کاش درد

کاش درد
آنقدر کوچک میشد
که پشت میز یک کافه ، می نشست
چای می خورد
ساعتش را نگاه می کرد
و با عجله می گفت “خــــــداحافـــــظ”
دیدگاه ها (۱)

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

«کافه گفتگو» چه کانسپتی دارد؟

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۶: شیرینی‌های کوچ...

White Lotus | Part 28سه روز بعد...سئول دوباره همان شهر شلوغ ...

وَیلَتَی لَیتَنِی لَم اَتَخِذ فُلَاناً خَلِیلاً (فرقان/29) م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط