توکل

توکل

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم
دیدگاه ها (۷)

بودنت را تحریم کرده ای !سرزمین آغوشم دچار تورم شده !تا اشک ه...

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتاندیگر نمی دهد به دلم روی خوش ...

نروید آی! به چشمان شما محتاجمتک و تنها نگذارید مرا محتاجماگر...

عمر زاهد همه طی شد" به تمنای بهشت "او ندانست که در" ترک تمنا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط