‍ سلام بانو...!

‍ سلام بانو...!
در سیاهی چشم‌های من
پائیزِ صد ساله شد...
خلقِ من تنگتر از سرخ‌ترین غروبی که دیده ای
هذیانِ لحظه‌هایی‌ را می‌گوید که بی‌ آمدن، گذشت
ناچارم بانو
باید چنان بی‌ قرار از خیالِ ریشه‌ام بگریزم
تا خودم را در بارانی که قرار است خیسمان کند، گم کنم
باید چنان بی‌ صدا کنارِ قدم‌هایت بشکنم
تا جاودانه کنم
صلابتِ عشق را
در زرد و نارنجی فصلی که نزدیک است
فصلی که می‌‌آید
تا به یاد آوری دوستت داشتم
تا به یاد آوری دوباره دوست داشته باشی‌
دوست داشته باشی‌
کسی‌ از عطرِ نمناکِ کوچه بگذرد
و بگوید
سلام بانو !

نیکی فیروزکوهی
پاییز صد ساله شد
دیدگاه ها (۴)

part 50 ≈ الو.....نامجوننامجون« عا....سلام بابا»≈سلام نامجون...

Custom bride part : 3

۸۰ لایک و ۳۰ نشر و ۱۰۰ کام و ۶ فالوpart : 47chapter : 2پشت م...

‍ سلام بانو !در سیاهی چشم‌های منپائیزِ صد ساله شدخلقِ من تنگ...

سلام بانو !در سیاهی چشم‌های منپائیزِ صد ساله شدخلقِ من تنگتر...

.سلام بانو !در سیاهی چشم‌های منپائیزِ صد ساله شدخلقِ من تنگت...

چشم های باز پلک های بسته

هر چی بیشتر میدونم میفهمم هنوز نادونمباید یاد گرفت تا قبل فا...

P17شکوفه اشک‌و‌خون..ویو سوجینبدون توجه به حرفش گفتم : میشه م...

رمان j_k

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط