## راوی: میتسوری

## راوی: میتسوری

اوبانای چند لحظه ساکت ماند.
نگاهش را از روی صورتم برنداشت، اما انگار چیزی در چشمانش تغییر کرد؛ یک جور آرامشِ مطمئن، یک جور خونسردیِ آشنا.

بعد خیلی آهسته گفت:

— **واضح نیست؟**

من اول فقط نگاهش کردم.
دلم یک لحظه فرو ریخت، بعد دوباره بالا آمد.
لبخندم کمی لرزید، اما سعی کردم مثل همیشه گرم و پرانرژی بمانم.

واضح نیست...؟

یعنی...
یعنی دارد درباره‌ی همان شخص حرف می‌زند؟
یا دارد عمداً من را دست می‌اندازد؟
یا شاید هم... نه، نه، اوبانای هیچ‌وقت زیاد حرف نمی‌زد که بخواهد این‌طوری شوخی کند.
پس این جمله، یک معنی واقعی داشت.

به سمتش کمی خم شدم و با کنجکاویِ آشکار گفتم:

— **دوست دارم بیشتر درباره اون شخصی که توی دل شما جا باز کرده بیشتر بدونم.**

وقتی این را گفتم، قلبم تندتر زد.
حتی خودم هم نمی‌دانستم چرا این‌قدر اصرار دارم.
شاید چون حس می‌کردم اگر آن «شخص» را بشناسم، بالاخره می‌توانم بفهمم اوبانای واقعاً چه چیزی را در دلش پنهان کرده.
یا شاید...
شاید چون از ته دل می‌خواستم بدانم آیا هنوز جایی در این دلِ ساکت، برای من هست یا نه.

اوبانای همان‌طور که روی نیمکت نشسته بود، آرام به من نگاه کرد.
سکوتش مثل همیشه طولانی بود، اما این بار برایم آزاردهنده نبود؛
بیشتر شبیه لحظه‌ای بود که قبل از یک حقیقت بزرگ می‌آید.

من بی‌اختیار انگشت‌هایم را در هم قفل کردم و منتظر ماندم.
با خودم فکر کردم:
*بگو... فقط یه ذره بیشتر بگو... من می‌خوام بدونم اون کیه...*
دیدگاه ها (۰)

.***## بازگشتِ روح‌ها: وعده‌ی از کف رفتهفضای پارک، که تا چند...

***## ادامه داستانمیتسوری، در حالی که هنوز گرمای آغوش اوبانا...

## راوی: میتسوریرسیدم سر قرار.همان‌طور که از دور نگاهش کردم،...

---## راوی: میتسوریفردا شد.از دیشب تا حالا، هزار بار گوشی‌ام...

𝒘𝒓𝒐𝒏𝒈 𝒌𝒊𝒔𝒔/بوسـہ اشتباـہPART.2دایون با دقت اپلیکاتور را نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط