پارت تنبیه
#پارت ۳_تنبیه
(ددی من)
*چند روز بعد
ویو عمارت ناکاهارا:
ناکاهارا آروم چشم هایش را باز کرد و دید خیلی به اوسامو نزدیک است....در حدی که ممکن بود لب هاشون بهم بخوره
کمی فاصله گرفت .....با صورتی سرخ به اوسامو خیره شده بود....موهای قهوه ای و نرم ش ....مثل یه بچه ی معصوم خوابش برده بود....
ناکاهارا به لبای کوچک و خوش فرم دازای نگاه کرد.....نزدیک شد و آروم بوسه ای روی لب های دازای کاشت....
بلند شد و لباس هایش را پوشید و از عمارت خارج شد....
*چند دقیقه بعد
مکان: ساختمون مافیا_
چویا در اتاق را زد و وارد اتاق شد.....روی مبل نشست......
سکوتی عجیبی بود......و یکم خسته کننده.....
●خب ؟...بگو ببینم ...رفتارت با اون امگا چطوره؟
+خوب.....
●خب خوبه ...پس کی میخواید ازدواج کنید؟....
+هنو در مورد تاریخش تصمیم نگرفتم
●بهتره زودتر ازدواج کنید قبل از اینکه تایجو پشیمون بشه.....
+هه...پشیمون؟....پشیمون نمیشه.....حتی از خداش بود که از دست اون امگا راحت بشه
●خوب حواست به اون امگا باشه....اون چیز خیلی با ارزشیه
ناکاهارا بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق خارج شد.....
اوسامو آروم بلند شد و قوسی به کمرش داد...و به سمت در رفت که یادش افتاد ...اجازه ی بیرون رفتن از اتاق را ندارد ....
یکی از خدمتکار ها در اتاق را زد و وارد اتاق شد و تعظیم کرد...
/صبح بخیر....صبحونه تون رو واستون میارم اینجا....اگه چیزی لازم داشتید بگید
+ناکاهارا کجاست؟؟....
/ارباب صبح زود بیدار شدن و رفتن مافیا....پدرشون باهاشون کار مهم داشت
+آها....میدونی کی میاد؟
/خیر ...نمیدونم....
+اهوم...باشه میتونی بری
*بعد از صبحونه
حوصله ش به شدت سر رفته بود و نمیدونست چیکار کنه.....از وقتی که وارد عمارت ناکاهارا شده بود اجازه ی بیرون رفتن رو نداشت....
بلند شد و در اتاق را آرام باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت....خبری از اکوتاگاوا نبود و خدمتکار ها هم مشغول بودن....
از اتاق بیرون رفت و شروع کرد به گشتن کل عمارت.....که یهو به یه اتاق بر خورد....اتاق کار ناکاهارا....
یواشکی وارد اتاق شد.....و چند تا برگه رو میز دید و چشمم خورد به تفنگ روی میز.....
اونو برداشت و توی جیبش قایم کرد .....و سریع رفت تو اتاق ش......همون لحظه ناکاهارا از حموم بیرون آمد....در حالی که حوله ای دورش پیچیده بود و بالا تنه ی لخت ش رو میشد دید....
دازای سرخ شد و چند قدم عقب رفت.....
خب اینم از پارت ۳......پارت ۴ یکم) چیزه....واسه همین بعدا میزارم ش)
خب دیگه حرفی نی...راستی لایک و کامنت یادتون نره)
بدرود )
(ددی من)
*چند روز بعد
ویو عمارت ناکاهارا:
ناکاهارا آروم چشم هایش را باز کرد و دید خیلی به اوسامو نزدیک است....در حدی که ممکن بود لب هاشون بهم بخوره
کمی فاصله گرفت .....با صورتی سرخ به اوسامو خیره شده بود....موهای قهوه ای و نرم ش ....مثل یه بچه ی معصوم خوابش برده بود....
ناکاهارا به لبای کوچک و خوش فرم دازای نگاه کرد.....نزدیک شد و آروم بوسه ای روی لب های دازای کاشت....
بلند شد و لباس هایش را پوشید و از عمارت خارج شد....
*چند دقیقه بعد
مکان: ساختمون مافیا_
چویا در اتاق را زد و وارد اتاق شد.....روی مبل نشست......
سکوتی عجیبی بود......و یکم خسته کننده.....
●خب ؟...بگو ببینم ...رفتارت با اون امگا چطوره؟
+خوب.....
●خب خوبه ...پس کی میخواید ازدواج کنید؟....
+هنو در مورد تاریخش تصمیم نگرفتم
●بهتره زودتر ازدواج کنید قبل از اینکه تایجو پشیمون بشه.....
+هه...پشیمون؟....پشیمون نمیشه.....حتی از خداش بود که از دست اون امگا راحت بشه
●خوب حواست به اون امگا باشه....اون چیز خیلی با ارزشیه
ناکاهارا بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق خارج شد.....
اوسامو آروم بلند شد و قوسی به کمرش داد...و به سمت در رفت که یادش افتاد ...اجازه ی بیرون رفتن از اتاق را ندارد ....
یکی از خدمتکار ها در اتاق را زد و وارد اتاق شد و تعظیم کرد...
/صبح بخیر....صبحونه تون رو واستون میارم اینجا....اگه چیزی لازم داشتید بگید
+ناکاهارا کجاست؟؟....
/ارباب صبح زود بیدار شدن و رفتن مافیا....پدرشون باهاشون کار مهم داشت
+آها....میدونی کی میاد؟
/خیر ...نمیدونم....
+اهوم...باشه میتونی بری
*بعد از صبحونه
حوصله ش به شدت سر رفته بود و نمیدونست چیکار کنه.....از وقتی که وارد عمارت ناکاهارا شده بود اجازه ی بیرون رفتن رو نداشت....
بلند شد و در اتاق را آرام باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت....خبری از اکوتاگاوا نبود و خدمتکار ها هم مشغول بودن....
از اتاق بیرون رفت و شروع کرد به گشتن کل عمارت.....که یهو به یه اتاق بر خورد....اتاق کار ناکاهارا....
یواشکی وارد اتاق شد.....و چند تا برگه رو میز دید و چشمم خورد به تفنگ روی میز.....
اونو برداشت و توی جیبش قایم کرد .....و سریع رفت تو اتاق ش......همون لحظه ناکاهارا از حموم بیرون آمد....در حالی که حوله ای دورش پیچیده بود و بالا تنه ی لخت ش رو میشد دید....
دازای سرخ شد و چند قدم عقب رفت.....
خب اینم از پارت ۳......پارت ۴ یکم) چیزه....واسه همین بعدا میزارم ش)
خب دیگه حرفی نی...راستی لایک و کامنت یادتون نره)
بدرود )
- ۵۱۰
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط