمام چیزایی که بینمون بود رو زیر پاش له کنه و به راحتی در مقابلم مبارزه کنه
در فکر و خیالاتم غرق شده بودم و توجهم به اطراف نبود که با صدای پایی سریع برگشتم
با دیدن تئو خنده عصبی سر دادم و گفتم : اومدی کار ناتمومت رو تموم کنی ؟
تئو گفت : من مجبور بودم ا/ت
گفتم : خیلی پرویی تئودور چطور روت میشه وقتی توی اون فاجعه بیشتر از همه به کمکت نیاز داشتم در مقابلم وایسادی
تئو گفت : من پشیمونم باشه
گفتم : پشیمونیت به درد جرز دیوار میخوره تئو حالم ازت بهم میخوره کاشکی توی همون مبارزه می‌تونستم بکشمت
تئو با لحنی جدی گفت : زیاده روی نکن و درست حرف بزن
گفتم : درست حرف بزنم ؟ جالبه آقای نات دو قورت و نیمت هم باقیه من زیاده روی میکنم یا تو که فقط با یه ابراز پشیمونیت انتظار داری بهت بگم آره عشقم بخشیدمت
تئو گفت : بس کن داری از همین که اومدم پیشت پشیمونم می‌کنی
گفتم : چه بهتر موش کوچولو برو تو سوراخت قایم شو و دیگه اسم منم نیار آقای شجاع
با چرخش صورتم به سمت راست و سوزش گونه چپم به خودم اومدم و ولی سعی کردم قوی باشم و با پوزخند گفتم : باشه عذر خواهیت رو میپذیرم آقای نات متشکرم بابت این کار محترمانه و ابراز عشقت
تئو با دستاش سرش رو محکم گرفت و لعنتی زیر لب فرستاد و گفت : لعنتی باعث شدی کنترلم رو از دست بدم و عصبی شدم
کم کم بغض گلوم رو گرفت و گفتم : تو همیشه کنترلت رو اعصابت نیست
تئو گفت :فقط بغض نکن باشه من متاسفم
گفتم :اصلا برات مهمه بغض کنم وقتی شبا به خاطر کارات همین بغض به گریه تبدیل می‌شد اصلا به این فکر کردی چقدر شکستم وقتی به جای اینکه در کنارم مبارزه کنی در مقابلم ایستادی و بدون هیچ رحمی از طلسم شکنجه استفاده کردی
به این فکر کردی بیشتر از جسمم قلبم شکست
با گفتم این حرف ها بغضم شکست و به سمت نرده ها حرکت کردم
تئو کم کم اومد و در کنارم ایستاد و شروع به حرف زدن کرد:دختر کوچولوم می‌دونم چقدر دلخوری می‌دونم چقدر سختی کشیدی و غرورت شکسته تمام این چند ماه تمام فکرم سمت تو بود خیلی سعی کردم قلبم رو قانع کنم که دیگه سمتت نیاد اما نمیتونستم من مجبور بودم به خاطر جون خودت اما نمیدونستم با این کار حالت رو بدتر میکنم الان فقط ازت یه فرصت دوباره میخوام یه فرصت برای عذر خواهی و شروع دوباره
با خستگی لب زدم :نمی‌خوام راجب گذشته حرف بزنم تئو فقط زمان میخوام زمانی که بتونم تمام اون کار ها رو ببخشم یه مدت تنهایی برای حضم کردن اتفاقات گذشته اما قبلش فقط یه چیز می‌خوام
بغلش کردم و سعی کردم برای لحظه ای از آرامش اون لحظه لذت ببرم هرچند میدونستم رابطه امون قرار نیست مثل قبل باشه اما می‌تونستیم باز هم از نوع جوانه ای از عشق رو دوباره در خاک قلب هایمان‌ بکاریم
پایان
به نظرتون خوب شد ؟؟
دیدگاه ها (۲۳)

بچه ها بابت دیر کردنم در نوشتن درخواستی ها متاسفم این هفته و...

تکپارتی درخواستی وقتی دعوامون میشه باهاشون و دست رومون بلند ...

تکپارتی درخواستی وقتی دعوامون میشه باهاشون و دست رومون بلند ...

تکپارتی درخواستی وقتی تحقیرمون می‌کنن و اون براش مهم نیست خن...

از دشمن تا عشق P:1 من اسمم میاست خوب من ناپدریم و مامانم با ...

ویو ا /تکه یهو دستش رو گذاشت روی رون پام و فشار داد و گفت بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط