𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر اتفاقات باغ بود.
هرچقدر بیشتر به حرفهای دلقک فکر میکرد، شکش بیشتر میشد.
چرا هر بار از گذشته حرف میزد، جونگکوک رفتار عجیبی داشت؟
و چرا صدایش اینقدر برایش آشنا بود؟
سئول تصمیم گرفت خودش دنبال جواب بگردد.
به اتاق قدیمیاش رفت؛ جایی که وسایل دوران کودکیاش هنوز نگهداری میشد.
جعبههای قدیمی را یکییکی باز کرد و میان خاطراتش گشت.
تا اینکه چشمش به یک دفترچهی کوچک افتاد.
دفترچه را باز کرد و روی اولین صفحه، نقاشی دو کودک دیده میشد.
یک دختر با تاجی کوچک و پسری که کنارش ایستاده بود.
پایین نقاشی، با دستخط کودکانه نوشته شده بود:
«من و بهترین دوستم، جونگکوک.»
قلب سئول برای لحظهای ایستاد.
انگشتش را روی اسم کشید و خاطرات مبهمی دوباره در ذهنش شکل گرفت.
صدای خندهی یک پسر، باغ قصر و قولی که سالها پیش شنیده بود.
اما چهرهی او هنوز مثل تکهای از یک خواب محو بود.
همان لحظه صدای قدمهای ندیمه از پشت در شنیده شد.
سئول سریع دفترچه را بست و آن را داخل کشوی میز گذاشت.
ندیمه خبر داد که شاهزاده چوی جونگ هو دوباره به قصر بازگشته است.
سئول با شنیدن نام او، آه کوتاهی کشید و گفت: «الان نمیخوام ببینمش.»
در تالار اصلی، جونگ هو در کنار پادشاه نشسته بود.
صحبتشان دربارهی آیندهی دو قلمرو و اتحاد میان دو خاندان بود.
پادشاه با رضایت از پیشنهاد ازدواج صحبت میکرد.
اما جونگ هو بیشتر از همه به این فکر میکرد که چگونه نظر سئول را به دست بیاورد.
سئول مجبور شد وارد تالار شود.
جونگ هو همان لحظه از جایش بلند شد و لبخند زد.
«پرنسس، خوشحالم دوباره میبینمتون.»
سئول فقط تعظیم کوتاهی کرد و کنار مادرش نشست.
چند دقیقه بعد، صدای زنگولهای از انتهای تالار شنیده شد.
جونگکوک وارد شد و با همان لبخند همیشگی تعظیم کرد.
اما وقتی چشمش به سئول افتاد، نگاهش برای لحظهای روی او ماند.
سئول هم ناخودآگاه لبخند کوچکی زد.
جونگ هو این صحنه را دید.
لبخندش محو شد و نگاهش برای اولین بار روی جونگکوک ثابت ماند.
«این دلقک جدید دربار است؟»
پادشاه سر تکان داد و گفت: «بله، از دیشب به خدمت قصر درآمده.»
جونگ هو با لحنی سرد پرسید: «به نظر میرسد پرنسس از نمایشهایش خیلی خوشش آمده.»
سئول قبل از اینکه کسی جواب بدهد، گفت: «حداقل باعث میشه لبخند بزنم.»
جونگکوک سرش را پایین انداخت تا کسی لبخند پنهانش را نبیند.
بعد از پایان مراسم، جونگکوک به سمت باغ رفت.
او میدانست سئول حالا بیشتر از قبل به گذشته شک کرده است.
اگر این روند ادامه پیدا میکرد، دیگر نمیتوانست هویتش را پنهان کند.
اما هنوز برای گفتن حقیقت آماده نبود.
در همین لحظه صدای سئول از پشت سرش آمد.
«جونگکوک...»
او برگشت و پرنسس را دید که دفترچهی قدیمی را در دست گرفته بود.
سئول آرام پرسید: «تو... همون پسری هستی که توی این نقاشیه؟»
اما جونگکوک بعد از سالها، بالاخره مجبور میشه با گذشته روبهرو بشه... 🎭👑
پارت بعدی رو از دست ندین؛ چون جواب جونگکوک میتونه همهچیز رو تغییر بده.
اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنتهاتون از فیک حمایت کنید. 🖤🌹
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر اتفاقات باغ بود.
هرچقدر بیشتر به حرفهای دلقک فکر میکرد، شکش بیشتر میشد.
چرا هر بار از گذشته حرف میزد، جونگکوک رفتار عجیبی داشت؟
و چرا صدایش اینقدر برایش آشنا بود؟
سئول تصمیم گرفت خودش دنبال جواب بگردد.
به اتاق قدیمیاش رفت؛ جایی که وسایل دوران کودکیاش هنوز نگهداری میشد.
جعبههای قدیمی را یکییکی باز کرد و میان خاطراتش گشت.
تا اینکه چشمش به یک دفترچهی کوچک افتاد.
دفترچه را باز کرد و روی اولین صفحه، نقاشی دو کودک دیده میشد.
یک دختر با تاجی کوچک و پسری که کنارش ایستاده بود.
پایین نقاشی، با دستخط کودکانه نوشته شده بود:
«من و بهترین دوستم، جونگکوک.»
قلب سئول برای لحظهای ایستاد.
انگشتش را روی اسم کشید و خاطرات مبهمی دوباره در ذهنش شکل گرفت.
صدای خندهی یک پسر، باغ قصر و قولی که سالها پیش شنیده بود.
اما چهرهی او هنوز مثل تکهای از یک خواب محو بود.
همان لحظه صدای قدمهای ندیمه از پشت در شنیده شد.
سئول سریع دفترچه را بست و آن را داخل کشوی میز گذاشت.
ندیمه خبر داد که شاهزاده چوی جونگ هو دوباره به قصر بازگشته است.
سئول با شنیدن نام او، آه کوتاهی کشید و گفت: «الان نمیخوام ببینمش.»
در تالار اصلی، جونگ هو در کنار پادشاه نشسته بود.
صحبتشان دربارهی آیندهی دو قلمرو و اتحاد میان دو خاندان بود.
پادشاه با رضایت از پیشنهاد ازدواج صحبت میکرد.
اما جونگ هو بیشتر از همه به این فکر میکرد که چگونه نظر سئول را به دست بیاورد.
سئول مجبور شد وارد تالار شود.
جونگ هو همان لحظه از جایش بلند شد و لبخند زد.
«پرنسس، خوشحالم دوباره میبینمتون.»
سئول فقط تعظیم کوتاهی کرد و کنار مادرش نشست.
چند دقیقه بعد، صدای زنگولهای از انتهای تالار شنیده شد.
جونگکوک وارد شد و با همان لبخند همیشگی تعظیم کرد.
اما وقتی چشمش به سئول افتاد، نگاهش برای لحظهای روی او ماند.
سئول هم ناخودآگاه لبخند کوچکی زد.
جونگ هو این صحنه را دید.
لبخندش محو شد و نگاهش برای اولین بار روی جونگکوک ثابت ماند.
«این دلقک جدید دربار است؟»
پادشاه سر تکان داد و گفت: «بله، از دیشب به خدمت قصر درآمده.»
جونگ هو با لحنی سرد پرسید: «به نظر میرسد پرنسس از نمایشهایش خیلی خوشش آمده.»
سئول قبل از اینکه کسی جواب بدهد، گفت: «حداقل باعث میشه لبخند بزنم.»
جونگکوک سرش را پایین انداخت تا کسی لبخند پنهانش را نبیند.
بعد از پایان مراسم، جونگکوک به سمت باغ رفت.
او میدانست سئول حالا بیشتر از قبل به گذشته شک کرده است.
اگر این روند ادامه پیدا میکرد، دیگر نمیتوانست هویتش را پنهان کند.
اما هنوز برای گفتن حقیقت آماده نبود.
در همین لحظه صدای سئول از پشت سرش آمد.
«جونگکوک...»
او برگشت و پرنسس را دید که دفترچهی قدیمی را در دست گرفته بود.
سئول آرام پرسید: «تو... همون پسری هستی که توی این نقاشیه؟»
اما جونگکوک بعد از سالها، بالاخره مجبور میشه با گذشته روبهرو بشه... 🎭👑
پارت بعدی رو از دست ندین؛ چون جواب جونگکوک میتونه همهچیز رو تغییر بده.
اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنتهاتون از فیک حمایت کنید. 🖤🌹
- ۱.۵k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط