سلام بانو...!
سلام بانو...!
در سیاهی چشمهای من
پائیزِ صد ساله شد...
خلقِ من تنگتر از سرخترین غروبی که دیده ای
هذیانِ لحظههایی را میگوید که بی آمدن، گذشت
ناچارم بانو
باید چنان بی قرار از خیالِ ریشهام بگریزم
تا خودم را در بارانی که قرار است خیسمان کند، گم کنم
باید چنان بی صدا کنارِ قدمهایت بشکنم
تا جاودانه کنم
صلابتِ عشق را
در زرد و نارنجی فصلی که نزدیک است
فصلی که میآید
تا به یاد آوری دوستت داشتم
تا به یاد آوری دوباره دوست داشته باشی
دوست داشته باشی
کسی از عطرِ نمناکِ کوچه بگذرد
و بگوید
سلام بانو !
نیکی فیروزکوهی
پاییز صد ساله شد
در سیاهی چشمهای من
پائیزِ صد ساله شد...
خلقِ من تنگتر از سرخترین غروبی که دیده ای
هذیانِ لحظههایی را میگوید که بی آمدن، گذشت
ناچارم بانو
باید چنان بی قرار از خیالِ ریشهام بگریزم
تا خودم را در بارانی که قرار است خیسمان کند، گم کنم
باید چنان بی صدا کنارِ قدمهایت بشکنم
تا جاودانه کنم
صلابتِ عشق را
در زرد و نارنجی فصلی که نزدیک است
فصلی که میآید
تا به یاد آوری دوستت داشتم
تا به یاد آوری دوباره دوست داشته باشی
دوست داشته باشی
کسی از عطرِ نمناکِ کوچه بگذرد
و بگوید
سلام بانو !
نیکی فیروزکوهی
پاییز صد ساله شد
- ۳۷۳
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط