چپتر ۱: خون روی سنگفرش
چپتر ۱: خون روی سنگفرش
باران ریز و سرد توکیو مثل همیشه بیرحم بود. قطرهها روی آسفالت میکوبیدند و نور چراغهای خیابانی رو منعکس میکردند. آکاری سوزوکی، با کت سفید بلندش که هنوز بوی ضدعفونی بیمارستان رو میداد، خسته از شیفت ۱۴ ساعته اورژانس، از ایستگاه مترو به سمت آپارتمان کوچکش در منطقه Shinjuku قدم برمیداشت.
پاهایش سنگین بودند. امشب سه تصادف، دو چاقوکشی و یک مورد مسمومیت الکلی رو مدیریت کرده بود. فقط ۲۶ سال داشت، اما گاهی احساس میکرد ده سال از سنش بیشتر کار کرده. موهای قرمز مایل به قهوه ای بلندش رو که از خستگی به هم ریخته بود، پشت گوشش زد و نفس عمیقی کشید. فقط چند قدم دیگه تا خونه مونده بود. یک دوش گرم، یک فنجون چای و خواب عمیق — همین چیزی بود که بهش نیاز داشت.
وقتی به در ورودی آپارتمان رسید، کلید رو از کیفش درآورد. اما پاش به چیزی برخورد کرد. چیزی نرم و سنگین.
آکاری پایین رو نگاه کرد و قلبش یک لحظه ایستاد.
یک مرد جوان روی سنگفرش جلوی درش افتاده بود. موهای بلند صورتیرنگش خیس از باران و خون به صورتش چسبیده بود. پیراهن مشکی گرانقیمتش کاملاً پاره و غرق خون شده بود. یک زخم عمیق چاقو در ناحیه پهلوی چپش به وضوح دیده میشد و هنوز خون از آن فواره میزد. صورتش رنگپریده و لبهایش آبی شده بود.
«نه… نه، نه، نه!»
آکاری بدون ذرهای تردید زانو زد. دستهای لرزانش رو روی گردن مرد گذاشت. نبض ضعیف، خیلی ضعیف. تنفسش سطحی و نامنظم بود. اگر همینجا میماند، تا صبح زنده نمیماند.
«تو نمیتونی همینجا بمیری…»
با تمام قدرتی که از خستگی باقی مانده بود، مرد رو زیر بغلش گرفت و به داخل آپارتمان کشید. در رو با پا بست و چراغها رو روشن کرد. بدن مرد سنگین بود، اما آکاری به عنوان پزشک اورژانس، عادت داشت با موقعیتهای بحرانی کنار بیاید.
مرد رو روی کاناپه اتاق نشیمن انداخت < مگه گونیِ؟>. سریع کتش رو درآورد و زخم رو بررسی کرد. چاقو عمیق رفته بود، احتمالاً به روده آسیب زده بود. خونریزی داخلی هم محتمل بود. آکاری بدون معطلی به اتاق خواب دوید، کیف پزشکی اضطراریش رو آورد و دستکش پوشید.
زخم رو تمیز کرد، خونریزی رو با فشار مستقیم متوقف کرد، سپس با مهارت بخیه زد. اما مشکل اصلی، از دست دادن حجم زیادی خون بود. فشار خون مرد خطرناک پایین بود و رنگ پوستش مثل کاغذ سفید شده بود.
آکاری به گروه خونی خودش نگاه کرد. O منفی. خون همگانی.
«چارهای نیست…» زمزمه کرد.
تجهیزات اهدای خون اضطراری که همیشه تو خونه نگه میداشت رو آماده کرد. سوزن رو به رگ خودش زد، بعد به رگ دست مرد وصل کرد. خون گرم خودش آرامآرام به بدن مرد منتقل میشد. آکاری روی زمین نشست، پشتش رو به دیوار داد و نفسهای عمیق میکشید. سرش کمی گیج میرفت، اما چشم از صورت مرد برنمیداشت خب واقعا جذاب بود.
در نور کمرنگ لامپ، چهره مرد واضحتر دیده میشد. ابروهای نازک، خط فک قوی، خالکوبیظریف روی ساق دستش که از آستین پارهاش معلوم بود. این مرد معمولی نبود. ظاهرش فریاد میزد که با دنیای خطرناکی در ارتباطه.
حدود ۲۰ دقیقه گذشت. آکاری احساس ضعف میکرد، اما رنگ به صورت مرد برگشته بود. نبضش قویتر شده بود. زخم دیگر خونریزی شدید نداشت.
آکاری با صدای خسته گفت: «زنده میمونی… ولی فردا صبح باید بری بیمارستان.»
البته میدانست این حرف بیشتر به خودش دلداری میداد. مرد هنوز بیهوش بود. آکاری یک پتو رویش انداخت، زخم رو دوباره چک کرد و خودش روی مبل روبهرویش نشست. چشمانش سنگین شده بود، اما خواب نمیآمد. فقط به صدای باران و تنفس مرد گوش میداد.
کی بود این مرد؟ چرا جلوی در خانه او افتاده بود؟ و مهمتر از همه، چرا احساس میکرد این شروع یک داستان خیلی بزرگتر و خطرناکتر از یک فوریت پزشکی ساده است؟
آکاری خسته به عقب تکیه داد. خون خودش حالا در رگهای این غریبه جریان داشت. بدون اینکه بداند، از همین لحظه، زندگیاش برای همیشه تغییر کرده بود.
پایان چپتر ۱
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#سانزو
#ریندو
#ران
#بانتن
باران ریز و سرد توکیو مثل همیشه بیرحم بود. قطرهها روی آسفالت میکوبیدند و نور چراغهای خیابانی رو منعکس میکردند. آکاری سوزوکی، با کت سفید بلندش که هنوز بوی ضدعفونی بیمارستان رو میداد، خسته از شیفت ۱۴ ساعته اورژانس، از ایستگاه مترو به سمت آپارتمان کوچکش در منطقه Shinjuku قدم برمیداشت.
پاهایش سنگین بودند. امشب سه تصادف، دو چاقوکشی و یک مورد مسمومیت الکلی رو مدیریت کرده بود. فقط ۲۶ سال داشت، اما گاهی احساس میکرد ده سال از سنش بیشتر کار کرده. موهای قرمز مایل به قهوه ای بلندش رو که از خستگی به هم ریخته بود، پشت گوشش زد و نفس عمیقی کشید. فقط چند قدم دیگه تا خونه مونده بود. یک دوش گرم، یک فنجون چای و خواب عمیق — همین چیزی بود که بهش نیاز داشت.
وقتی به در ورودی آپارتمان رسید، کلید رو از کیفش درآورد. اما پاش به چیزی برخورد کرد. چیزی نرم و سنگین.
آکاری پایین رو نگاه کرد و قلبش یک لحظه ایستاد.
یک مرد جوان روی سنگفرش جلوی درش افتاده بود. موهای بلند صورتیرنگش خیس از باران و خون به صورتش چسبیده بود. پیراهن مشکی گرانقیمتش کاملاً پاره و غرق خون شده بود. یک زخم عمیق چاقو در ناحیه پهلوی چپش به وضوح دیده میشد و هنوز خون از آن فواره میزد. صورتش رنگپریده و لبهایش آبی شده بود.
«نه… نه، نه، نه!»
آکاری بدون ذرهای تردید زانو زد. دستهای لرزانش رو روی گردن مرد گذاشت. نبض ضعیف، خیلی ضعیف. تنفسش سطحی و نامنظم بود. اگر همینجا میماند، تا صبح زنده نمیماند.
«تو نمیتونی همینجا بمیری…»
با تمام قدرتی که از خستگی باقی مانده بود، مرد رو زیر بغلش گرفت و به داخل آپارتمان کشید. در رو با پا بست و چراغها رو روشن کرد. بدن مرد سنگین بود، اما آکاری به عنوان پزشک اورژانس، عادت داشت با موقعیتهای بحرانی کنار بیاید.
مرد رو روی کاناپه اتاق نشیمن انداخت < مگه گونیِ؟>. سریع کتش رو درآورد و زخم رو بررسی کرد. چاقو عمیق رفته بود، احتمالاً به روده آسیب زده بود. خونریزی داخلی هم محتمل بود. آکاری بدون معطلی به اتاق خواب دوید، کیف پزشکی اضطراریش رو آورد و دستکش پوشید.
زخم رو تمیز کرد، خونریزی رو با فشار مستقیم متوقف کرد، سپس با مهارت بخیه زد. اما مشکل اصلی، از دست دادن حجم زیادی خون بود. فشار خون مرد خطرناک پایین بود و رنگ پوستش مثل کاغذ سفید شده بود.
آکاری به گروه خونی خودش نگاه کرد. O منفی. خون همگانی.
«چارهای نیست…» زمزمه کرد.
تجهیزات اهدای خون اضطراری که همیشه تو خونه نگه میداشت رو آماده کرد. سوزن رو به رگ خودش زد، بعد به رگ دست مرد وصل کرد. خون گرم خودش آرامآرام به بدن مرد منتقل میشد. آکاری روی زمین نشست، پشتش رو به دیوار داد و نفسهای عمیق میکشید. سرش کمی گیج میرفت، اما چشم از صورت مرد برنمیداشت خب واقعا جذاب بود.
در نور کمرنگ لامپ، چهره مرد واضحتر دیده میشد. ابروهای نازک، خط فک قوی، خالکوبیظریف روی ساق دستش که از آستین پارهاش معلوم بود. این مرد معمولی نبود. ظاهرش فریاد میزد که با دنیای خطرناکی در ارتباطه.
حدود ۲۰ دقیقه گذشت. آکاری احساس ضعف میکرد، اما رنگ به صورت مرد برگشته بود. نبضش قویتر شده بود. زخم دیگر خونریزی شدید نداشت.
آکاری با صدای خسته گفت: «زنده میمونی… ولی فردا صبح باید بری بیمارستان.»
البته میدانست این حرف بیشتر به خودش دلداری میداد. مرد هنوز بیهوش بود. آکاری یک پتو رویش انداخت، زخم رو دوباره چک کرد و خودش روی مبل روبهرویش نشست. چشمانش سنگین شده بود، اما خواب نمیآمد. فقط به صدای باران و تنفس مرد گوش میداد.
کی بود این مرد؟ چرا جلوی در خانه او افتاده بود؟ و مهمتر از همه، چرا احساس میکرد این شروع یک داستان خیلی بزرگتر و خطرناکتر از یک فوریت پزشکی ساده است؟
آکاری خسته به عقب تکیه داد. خون خودش حالا در رگهای این غریبه جریان داشت. بدون اینکه بداند، از همین لحظه، زندگیاش برای همیشه تغییر کرده بود.
پایان چپتر ۱
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#سانزو
#ریندو
#ران
#بانتن
- ۳۲۴
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط