به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
CENTER
قسمت*۲۵*
صبح شد، یا چیزی که شبیه صبح بود.
نور پنجره از زرد کمرنگ تبدیل به نارنجی شد. سایههای بیرون کمتر شده بودند اما کامل نرفته بودند. همیشه دو سه تایی میماندند، نزدیک شیشه، انگار که منتظر چیزی باشند. رینا چشمهایش را باز کرد. گردنش از خوابیدن به دیوار چوبی کابینت خشک شده بود. دستش را برد به پشت گردنش و ماساژش داد. انگشتهایش به کد ۱۰۰۷ خوردند. پوست دورش گرم بود.
الکس نخوابیده بود. همان جا نشسته بود با چاقو توی دستش. به پنجره نگاه میکرد. زیر چشم کبودش، گودی عمیقی افتاده بود.
"چرا نخوابیدی؟" رینا پرسید.
"سایه ها."
"چی؟"
"اون سایهها. یکیشون شب دستش رو گذاشت روی شیشه، پنج انگشت درست مثل ما داشت. ولی ناخنهایش بلند و کثیف بودند و باعث شد روی شیشه رو خط بی اندازد."
رینا به پنجره نگاه کرد. روی شیشه، چهار خط موازی بود.
جکس از خواب پرید. نفس عمیقی کشید و کف دهانش را با پشت دست پاک کرد. یک چشمش را مالید. چشم دیگرش را نه، جای خالی را دست نزد. هیچ وقت دست نمیزد.
"امروز چکار میکنیم؟" پرسید. صدایش زمخت بود. مثل کسی که آب نخورده.
رینا به قوطی کنسرو گوجه نگاه کرد. به برچسب قرمز. به محتویات خشک شده که ته قوطی مانده بود و حالا کپک زده بود.
"اول آب. بعد فکر."
کوله سبز را باز کرد. بطری آب را درآورد. نصفه بود. سه جرعه برای هرکدام. جرعه اول الکس، جرعه دوم جکس، جرعه سوم برای خودش. آب ولرم بود، مزه پلاستیک میداد، ولی گلوی خشکشان را تر کرد. رینا بطری را دوباره گذاشت توی کوله. دیگر چیزی برای خوردن نداشتند. نان خشک تمام شده بود. کنسرو نخودفرنگی را دیروز خورده بودند، سرد و لهیده و بینمک بود. قوطی گوجه را نذاشتند بخورند. چون گوجه ترشیده بود و بوی الکل میداد.
"همین امروز باید بریم توی راهرو.یه جایی باید آب باشه."جکس گفت
الکس چاقو را توی دستش چرخاند.
"رینا گفت بمانیم."
"رینا اشتباه میکند."
هر دو به رینا نگاه کردند. رینا دستش را روی زانوی زخمیاش گذاشت. زخمها داشتند خوب میشدند. آهسته. خیلی آهستهتر از قبل. شاید به خاطر آب کم بود یا شاید به خاطر اینکه اینجا کسی مواد تزریق نمی کرد.
CENTER
قسمت*۲۵*
صبح شد، یا چیزی که شبیه صبح بود.
نور پنجره از زرد کمرنگ تبدیل به نارنجی شد. سایههای بیرون کمتر شده بودند اما کامل نرفته بودند. همیشه دو سه تایی میماندند، نزدیک شیشه، انگار که منتظر چیزی باشند. رینا چشمهایش را باز کرد. گردنش از خوابیدن به دیوار چوبی کابینت خشک شده بود. دستش را برد به پشت گردنش و ماساژش داد. انگشتهایش به کد ۱۰۰۷ خوردند. پوست دورش گرم بود.
الکس نخوابیده بود. همان جا نشسته بود با چاقو توی دستش. به پنجره نگاه میکرد. زیر چشم کبودش، گودی عمیقی افتاده بود.
"چرا نخوابیدی؟" رینا پرسید.
"سایه ها."
"چی؟"
"اون سایهها. یکیشون شب دستش رو گذاشت روی شیشه، پنج انگشت درست مثل ما داشت. ولی ناخنهایش بلند و کثیف بودند و باعث شد روی شیشه رو خط بی اندازد."
رینا به پنجره نگاه کرد. روی شیشه، چهار خط موازی بود.
جکس از خواب پرید. نفس عمیقی کشید و کف دهانش را با پشت دست پاک کرد. یک چشمش را مالید. چشم دیگرش را نه، جای خالی را دست نزد. هیچ وقت دست نمیزد.
"امروز چکار میکنیم؟" پرسید. صدایش زمخت بود. مثل کسی که آب نخورده.
رینا به قوطی کنسرو گوجه نگاه کرد. به برچسب قرمز. به محتویات خشک شده که ته قوطی مانده بود و حالا کپک زده بود.
"اول آب. بعد فکر."
کوله سبز را باز کرد. بطری آب را درآورد. نصفه بود. سه جرعه برای هرکدام. جرعه اول الکس، جرعه دوم جکس، جرعه سوم برای خودش. آب ولرم بود، مزه پلاستیک میداد، ولی گلوی خشکشان را تر کرد. رینا بطری را دوباره گذاشت توی کوله. دیگر چیزی برای خوردن نداشتند. نان خشک تمام شده بود. کنسرو نخودفرنگی را دیروز خورده بودند، سرد و لهیده و بینمک بود. قوطی گوجه را نذاشتند بخورند. چون گوجه ترشیده بود و بوی الکل میداد.
"همین امروز باید بریم توی راهرو.یه جایی باید آب باشه."جکس گفت
الکس چاقو را توی دستش چرخاند.
"رینا گفت بمانیم."
"رینا اشتباه میکند."
هر دو به رینا نگاه کردند. رینا دستش را روی زانوی زخمیاش گذاشت. زخمها داشتند خوب میشدند. آهسته. خیلی آهستهتر از قبل. شاید به خاطر آب کم بود یا شاید به خاطر اینکه اینجا کسی مواد تزریق نمی کرد.
- ۷۸
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط