پارت ۲ | میز دردسرساز

پارت ۲ | میز دردسرساز

صبح روز بعد، تهیونگ دقیقاً ساعت ۷:۵۹ وارد شرکت شد.

با افتخار به ساعت نگاه کرد.

— «دیدی؟ امروز دیر نکردم.»

منشی لبخند زد.

— «آفرین.»

تهیونگ با رضایت سر تکون داد و رفت سمت بخش خودش.

اما همین که نشست، متوجه شد روی میزش یک برگه گذاشته شده.

«جلسه ساعت ۹. حضور الزامی.»

تهیونگ زیر لب گفت:

— «باشه رئیس جان...»

ساعت ۹، همه‌ی اعضای تیم داخل اتاق جلسه نشسته بودن.

جونگ‌کوک وارد شد.

همه ساکت شدن.

تهیونگ هم صاف نشست و سعی کرد خیلی جدی به نظر برسه.

جونگ‌کوک شروع به توضیح پروژه کرد.

چند دقیقه گذشت.

تهیونگ دستش رو بالا برد.

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

— «بله؟»

— «یه سؤال.»

— «بپرس.»

— «این پروژه دقیقاً قراره چقدر طول بکشه؟»

— «سه ماه.»

تهیونگ با تعجب گفت:

— «سه ماه؟!»

جونگ‌کوک:
— «مشکلی هست؟»

— «نه... فقط فکر کردم سه روزه.»

چند نفر از کارمندها خنده‌شون گرفت.

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

— «تهیونگ.»

— «بله؟»

— «اگر سه روزه بود، به آدم‌های بیشتری نیاز نداشتیم.»

تهیونگ لبخند زد.

— «خب من هستم. شاید سریع انجامش دادم.»

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد.

— «اعتمادبه‌نفست خیلی زیاده.»

— «ممنون.»

— «تعریف نکردم.»

— «خواهش می‌کنم.»

یکی از کارمندها سرش رو پایین انداخت تا خنده‌ش دیده نشه.

جونگ‌کوک ادامه جلسه رو داد.

بعد از جلسه، تهیونگ داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که صدای جونگ‌کوک رو شنید:

— «تهیونگ، یه لحظه بیا دفترم.»

تهیونگ زیر لب گفت:

— «بالاخره اخراجم کرد.»

وارد دفتر شد.

جونگ‌کوک به صندلی روبه‌روش اشاره کرد.

— «بشین.»

تهیونگ نشست.

جونگ‌کوک یک پرونده جلوش گذاشت.

— «این بخش پروژه با توئه.»

تهیونگ پرونده رو باز کرد.

— «همه‌ش؟»

— «بله.»

— «تنهایی؟»

— «بله.»

تهیونگ چند ثانیه به پرونده نگاه کرد.

بعد سرش رو بالا آورد.

— «رئیس.»

— «چیه؟»

— «از من خوشتون نمیاد؟»

جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.

— «چرا اینو می‌پرسی؟»

— «چون حجم کار من از بقیه بیشتره.»

جونگ‌کوک خیلی خونسرد جواب داد:

— «چون فکر می‌کنم از پسش برمیای.»

تهیونگ مکث کرد.

این جواب رو انتظار نداشت.

— «آها...»

جونگ‌کوک:
— «مشکلیه؟»

تهیونگ لبخند زد.

— «نه. فقط فکر کردم می‌خواین منو اذیت کنین.»

— «هنوز همچین تصمیمی نگرفتم.»

تهیونگ بلند شد.

— «پس صبر می‌کنم.»

— «برای چی؟»

— «برای روزی که تصمیم بگیرین.»

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

تهیونگ در حالی که از دفتر خارج می‌شد گفت:

— «روز خوبی داشته باشین، رئیس بداخلاق.»

در بسته شد.

جونگ‌کوک چند ثانیه به در خیره موند.

بعد خیلی آرام زیر لب گفت:

— «این آدم واقعاً دردسره...»

و برای اولین بار، گوشه لبش کمی بالا رفت.

البته خودش هم نفهمید چرا داشت لبخند می‌زد.
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط