سناریو

وقتی فکر میکنن خیانت کردی و...
(درخواستی)

جیهوپ
در خونه با صدای محکمی بسته شد.
جیهوپ از همون لحظه‌ای که ا.ت وارد شد، معلوم بود چیزی ذهنش رو درگیر کرده.
چند ثانیه فقط بهش نگاه کرد.
بعد با صدای آروم اما سرد گفت:
«باید یه چیزی ازت بپرسم.»
ا.ت کیفش رو روی مبل گذاشت.
«چی شده؟»
«امروز... با کی بودی؟»
ا.ت اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
«جواب سوالمو بده.»
«دانشگاه بودم.»
«بعدش؟»
«رفتم کافه... با بچه‌های پروژه.»
جیهوپ لبخند تلخی زد.
«فقط بچه‌های پروژه؟»
ا.ت حس کرد داره بحث به جای بدی می‌رسه.
«آره...»
جیهوپ گوشی‌شو روی میز گذاشت.
«پس این چیه؟»
روی صفحه، عکسی بود که از یه زاویه‌ی بد گرفته شده بود؛ ا.ت و یکی از هم‌گروهی‌هاش که لحظه‌ای نزدیک هم ایستاده بودن و از همون زاویه انگار صمیمی‌تر از واقعیت به نظر می‌رسید.
ا.ت با تعجب گفت:
«این؟»
«آره، همین.»
«جیهوپ... این فقط یه عکسه.»
«ولی از بیرون چیز دیگه‌ای نشون میده.»
ا.ت نفس عمیقی کشید.
«داری از روی یه عکس منو قضاوت می‌کنی؟»
«من فقط...»
«نه، داری قضاوتم می‌کنی.»
صدای هر دو نفر بلندتر شد.
«من تمام روز منتظر بودم خودت بهم بگی.»
«چی رو بگم؟ اینکه کنار هم‌گروهیم ایستادم؟»
جیهوپ با ناراحتی گفت:
«من حس خوبی نسبت بهش نداشتم.»
ا.ت با بغض خندید.
«پس چون حس خوبی نداشتی، تصمیم گرفتی به من شک کنی؟»
جیهوپ ساکت شد.
ا.ت اشک‌هاشو پاک کرد.
«یه بار... فقط یه بار ازم پرسیدی واقعیت چیه؟»
...
هیچ جوابی نیومد.
ا.ت با صدایی که می‌لرزید گفت:
«تو از همون اول تصمیم گرفته بودی من مقصرم.»
جیهوپ سرش رو پایین انداخت.
«من فقط ترسیده بودم...»
«نه... تو اعتماد نکردی.»
چند لحظه سکوت شد.
ا.ت با چشمای خیس بهش نگاه کرد.
«اگه واقعاً فکر می‌کنی من بهت خیانت کردم...»
صداش شکست.
«...خب طلاقم بده.»
...
انگار همه‌چیز متوقف شد.
جیهوپ همون‌جا خشکش زد.
«...چی؟»
ا.ت اشک‌هاشو پاک کرد.
«شنیدی.»
جیهوپ با ناباوری چند قدم عقب رفت.
دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«نه...»
چند بار زیر لب تکرار کرد:
«نه... نه...»
ا.ت با بغض گفت:
«مگه همینو نمی‌خواستی؟»
جیهوپ سریع سرش رو بلند کرد.
«نه!»
صداش بلند شد، اما این بار از شوک بود، نه عصبانیت.
«من هیچ‌وقت همچین چیزی نخواستم.»
«ولی طوری نگام کردی که انگار دیگه هیچ ارزشی برات ندارم.»
جیهوپ نفس عمیقی کشید.
چشم‌هاش برق می‌زد.
«ا.ت... من از روی یه برداشت اشتباه، اجازه دادم ترسم از دست دادنت از اعتمادم بهت بیشتر بشه.»
صداش لرزید.
«و این بدترین اشتباهی بود که می‌تونستم بکنم.»
ا.ت ساکت فقط نگاهش می‌کرد.
جیهوپ آروم ادامه داد:
«وقتی گفتی "طلاقم بده"... یه لحظه حس کردم همه‌ی آینده‌ای که توی ذهنم با تو ساخته بودم، جلوی چشمام فرو ریخت.»
اشک از گوشه‌ی چشمش پایین اومد.
«من باید اول به حرف تو گوش می‌دادم، نه به چیزی که از یه عکس برداشت کرده بودم.»
ا.ت با صدای آروم گفت:
«پس دفعه‌ی بعد... اول از خودم بپرس.»
جیهوپ سرش رو تکون داد.
«قول میدم.»
چند لحظه هر دو فقط به هم نگاه کردن.
جیهوپ با احتیاط دستش رو دراز کرد.
«...اجازه هست بغلت کنم؟»
ا.ت بعد از چند ثانیه مکث، آروم سرش رو تکون داد.
جیهوپ نزدیک شد و فقط آروم بغلش کرد؛ نه محکم، نه با عجله.
زیر لب گفت:
«دیگه نمی‌خوام هیچ سوءتفاهمی بینمون انقدر بزرگ بشه که باعث بشه همچین جمله‌ای ازت بشنوم.»
ا.ت چشم‌هاشو بست.
«منم فقط می‌خواستم قبل از قضاوت، حرفم رو باور کنی.»
جیهوپ آروم جواب داد:
«از این به بعد، اول تو... بعد همه‌چیز.»
دیدگاه ها (۴)

ادامه سناریو

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁴چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.همه به ا/ت خ...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

ریاکشن پارت ۲

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تکپارتی (درخواستی)هوا سنگین بود.ا/ت کنار پنجره ایستاده بود و...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط