«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۸۷
به تصویر گنگ و متعجب خودم تو موزاييك ها نگاه کردم. کنار در سمت راستم یه سکوی گرد اپن مانند که نوارهاي طلايي داشت و انگار جایگاه نگهبان بود قرار داشت و یه سالن انتظار پر از مبل هاي چرم مشکي خيلي شيك سمت چپم بود و روبروم دوتا در
طوسی با دکمه هاي طلايي اسانسور
از سقف هم دوتا لوستر طلايي براق اویزون بود.
چقدر اینجا انقدر تمیز و باشکوهه
دهنم تا جای ممکن باز بود دیگه داشت جر میخورد
انگار وارد این قصرهاي ديزني شده بودم
اخ اخ..كيف ميداد وسط این سالن تمیز و با شکوه برقصي. اختیار لبخند زدم و اروم و گیج از این همه شکوه سمت اسانسور
بي
رفتم که صدایی گفت:کجا؟
سریع برگشتم.
مردي حدود ۳۰ ساله با موهاي جوگندمی و شکم جلو اومده با لباس سرمه اي نگهباني پشتم بود.
سریع و هول گفتم سلام من اسميتم.. تایکا اسمیت.. قراره از این به بعد توي طبقه ٢٤ام زندگی کنم. دوست پدرم که احتمالا خودشم اینجا زندگی میکنه این واحد رو به پدرم داده من تازه رسیدم دارم میرم خونه که.. يعني اومدم..
نگهبان-اهان متوجه شدم چقدر تند حرف میزنین از تند حرف زدنم خودم خنده ام گرفت و :گفتم: شرمنده. من یه کم
هول شدم..
کوتاه خندید و گفت: واحد خالي اقاي مهندس..طبقه ٢٤..گفته
بودن.. كمك نمیخواین؟
به چمدونم نگاه کردم و تند گفتم نه...نه... فقط همینه..ممنونم... خودم از پسش برمیام
نگهبان به هرحال م كانر ام دوشیزه اسمیت..کارهاي خدماتي و نگهبانی اینجا رو انجام میدم کاري داشتين حتما خبرم كنين. مهربون گفتم خیلی خیلی خوشبختم کانر..ممنونم..
و سمت اسانسور رفتم.
منظورش از آقای مهندس دوست بابا بود
بابا گفته بود مهندسه و طبقه ۲۳ يعني طبقه زيري واحدي که به من
داده زندگی میکنه.. اسانسور اومد.
رفتم داخل و دکمه طبقه ٢٤ رو زدم.
قلبم براي ديدن خونه بی قراری میکرد. لابي و اسانسورش که خوشگله
امیدوارم خودشم خوب باشه.. اسانسور وایستاد.
طبقه ٢٤..
اووف...
پیاده شدم
روبروي اسانسور په در مشکی رنگ وجود داشت.
رفتم جلو..
اوه..
چرا اینجا همه چیز انقدر تمیزه اخه؟
لعنتي همه در و دیوارش عین اینه است..
رفتم سمت در و کلید انداختم.
دربه نرمي باز شد.
با ذوق و اشتیاق سرك كشيدم داخل
یه سالن خيلي بزرگ که فقط یه دست مبل راحتي و يه تلويزيون داشت که همشون با پارچه سفید پوشونده شده بودن و پنجره اي سرتاسري و کنار سالن به اشپزخونه شیک با کابينت هاي سفيد و براق..
اروم رفتم جلو و سمت پنجره خيلي بزرگ سالن.. واااای خداا...
تمام شهر نوراني و ريز زير پات بود..
ويوش عالي بود..عالي..تازه از کلاس برگشته بودم و کلید انداختم و رفتم داخل که از دیدن بابا رایان که توی خونه روی مبل نشسته بود نزديك بود سكته كنم.. چشمامو شدیداً گرد کردم و زل زدم بهش.
خندید و گفت: سوپرایز
یه دفعه با ذوق جیغ کشیدم و دویدم سمتش.
با خنده دستاشو برام باز کردم
با عشق بغلش کردم و خندیدم و گفتم بابا. تو اینجا چیکار میکنی؟
محکم بغلم کرد و گفت مگه میشد به دخترم سر نزنم؟
چطور اومدي تو؟
بابا یه سررفتم پیش دوستم کلید زاپاس داشت.
خندیدم و زدم تو بازوش و گفتم چقدر کلکی تو خندید و به اطراف نگاه کرد و گفت:همه چی خوبه نه؟ تند سر تکون دادم و گفتم اره... خوبه.
با محبت نگام کرد و گفت: نفس بیچاره ام کرد. دوست داشت خودشم بیاد اما خوب.. افشین باید میرفت مدرسه یکی باید پیشش میموند و شیطون گفت: احتمالا دفعه بعد که در رو باز کردي مامانت داخله و
من پیش افشینم
خندیدم.
جلو رفتم که یه بوي عطر خاصی تو بینیم پیچـ
عطر مردونه سرد و تلخی که از توي بينيم به تك تك سلولهاي مغزم
نفوذ کرد اخخخخخخخ
لعنتي..
عجب بويي داره..
یه لحظه صحنه اي از جلوی چشمم گذشت که کتي رو با صورت
گریون جلوی صورتم بردم و بو کشیدم..
تند پلک زدم و دستمو به پیشونیم کشیدم بابا رایان-تایکا.. همه چي مرتبه؟
part ۸۷
به تصویر گنگ و متعجب خودم تو موزاييك ها نگاه کردم. کنار در سمت راستم یه سکوی گرد اپن مانند که نوارهاي طلايي داشت و انگار جایگاه نگهبان بود قرار داشت و یه سالن انتظار پر از مبل هاي چرم مشکي خيلي شيك سمت چپم بود و روبروم دوتا در
طوسی با دکمه هاي طلايي اسانسور
از سقف هم دوتا لوستر طلايي براق اویزون بود.
چقدر اینجا انقدر تمیز و باشکوهه
دهنم تا جای ممکن باز بود دیگه داشت جر میخورد
انگار وارد این قصرهاي ديزني شده بودم
اخ اخ..كيف ميداد وسط این سالن تمیز و با شکوه برقصي. اختیار لبخند زدم و اروم و گیج از این همه شکوه سمت اسانسور
بي
رفتم که صدایی گفت:کجا؟
سریع برگشتم.
مردي حدود ۳۰ ساله با موهاي جوگندمی و شکم جلو اومده با لباس سرمه اي نگهباني پشتم بود.
سریع و هول گفتم سلام من اسميتم.. تایکا اسمیت.. قراره از این به بعد توي طبقه ٢٤ام زندگی کنم. دوست پدرم که احتمالا خودشم اینجا زندگی میکنه این واحد رو به پدرم داده من تازه رسیدم دارم میرم خونه که.. يعني اومدم..
نگهبان-اهان متوجه شدم چقدر تند حرف میزنین از تند حرف زدنم خودم خنده ام گرفت و :گفتم: شرمنده. من یه کم
هول شدم..
کوتاه خندید و گفت: واحد خالي اقاي مهندس..طبقه ٢٤..گفته
بودن.. كمك نمیخواین؟
به چمدونم نگاه کردم و تند گفتم نه...نه... فقط همینه..ممنونم... خودم از پسش برمیام
نگهبان به هرحال م كانر ام دوشیزه اسمیت..کارهاي خدماتي و نگهبانی اینجا رو انجام میدم کاري داشتين حتما خبرم كنين. مهربون گفتم خیلی خیلی خوشبختم کانر..ممنونم..
و سمت اسانسور رفتم.
منظورش از آقای مهندس دوست بابا بود
بابا گفته بود مهندسه و طبقه ۲۳ يعني طبقه زيري واحدي که به من
داده زندگی میکنه.. اسانسور اومد.
رفتم داخل و دکمه طبقه ٢٤ رو زدم.
قلبم براي ديدن خونه بی قراری میکرد. لابي و اسانسورش که خوشگله
امیدوارم خودشم خوب باشه.. اسانسور وایستاد.
طبقه ٢٤..
اووف...
پیاده شدم
روبروي اسانسور په در مشکی رنگ وجود داشت.
رفتم جلو..
اوه..
چرا اینجا همه چیز انقدر تمیزه اخه؟
لعنتي همه در و دیوارش عین اینه است..
رفتم سمت در و کلید انداختم.
دربه نرمي باز شد.
با ذوق و اشتیاق سرك كشيدم داخل
یه سالن خيلي بزرگ که فقط یه دست مبل راحتي و يه تلويزيون داشت که همشون با پارچه سفید پوشونده شده بودن و پنجره اي سرتاسري و کنار سالن به اشپزخونه شیک با کابينت هاي سفيد و براق..
اروم رفتم جلو و سمت پنجره خيلي بزرگ سالن.. واااای خداا...
تمام شهر نوراني و ريز زير پات بود..
ويوش عالي بود..عالي..تازه از کلاس برگشته بودم و کلید انداختم و رفتم داخل که از دیدن بابا رایان که توی خونه روی مبل نشسته بود نزديك بود سكته كنم.. چشمامو شدیداً گرد کردم و زل زدم بهش.
خندید و گفت: سوپرایز
یه دفعه با ذوق جیغ کشیدم و دویدم سمتش.
با خنده دستاشو برام باز کردم
با عشق بغلش کردم و خندیدم و گفتم بابا. تو اینجا چیکار میکنی؟
محکم بغلم کرد و گفت مگه میشد به دخترم سر نزنم؟
چطور اومدي تو؟
بابا یه سررفتم پیش دوستم کلید زاپاس داشت.
خندیدم و زدم تو بازوش و گفتم چقدر کلکی تو خندید و به اطراف نگاه کرد و گفت:همه چی خوبه نه؟ تند سر تکون دادم و گفتم اره... خوبه.
با محبت نگام کرد و گفت: نفس بیچاره ام کرد. دوست داشت خودشم بیاد اما خوب.. افشین باید میرفت مدرسه یکی باید پیشش میموند و شیطون گفت: احتمالا دفعه بعد که در رو باز کردي مامانت داخله و
من پیش افشینم
خندیدم.
جلو رفتم که یه بوي عطر خاصی تو بینیم پیچـ
عطر مردونه سرد و تلخی که از توي بينيم به تك تك سلولهاي مغزم
نفوذ کرد اخخخخخخخ
لعنتي..
عجب بويي داره..
یه لحظه صحنه اي از جلوی چشمم گذشت که کتي رو با صورت
گریون جلوی صورتم بردم و بو کشیدم..
تند پلک زدم و دستمو به پیشونیم کشیدم بابا رایان-تایکا.. همه چي مرتبه؟
- ۱.۲k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط