پارت

پارت ۵
دکتر:سعی کن دوباره تلاش کنی چشماتو دوباره آرو‌م ببند و باز کن
هرچی میگفت انجام می‌دادم بعد صورت مادرمو دیدم ولی خیلی تار بود چند بار پلک زدم و همه چیز برام شفاف شد باورم نمیشد دوباره همه چیز میدیم چه قدر خوب بود مادرم آمد کلی قربون صدقه ام میرفت چقدر روزه خوبی بود خلاصه چشمم درست شد
خوشحال بود و تو اون شیش ماه خیلی واسه کنکور خونده بودم این دو ماهم تو بیمارستان بودم همین که مرخص شدم تمام سعیمو کردم تا بخونم
(چهار ماه بعد روز کنکور )
خیلی استرس داشتم خیلی خونده بودم ولی انگار تو بدنم استرس بدی افتاده بود جلسه کنکور شروع شد
(سه ساعت بعد)
از جلسه امدم بیرون خودم که رازی بودم از امتحان جیوو از دانشگاهی که امتحان میدادیم آمد بیرون خوشحال بود معلوم بود امتحانشو خوب داده
جیوو:چطور بود
میون:عالی تو خوب دادی
جیوو :آره بهتر از این نمیشه میدونی خوبیش چیه اینه که الان دانشگاه ها کلا تعطیل چون تابستونه و ما چند ماه بعد میریم اخیش چه کیفی بکنیم
میون: آره به اینجاش فکر نکرده بودم چه کیفی کنیم
جیوو:تو مگه فکرم میکنی نمیدونم چطوری تا اینجا آمدی
یکی زدم پس کله که اخش رفت بالا با کلی شوخی و تو سر کله هم پریدن رفتم خونه رفتم لباسامو عوض کردم ک رفتم تو عمارت آخه خونه ما بیرون بود تو عمارت زندگی نمی‌کردیم همین که رفتم خونه مامانم داشت با خانم بزرگ داشت صحبت می‌کرد که فقط اینو شنیدم که گفت باز اون زلزله داره میاد


امید وارم خوشتون بیاد داستان اصلی تازه داره شروع میشه
دیدگاه ها (۵)

پارت ۶ با تعجب پرسیدم زلزله مامان:دخترم آمدی امتحان چطور بود...

لباس میون در فیک غرور عاشقانه

پارت چهارم غرور عاشقانه گفتم:نه دکتر هیچی دکتر:دخترم دوباره ...

پارت سوم غرور عاشقانه (۹سال بعد)داشتم برای عمل آماده می‌شدم ...

part .62.همه تعظیم کردن از اون فروشگاه گرونه بودرفتم تو اتاق...

سناریو چیفویو ×باجیاسم سناریو گربه دوست داشتنی منامروز باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط