پارت ۳
پارت ۳
ویو ا.ت
یونگی چند لحظه چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید
دستام رو گرفت و از صورتش فاصله داد
یونگی : خوب بلدی چطور وقتی عصبیم ، آرومم کنی
لبخندی زدم که بیشتر شبیه ذوق کردن بود
ا.ت : ببینم هنوزم...
حرفم با صدای وو سوک قطع شد
وو سوک : مامان ، بابا میشه از اون مغازه خوراکی بخرم ؟
نگاهی به یونگی انداختم
انگار که خودش متوجه ی نگاهم شده باشه ، بلند شد و دست وو سوک رو گرفت
یونگی : بریم پسرم ؟
وو سوک : مامان نمیاد ؟
یونگی همزمان اخم و خنده ای کرد
یونگی : مامان هم میاد
دست آزادش رو سمتم گرفت
یونگی : مامانش ، نمیای ؟
ا.ت : میام ( خنده )
دستم رو داخل دست یونگی گذاشتم و هر سه با هم شروع به قدم زدن کردیم
.
.
.
.
.
.
جلوی در فروشگاه وایساده بودم و داشتم یونگی و وو سوک رو نگاه میکردم
پدر و پسر در حال خرید خوراکی بودن
وو سوک به هر خوراکی که نگاه میکرد چشماش برق میزد و یونگی بدون پرسیدن سوال مگه میخوایش ، برش میداشت و درون سبد خرید میذاشت
بعد از حساب کردن خرید ها ، وو سوک با ذوق سمتم دوید
نگاهم رو بهش دادم
وو سوک : مامان نگاه کن بابا چقدر برام خوراکی خریده
سرم رو بالا آوردم
یونگی با چند تا کیسه ی پر از خوراکی داشت قدم زنان نزدیک میشد
ا.ت : آره عزیزم
یونگی اومد و کنارم وایساد ، لبخندی بهش زدم که متقابل با لبخندی جوابم رو داد
یونگی همراه با همون کیسه هایی که داخل دستاش بود ، خم شد تا هم قد وو سوک بشه
یونگی : پسر بابا کجا میخوای بریم ؟
وو سوک : میشه برگردیم همون جای قبلی ؟ میخوام دوباره فوتبال بازی کنم
یونگی : باشه ( لبخند )
وو سوک جلو تر از ما راه میرفت و گاهی سرش رو برمیگردوند و با ذوق به منظره اشاره میکرد
ا.ت : یونگی ؟
یونگی : جونم ؟
بازوی راستش رو گرفتم و سرم رو روی شونش گذاشتم
ا.ت : خیلی دوستت دارم
لحظه ای از حرکت ایستاد و سمتم برگشت
ا.ت : چرا وایسادی ؟
یونگی : گفتی چی ؟
ا.ت : دوستت دارم
با چشمای مشکی و عمیقش خیره شده بود بهم
یونگی : بالاخره این جمله رو از زبونت شنیدم
ا.ت : چی ؟ اما من همین چند ساعت پیش بهت گفته بودم که دوستت دارم
یونگی : کی ؟
ا.ت : زمانی که داشتی به وو سوک حسودی میکردی ( چشم غره )
یونگی : نخیرم ، من حسودی نکردم ، فقط گفتم بیشتر بهم اهمیت بده
ا.ت : اسمش رو هر چیزی بخوای میتونی بزاری
یونگی : اون موقع که گفتی دوستت دارم برای این بود میخواستی از حالت قهر در بیام و الان وقتی شنیدم گفتی دوستت دارم ، ذوق کردم
ا.ت : پس قبول داری که مثل پسر کوچولو ها حسودی کردی و بعدش قهر کردی
سرش رو به سمت مخالف برگردوند و اخم کوچیکی کرد
ا.ت : پسر کوچولو
اخمش غلیظ تر شد
بهش نزدیک تر شدم و گونه ی سفیدش رو بوسیدم
و در گوشش آروم گفتم
ا.ت : دوستت دارم
میخواست جوابم رو بده اما صدای وو سوک مانعش شد
وو سوک : چرا اینجا وایسادین ؟
ا.ت : بابات قهر کرده
وو سوک در حالی که میخواست خندش رو کنترل کنه گفت : چی ؟
یونگی سریع سرش رو سمتمون برگردوند و گفت : نخیر من قهر نکردم ، بریم
به وو سوک نگاه کردم و شونه ای بالا انداختم
ا.ت : بریم
.
.
.
.
.
.
چند دقیقه بعد همون جایی نشسته بودیم که وو سوک داشت بازی میکرد
یونگی هنوز هیچ حرفی نزده بود و فقط خیره به زمین فوتبال بود
یونگی : ا.ت
آروم سرم رو به طرفش برگردوندم
در سکوتی آزار دهنده داشتم نگاهش میکردم
یونگی : میدونی ، شاید یکم زیاده روی کردم ، من وو سوک رو خیلی دوست دارم ، اما گاهی دلم برای لحظه هایی تنگ میشه که فقط من و تو بودیم ، بدون دغدغه برای مدرسش یا حتی قرار های کوچیکی که با هم میرفتیم
از این همه صداقتش دلم ضعف رفت
انگار داشت میگفت دلش برای من تنگ شده
خیلی آروم نزدیکش شدم و پیشونیم رو به پیشونیش تکیه دادم
ا.ت : کی گفته که هنوزم نمیتونیم اون لحظه ها رو داشته باشیم ؟
یونگی : چطوری ؟
ا.ت : امشب ، زمانی که وو سوک خوابید
با قیافه ای سردرگم نگاهم کرد
با لحنی مهربون که عشق داخلش موج میزد ، شروع به صحبت کردم
ا.ت : همون قهوه ای رو درست میکنم که دوست داری ، میریم داخل بالکن مینشینیم و تا هر وقت که تو بخوای با هم صحبت میکنیم ، بدون نگرانی راجب وو سوک ، کار یا حتی مشغله های روزانه ، هر چی که تو بخوای
برقی که داخل چشماش روشن شده بود رو میدیدم
یونگی : پس این ، یه قرار حساب میشه ؟
ا.ت : آره ، یه قرار عاشقانه ، نه داخل کافه و رستوران ، بلکه داخل خونه ی خودمون ، همون جایی که عشقمون رشد میکنه
لبخندی زد ، از همون لبخند های لثه ایه معروفش
یونگی : قبوله
ا.ت : پس دیگه قهر و حسودی نداریم ، درسته ؟
یونگی : سعی میکنم
از جوابش خندم گرفت
برای ادامش بیاید کامنت .
ویو ا.ت
یونگی چند لحظه چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید
دستام رو گرفت و از صورتش فاصله داد
یونگی : خوب بلدی چطور وقتی عصبیم ، آرومم کنی
لبخندی زدم که بیشتر شبیه ذوق کردن بود
ا.ت : ببینم هنوزم...
حرفم با صدای وو سوک قطع شد
وو سوک : مامان ، بابا میشه از اون مغازه خوراکی بخرم ؟
نگاهی به یونگی انداختم
انگار که خودش متوجه ی نگاهم شده باشه ، بلند شد و دست وو سوک رو گرفت
یونگی : بریم پسرم ؟
وو سوک : مامان نمیاد ؟
یونگی همزمان اخم و خنده ای کرد
یونگی : مامان هم میاد
دست آزادش رو سمتم گرفت
یونگی : مامانش ، نمیای ؟
ا.ت : میام ( خنده )
دستم رو داخل دست یونگی گذاشتم و هر سه با هم شروع به قدم زدن کردیم
.
.
.
.
.
.
جلوی در فروشگاه وایساده بودم و داشتم یونگی و وو سوک رو نگاه میکردم
پدر و پسر در حال خرید خوراکی بودن
وو سوک به هر خوراکی که نگاه میکرد چشماش برق میزد و یونگی بدون پرسیدن سوال مگه میخوایش ، برش میداشت و درون سبد خرید میذاشت
بعد از حساب کردن خرید ها ، وو سوک با ذوق سمتم دوید
نگاهم رو بهش دادم
وو سوک : مامان نگاه کن بابا چقدر برام خوراکی خریده
سرم رو بالا آوردم
یونگی با چند تا کیسه ی پر از خوراکی داشت قدم زنان نزدیک میشد
ا.ت : آره عزیزم
یونگی اومد و کنارم وایساد ، لبخندی بهش زدم که متقابل با لبخندی جوابم رو داد
یونگی همراه با همون کیسه هایی که داخل دستاش بود ، خم شد تا هم قد وو سوک بشه
یونگی : پسر بابا کجا میخوای بریم ؟
وو سوک : میشه برگردیم همون جای قبلی ؟ میخوام دوباره فوتبال بازی کنم
یونگی : باشه ( لبخند )
وو سوک جلو تر از ما راه میرفت و گاهی سرش رو برمیگردوند و با ذوق به منظره اشاره میکرد
ا.ت : یونگی ؟
یونگی : جونم ؟
بازوی راستش رو گرفتم و سرم رو روی شونش گذاشتم
ا.ت : خیلی دوستت دارم
لحظه ای از حرکت ایستاد و سمتم برگشت
ا.ت : چرا وایسادی ؟
یونگی : گفتی چی ؟
ا.ت : دوستت دارم
با چشمای مشکی و عمیقش خیره شده بود بهم
یونگی : بالاخره این جمله رو از زبونت شنیدم
ا.ت : چی ؟ اما من همین چند ساعت پیش بهت گفته بودم که دوستت دارم
یونگی : کی ؟
ا.ت : زمانی که داشتی به وو سوک حسودی میکردی ( چشم غره )
یونگی : نخیرم ، من حسودی نکردم ، فقط گفتم بیشتر بهم اهمیت بده
ا.ت : اسمش رو هر چیزی بخوای میتونی بزاری
یونگی : اون موقع که گفتی دوستت دارم برای این بود میخواستی از حالت قهر در بیام و الان وقتی شنیدم گفتی دوستت دارم ، ذوق کردم
ا.ت : پس قبول داری که مثل پسر کوچولو ها حسودی کردی و بعدش قهر کردی
سرش رو به سمت مخالف برگردوند و اخم کوچیکی کرد
ا.ت : پسر کوچولو
اخمش غلیظ تر شد
بهش نزدیک تر شدم و گونه ی سفیدش رو بوسیدم
و در گوشش آروم گفتم
ا.ت : دوستت دارم
میخواست جوابم رو بده اما صدای وو سوک مانعش شد
وو سوک : چرا اینجا وایسادین ؟
ا.ت : بابات قهر کرده
وو سوک در حالی که میخواست خندش رو کنترل کنه گفت : چی ؟
یونگی سریع سرش رو سمتمون برگردوند و گفت : نخیر من قهر نکردم ، بریم
به وو سوک نگاه کردم و شونه ای بالا انداختم
ا.ت : بریم
.
.
.
.
.
.
چند دقیقه بعد همون جایی نشسته بودیم که وو سوک داشت بازی میکرد
یونگی هنوز هیچ حرفی نزده بود و فقط خیره به زمین فوتبال بود
یونگی : ا.ت
آروم سرم رو به طرفش برگردوندم
در سکوتی آزار دهنده داشتم نگاهش میکردم
یونگی : میدونی ، شاید یکم زیاده روی کردم ، من وو سوک رو خیلی دوست دارم ، اما گاهی دلم برای لحظه هایی تنگ میشه که فقط من و تو بودیم ، بدون دغدغه برای مدرسش یا حتی قرار های کوچیکی که با هم میرفتیم
از این همه صداقتش دلم ضعف رفت
انگار داشت میگفت دلش برای من تنگ شده
خیلی آروم نزدیکش شدم و پیشونیم رو به پیشونیش تکیه دادم
ا.ت : کی گفته که هنوزم نمیتونیم اون لحظه ها رو داشته باشیم ؟
یونگی : چطوری ؟
ا.ت : امشب ، زمانی که وو سوک خوابید
با قیافه ای سردرگم نگاهم کرد
با لحنی مهربون که عشق داخلش موج میزد ، شروع به صحبت کردم
ا.ت : همون قهوه ای رو درست میکنم که دوست داری ، میریم داخل بالکن مینشینیم و تا هر وقت که تو بخوای با هم صحبت میکنیم ، بدون نگرانی راجب وو سوک ، کار یا حتی مشغله های روزانه ، هر چی که تو بخوای
برقی که داخل چشماش روشن شده بود رو میدیدم
یونگی : پس این ، یه قرار حساب میشه ؟
ا.ت : آره ، یه قرار عاشقانه ، نه داخل کافه و رستوران ، بلکه داخل خونه ی خودمون ، همون جایی که عشقمون رشد میکنه
لبخندی زد ، از همون لبخند های لثه ایه معروفش
یونگی : قبوله
ا.ت : پس دیگه قهر و حسودی نداریم ، درسته ؟
یونگی : سعی میکنم
از جوابش خندم گرفت
برای ادامش بیاید کامنت .
- ۵.۴k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط