رمان رویای او

رمان رویای او
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
پارت:12
*رزا*
هنگ بودم نمیفهمیدم آخه چرا؟مگه بهشون نگفته که من پدر ومادر دارم نمیتونن منو به فرزند خوندگی قبول کنن؟؟از بچگی تا حالا هیچکسی به خاطر زنده بودن پدر ومادرم نتونستن منو به فرزندی قبول کنن حالا بعد اینهمه سال اومدن منو به فرزندی قبول کنن !آخه چرا؟نمیدونستم الان باید چه واکنشی نشون بدم نگاهم بود ودسته ی مبل روبه روم خوشحالی که وجود نداشت کی آخه باوجود پدر ومادرش کسایی دیگی رو به عنوان پدر ومادرش قبول میکنه؟ البته از حق نگذریم ناراحتیم وجود نداشت بهتر از زن آرسام شدن بود یاشایدم دارم از چاله درمی‌درمیایم میوفتم تو چاه!
ساره:(رزا..رزا)
به خودم اومدم مثل اینکه خیلی وقته صدام میزنن خانوم روبه روم با همسرش بلند شدن وسمتم اومدن غریبگی یهو بهم هجوم آورد وایی روزگار داره چه بلایی سرم میاره زنه نگاهی بهم انداخت وگفت
هدیه:(سلام گلم خوبی من هدیه ام مادرت جانم البته اگه قابل بدونی می‌دونم هیچ وقت قرار نیست جای مادرتو واست پر کنم ولی قول میدم مراقبت باشم عزیزکم )از مهربونیش بیشتر ترسیدم که ساره نگاهی بهم کرد وگفت بیا دنبالم به دنبالش دوباره به اتاقم برگشتم نگاهی بهم انداخت
ساره:(رزا هرچی میخوام بهت بد بگذره خوشبختی بیشتر سمتت میاد لعنتی کی فکرشو میکرد از چنگم اینجوری دربری؟ کی اصن به مخیرش می‌رسه که تو قرار صاحب یه همچین خانواده ای بشی هان تو عوضی..البته اگه لجبازی کنی وبپرونیشون که کارت میفته...)از ناراحتی وحرص خوردنش انقدر راضی بودم که بی فکر گفتم
رزا:(چرا بپرونمشون با جون ودل میخوام شون از رزا مقدم مطمئنم رزا آریامنش بهتره هرچند جای پردرومادرمو نمیگرن ولی سرپرست که میشن هومم؟ چی از این بهتر به نظرم الان برین پیششون بشینن من برم آماده شم باهاشون برم)از حرص پرهای بینی اش بازو بسته میشد تندی به سمت خروجی حرکت کرد ..هیچوقت عادت نداشتم از لباس هایی که برامون میاوردن استفاده کنم همچنین ساره هم اجازشو نمی‌داد واگه می‌داد باز من نمیخواستم تموم عمرم 17 سالمو صرف کار توی شرکت بابا بزرگ مادریم کردم ودر عوضش با ماهیانم خرج زندگیو درس مدرسمو وآیندمو میدم قراربود وقتی به سن 18 سالگی رسیدم ورفتم بیرون از این زندان یه خونه نقلی بگیرم به سختی پولشو جمع کرده بودم لباس های عزیزمو برداشتم به جز چند تیکه نبودن که همشون توی یه کیف دستی جاشدن ولی مهم این بود که سرتا پام زحمت خودم بود مانتویی پوشیدم وموهای بلندمو بستم وروسریمو به درستی سر کردم ورفتم بیرون توی حیاط منتظرم بودن خانومی که خودشو هدیه معرفی کرد جلو اومدوپیشونیمو بوسید باهم سوار بنز مشکی شدیم هیچ کدوم توی راه حرف نمی‌نمیزدیم یعنی منو اون دوتا زوج میانسال واون زن ودومرد جوان با یه لندکروز مشکی پشتمون بودن باورم نمیشه که دارم به یه خونه جدید نقل مکان می‌کنم استرس تمام تن وبدنمو گرفته بود دلم فرار میخواست
دیدگاه ها (۰)

پارت هجدهم بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنج...

نماد مرگ پارت اول

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط