از زبان ات

از زبان ا/ت
روی تخت خوابیده بود..اشک تو چشمام موج میزد میخواستم ببینمش دکتر اومد همه رفتیم سمتش تهیونگ گفت : آقای دکتر حال برادرم چطوره ؟
دکتر گفت : نگران نباشید حالشون خوبه الآنم انتقالش میدیم به بخش فقط یه مشکلی هست چون سرش ضربه دیده ممکنه بعضی چیزا رو یادش نیاد و کوتاه مدت فراموش کنه
تهیونگ گفت : این خطرناکه ؟ دکتر گفت : نه فقط برای یه مدت کوتاه ، ازش تشکر کردیم و رفت بعده نیم ساعت انتقالش دادن به بخش خیلی بیقرار بودم برای همین پرستار اجازه داد برم تو..
در رو باز کردم هنوز بیهوش بود آروم در رو بستم و رفتم سمتش روی صندلی کنارش نشستم با دستای لرزونم دستش رو گرفتم و با اشک هایی که می‌ریختم گفتم : جونگ کوک لطفاً..بیدار شو.. لبخند غم انگیزی زدم و گفتم : بیدار شو باشه؟
دستش رو تکون داد..بهوش اومد؟ چشمام رو درشت کردم و گفتم : جونگ کوک صدای منو می‌شنوی.. پرستار رو صدا کردم و اومد منو برد بیرون پدره جونگ کوک گفت : چیشد دخترم ؟ گفتم : داره بهوش میاد
همشون خوشحال شدن منم نمیتونستم جلوی خنده های گریه دارم رو بگیرم خواهرم بغلم کرد و گفت : دیدی آبجی جونم ،
خیلی خوشحال بودم.. پرستار اومد بیرون و گفت : بیمار بهوش اومدن اگر میخواین برید داخل یکی یکی برید
تهیونگ گفت : ا/ت بهتره تو اول بری ، مامانش با حرص نگام میکرد ، رفتم داخل جونگ کوک صورتش رو به طرف پنجره گرفته بود.. رفتم کنارش و گفتم : جونگ کوک
برگشت سمتم و نگام کرد نشستم و دستش رو گرفتم و گفتم : خوبی درد نداری ؟
بعده چند ثانیه گفت : ببخشید..من شما رو میشناسم ؟
این..این یعنی چی ؟
لبخندم محو شد گفتم : منم..من ا/ت هستم..منو یادت نمیاد ؟
نگام کرد و گفت : ا/ت ؟.. متاسفم ولی من شما رو نمی‌شناسم
دیگه نخواستم بهش فشار وارد کنم بلند شدم بدون هیچ حرفی رفتم بیرون بقیه که چهره آشفتم رو دیدن لینا پرسید : چیشد ا/ت
با صدای لرزونم گفتم : منو یادش نمیاد..گفت نمیدونه..نمیدونه من کی هستم.
مامان جونگ کوک با نگرانی گفت : یعنی ما رو هم یادش نیست ؟
تهیونگ و مامان و باباش رفتن داخل منم هنوز توی شوک بودم و به یه گوشه خیره
از زبان نویسنده
تهیونگ و پدرش و مادرش رفتن داخل اتاق جونگ کوک اونا رو شناخت تهیونگ گفت : داداش تو ا/ت رو یادت نمیاد.. یعنی نمیدونی اون کیه ؟
جونگ کوک گفت : من واقعا چیزی از اون دختر یادم نیست..نمی‌دونم کیه
تهیونگ تمام ماجرا رو برای جونگ کوک تعریف کرد گفت که ا/ت و جونگ کوک چه عشق بزرگی رو تجربه کردن گفت که چقدر عاشق هم بودن و چقدر جدایی ناپذیر.. اما جونگ کوک هیچی یادش نبود .
کوک گفت : پس اگه ا/ت نامزده من بود..تسا چیشد ؟ (( یعنی اون تِسای اِفریته رو یادت بیاد ا/ت رو یادت نیاد دیگه هیچی 🕳️😡))تهیونگ گفت : تو خیلی وقته از تسا جدا شدی
جونگ کوک بازم به مغزش فشار آورد ولی هیچی به یاد نداشت
دیدگاه ها (۱)

( ۲ماه بعد )از زبان ا/تتوی این ۲ ماه هرکاری میکنم که منو یاد...

از زبان ا/ت لینا گفت : ا/ت من یه ایده‌ای دارم..گفتم : چه اید...

از زبان ا/توقتی چشمام رو باز کردم همه چیز تار بود..می‌دونم چ...

از زبان ا/تدیوونه شدم..چرا مثل دیوونه ها رفتار میکنم..عقلم ر...

فیک کوک عشق ناپذیر پارت ۹

برگشت سمتم و گفت : چی داری میگی ا/ت؟گفتم : خیلی دوسش داشتی ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط