پارت
پارت ۵
ویو یونگی
رفتم عمارت و خواستم از ات معذرت خواهی کنم فکر کنم یه کمی زیاده روی کردم رفتم توی اتاقش دیدم نبود همه عمارتو گشتم ولی نبود دیگه واقعا عصبانی بودم
یونگی: چند... دقیقه نبودم فرار کردهه ( داد)
بادیگارد: ارباب من....
یونگی: چیزی نگووو....اگر ادامه بدی حتا جنازتم فکر نمیکنم پیدا بشه...فقط برو اونو پیدا کننن ( عربده و ترسناک)
بادیگارد: چ..چشم ( ترسیده)
ویو راوی
بادیگاردا رفتن و یونگی خیلی استرس داشت حتا خودشم نمیدونست چرا انقدر نگرانه خودشم شروع کرد به گشتن که یادش افتاد پشت عمارتو نگشته رفت اونجا گشت که دیدش
یونگی: هوففف خیالم راحت شد ( زیر لب)
یونگی: اتتت ( داد بلند)
ات: هااا چیه...عه تویی( خوابالو)
یونگی: چرا اینجا خوابیدی اخهه (نگران)
ات: عه من خوابیدم 😅
یونگی: نکنه نمیدونستی خواب بودی 😳
ات: واقعا نمیدونستم 😅
یونگی:( شروع کرد بلند بلند میخندیدن)
ات: تو...تو...الان خندیدی 😳
یونگی:( خودشو جم کرد)
یونگی: نخیرم 😒
یونگی: توعم بلند شوو سرما میخوری.....منم برم کار دارم ( هول)
ات:...باش ( خنده ریز)
یونگی: به چی میخندی 🤨
ات: عه هیچی هیچی ( سیع در نگه داشتن خنده)
یونگی: ( سریع رفت داخل عمارت)
ات:( شروع کرد به خندیدن)
ات: وایییی خدا چقدر ناز خندید هاااا....اخخخخ واییییی 🤣🤣🤣🤣🤣
ویو یونگی
ای وای من چه غلطی کردم خندیدم ایششش چه دروغ واضحیم گفتم حتا یه کارم ندارم بیکار بیکارم (🤣) دیدم امد تو عمارت و مستقیم میخواست بره اتاقش
یونگی: هی کجا میری؟
ات: اتاقم دیگه 😑
یونگی: چرااا؟؟؟؟
ات: وا...خب خوابمم میاد ( خوابالود)
یونگی: یعنی تو بازم خوابت میاد 😳😒
ات: آره 🗿
ویو یونگی
میخواست بره که ناخداگاه دستشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار قلبم تند تند میزد
یونگی: میای تو اتاق من بخوابی ( بم)
ات:....
یونگی: اگر نمیخوای مشکلی نیس
ات: ب..باشه
یونگی: اوکی ( یه چشمک بهش زد)
ویو ات
عررررر چقدر تو جذابی عاشقشم واقعا دوسش دارم ولی مطمئن این حس یه طرفس
۳:۳۰دقیقه شب
( ات و یونگی روی یه تخت خوابیدن ولی ات عقب تره)
ویو یونگی
با حسه تشنگی بیدار شودم دیدم که.......
خماری 😁
منتظر نظرتونم 💗
ویو یونگی
رفتم عمارت و خواستم از ات معذرت خواهی کنم فکر کنم یه کمی زیاده روی کردم رفتم توی اتاقش دیدم نبود همه عمارتو گشتم ولی نبود دیگه واقعا عصبانی بودم
یونگی: چند... دقیقه نبودم فرار کردهه ( داد)
بادیگارد: ارباب من....
یونگی: چیزی نگووو....اگر ادامه بدی حتا جنازتم فکر نمیکنم پیدا بشه...فقط برو اونو پیدا کننن ( عربده و ترسناک)
بادیگارد: چ..چشم ( ترسیده)
ویو راوی
بادیگاردا رفتن و یونگی خیلی استرس داشت حتا خودشم نمیدونست چرا انقدر نگرانه خودشم شروع کرد به گشتن که یادش افتاد پشت عمارتو نگشته رفت اونجا گشت که دیدش
یونگی: هوففف خیالم راحت شد ( زیر لب)
یونگی: اتتت ( داد بلند)
ات: هااا چیه...عه تویی( خوابالو)
یونگی: چرا اینجا خوابیدی اخهه (نگران)
ات: عه من خوابیدم 😅
یونگی: نکنه نمیدونستی خواب بودی 😳
ات: واقعا نمیدونستم 😅
یونگی:( شروع کرد بلند بلند میخندیدن)
ات: تو...تو...الان خندیدی 😳
یونگی:( خودشو جم کرد)
یونگی: نخیرم 😒
یونگی: توعم بلند شوو سرما میخوری.....منم برم کار دارم ( هول)
ات:...باش ( خنده ریز)
یونگی: به چی میخندی 🤨
ات: عه هیچی هیچی ( سیع در نگه داشتن خنده)
یونگی: ( سریع رفت داخل عمارت)
ات:( شروع کرد به خندیدن)
ات: وایییی خدا چقدر ناز خندید هاااا....اخخخخ واییییی 🤣🤣🤣🤣🤣
ویو یونگی
ای وای من چه غلطی کردم خندیدم ایششش چه دروغ واضحیم گفتم حتا یه کارم ندارم بیکار بیکارم (🤣) دیدم امد تو عمارت و مستقیم میخواست بره اتاقش
یونگی: هی کجا میری؟
ات: اتاقم دیگه 😑
یونگی: چرااا؟؟؟؟
ات: وا...خب خوابمم میاد ( خوابالود)
یونگی: یعنی تو بازم خوابت میاد 😳😒
ات: آره 🗿
ویو یونگی
میخواست بره که ناخداگاه دستشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار قلبم تند تند میزد
یونگی: میای تو اتاق من بخوابی ( بم)
ات:....
یونگی: اگر نمیخوای مشکلی نیس
ات: ب..باشه
یونگی: اوکی ( یه چشمک بهش زد)
ویو ات
عررررر چقدر تو جذابی عاشقشم واقعا دوسش دارم ولی مطمئن این حس یه طرفس
۳:۳۰دقیقه شب
( ات و یونگی روی یه تخت خوابیدن ولی ات عقب تره)
ویو یونگی
با حسه تشنگی بیدار شودم دیدم که.......
خماری 😁
منتظر نظرتونم 💗
- ۱.۷k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط