جانا بکه گویم من این قصه تنهائی خود را
جانا بکه گویم من این قصه تنهائی خود را
ازبهرکه خوانم من این شعر اهورائی خود را
خونین شده این دل چو لاله زغــم در فراقـت
با من تو بگو تا چکنم این دل سودائی خود را
امروز چون مرغک بی با ل و پری مانده زپرواز
با با ل که پرواز دهم قصه شیدائی خود را
تا این دل شیدائی من سوخته در آتش هجرت
در دفتر کی ثبت کنم صبر و شکیبائی خود را
در پرده جانم هزارنقش ز دردهای نهانست
تصویر کدام پرده کنم درد تماشائی خود را
گم شد دل زارم بصحرای غم و وادی هجران
در بهر که جویم من آن مرغک دریائی خود را
یا رب بکدام طاقچه نشانم من این قاب جدائی
تا آنکه بجوید حکیم مونس تنهائی خودرا
ازبهرکه خوانم من این شعر اهورائی خود را
خونین شده این دل چو لاله زغــم در فراقـت
با من تو بگو تا چکنم این دل سودائی خود را
امروز چون مرغک بی با ل و پری مانده زپرواز
با با ل که پرواز دهم قصه شیدائی خود را
تا این دل شیدائی من سوخته در آتش هجرت
در دفتر کی ثبت کنم صبر و شکیبائی خود را
در پرده جانم هزارنقش ز دردهای نهانست
تصویر کدام پرده کنم درد تماشائی خود را
گم شد دل زارم بصحرای غم و وادی هجران
در بهر که جویم من آن مرغک دریائی خود را
یا رب بکدام طاقچه نشانم من این قاب جدائی
تا آنکه بجوید حکیم مونس تنهائی خودرا
- ۸۴۳
- ۰۸ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط