راز قلدر مدرسه

راز قلدر مدرسه
پارت : ۲۰

آن شب...

جونگ کوک تا دیر وقت نتوانست بخوابد.

هر بار که چشمانش را می‌بست، صدای تهیونگ در ذهنش تکرار می‌شد.

«من دوستت دارم...»

جمله‌ای که هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد روزی آن را خطاب به خودش بشنود.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

لبخند کوتاهی روی لبش نشست.

اما چند ثانیه بعد، همان لبخند محو شد.

گذشته مثل سایه‌ای تاریک دوباره جلوی چشمانش ایستاد.

با خودش زمزمه کرد:

«اگه حقیقت رو بدونه... بازم کنارم می‌مونه؟»

صبح روز بعد، جونگ کوک زودتر از همیشه به مدرسه آمد.

دست‌هایش را داخل جیب‌هایش فرو کرده بود و بی‌هدف در حیاط قدم می‌زد.

چند دقیقه بعد، تهیونگ وارد مدرسه شد.

همین که چشمش به جونگ کوک افتاد، ناخودآگاه لبخند زد.

جونگ کوک هم این بار...

لبخند خیلی کمرنگی به او زد.

تهیونگ با تعجب نزدیک شد.

«یعنی... جوابتو پیدا کردی؟»

جونگ کوک چند لحظه به صورتش نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

«آره...»

قلب تهیونگ تندتر زد.

جونگ کوک نفس عمیقی کشید.

«دیشب تا صبح فقط به حرفات فکر کردم.»

«و فهمیدم...»

چند ثانیه مکث کرد.

«منم وقتی کنار توام، حس متفاوتی دارم.»

لبخند تهیونگ آرام روی لبش نشست.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید، جونگ کوک ادامه داد:

«ولی...»

آن لبخند کمی کمرنگ شد.

«قبل از اینکه هر تصمیمی بگیریم، باید یه چیز مهم رو درباره‌ی من بدونی.»

تهیونگ با دقت به او نگاه کرد.

«چه چیزی؟»

جونگ کوک نگاهش را از او گرفت.

«یه رازی هست...»

«رازی که سال‌هاست هیچ‌کس جز جیمین ازش خبر نداره.»

تهیونگ آرام گفت:

«هرچی باشه، می‌خوام از زبون خودت بشنوم.»

جونگ کوک لبخند تلخی زد.

«هنوز نمی‌تونم تعریفش کنم...»

«نه چون بهت اعتماد ندارم...»

«چون هنوز گفتنش برام سخته.»

تهیونگ بدون هیچ تردیدی گفت:

«باشه.»

«هر وقت آماده شدی، من گوش می‌دم.»

جونگ کوک با تعجب به او نگاه کرد.

انتظار داشت تهیونگ ناراحت شود.

انتظار داشت اصرار کند.

اما تهیونگ فقط...

صبر را انتخاب کرده بود.

برای اولین بار بعد از سال‌ها...

جونگ کوک احساس کرد شاید لازم نباشد همه‌ی بار گذشته را به تنهایی حمل کند.

اما درست در همان لحظه...

جیمین با چهره‌ای نگران به سمت آن دو دوید.

«جونگ کوک...»

هر دو برگشتند.

جیمین نفس‌نفس می‌زد.

«فکر کنم... وقتشه.»

رنگ از صورت جونگ کوک پرید.

او دقیقاً می‌دانست جیمین درباره‌ی چه چیزی حرف می‌زند.

گذشته...

بالاخره دوباره به سراغش آمده بود. 🖤

ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ

*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
دیدگاه ها (۰)

راز قلدر مدرسهپارت : ۱۹ از صبح، دلِ تهیونگ آرام و قرار نداشت...

راز قلدر مدرسهپارت : ۱۸ از آن روز، تهیونگ دیگر نمی‌توانست مث...

تو مال منی...p11 (آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط