Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.42
(روایت از زبان نویسنده)
صبح روز بعد، ا.ت وقتی وارد آشپزخونه شد، جونگکوک اونجا بود.
ولی این بار یه چیزی فرق داشت.
روی میز، کنار صبحونه، یه کتاب گذاشته بود.
ا.ت با تعجب کتاب رو برداشت.
+این چیه؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
-دیدم جلدش قشنگه، فکر کردم خوشت بیاد.
ا.ت چند لحظه به کتاب نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
+خودت انتخابش کردی؟
-آره.
+ممنون.
لبخند ا.ت باعث شد جونگکوک برای چند ثانیه ماتش بمونه.
بعد سریع نگاهش رو برگردوند.
ا.ت نشست و کتاب رو ورق زد.
+تو از کجا فهمیدی این سبک کتابا رو دوست دارم؟
-چون هر وقت میری کتابفروشی، همین قسمتها رو نگاه میکنی.
ا.ت با تعجب نگاش کرد.
+تو حواست به این چیزا هست؟
جونگکوک مکث کرد.
-بعضی وقتا.
ا.ت لبخند زد و دوباره مشغول کتاب شد.
جونگکوک هم نشست، ولی ذهنش جای دیگه بود.
من حتی چیزایی که خودش یادش نیست رو هم به خاطر میسپارم.
چند دقیقه بعد ا.ت گفت:
+جونگکوک؟
-هوم؟
+فکر کنم دیگه نمیخوام از این خونه برم.
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
-چرا؟
+چون...
چند لحظه مکث کرد.
+چون اینجا دیگه برام حس خونه داره.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط یه لبخند کوچیک زد.
اما توی دلش یه جمله مدام تکرار میشد:
"منم دیگه نمیخوام بدون تو این خونه رو تصور کنم"
ولی هنوز حاضر نبود به خودش اعتراف کنه.
نه به ا.ت.
نه حتی به خودش............
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.42
(روایت از زبان نویسنده)
صبح روز بعد، ا.ت وقتی وارد آشپزخونه شد، جونگکوک اونجا بود.
ولی این بار یه چیزی فرق داشت.
روی میز، کنار صبحونه، یه کتاب گذاشته بود.
ا.ت با تعجب کتاب رو برداشت.
+این چیه؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
-دیدم جلدش قشنگه، فکر کردم خوشت بیاد.
ا.ت چند لحظه به کتاب نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
+خودت انتخابش کردی؟
-آره.
+ممنون.
لبخند ا.ت باعث شد جونگکوک برای چند ثانیه ماتش بمونه.
بعد سریع نگاهش رو برگردوند.
ا.ت نشست و کتاب رو ورق زد.
+تو از کجا فهمیدی این سبک کتابا رو دوست دارم؟
-چون هر وقت میری کتابفروشی، همین قسمتها رو نگاه میکنی.
ا.ت با تعجب نگاش کرد.
+تو حواست به این چیزا هست؟
جونگکوک مکث کرد.
-بعضی وقتا.
ا.ت لبخند زد و دوباره مشغول کتاب شد.
جونگکوک هم نشست، ولی ذهنش جای دیگه بود.
من حتی چیزایی که خودش یادش نیست رو هم به خاطر میسپارم.
چند دقیقه بعد ا.ت گفت:
+جونگکوک؟
-هوم؟
+فکر کنم دیگه نمیخوام از این خونه برم.
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
-چرا؟
+چون...
چند لحظه مکث کرد.
+چون اینجا دیگه برام حس خونه داره.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط یه لبخند کوچیک زد.
اما توی دلش یه جمله مدام تکرار میشد:
"منم دیگه نمیخوام بدون تو این خونه رو تصور کنم"
ولی هنوز حاضر نبود به خودش اعتراف کنه.
نه به ا.ت.
نه حتی به خودش............
ادامه دارد...........
- ۶۰۸
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط