☘ ☘ ☘

☘ ☘ ☘
گفتم: "آمین!"
پیش از آنکه دعا کنم، پیش از آنکه آرزوهای رنگارنگم را رو به رویم بچینم و یکی را انتخاب کنم.
همه چیز را به خودش واگذار کردم.

می دانستم که بیشتر از خودم نگران من است و می داند که رویاهای من پر از کوچه های بن بست و تاریک و بی فانوس است و اگر کسی دستم را نگیرد…. .
چشم هایم را بستم و از ته دل گفتم: "آمین"

چرا که می دانستم یکی آن بالا مرا دوست دارد….
دیدگاه ها (۲)

کاش آدمیزاد دکمه "برگشت" داشتیا حتی"بازگشت به تنظیماتِ کارخا...

وقتی آدما به هیچ صراطی مستقیم نیستن،تو هم یه جوری باش که نه ...

از یک روزی به بعد دیگر نگذاشتم حرف ها، جملات سرد شوند درد شو...

آدم بعد از جدایی بیشتر از قبل به خاطرات فکر میکند،به آدمهای ...

PART 4[ویو نارا] برگشتم ببینم پرنسس داره چیکار میکنه، ولی.. ...

رمان

«نگاه ممنوعه»**Part 4 — The Line We Shouldn't Cross** درِ ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط