همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 81.

"ویو جئون جونگ کوک"

ساعت...

نزدیک ده شب بود.

کلید رو داخل قفل چرخوندم.

تق.

در باز شد.

همین که وارد خونه شدم...

بوی پاپ‌کورن توی خونه پیچیده بود.

ابروهام بالا رفت.

_«خانوم پارک؟»

از داخل پذیرایی صداش اومد.

+«اینجام.»

کت‌م رو درآوردم و رفتم سمت سالن.

دوین روی مبل لم داده بود.

یه پتوی بزرگ دور خودش پیچیده بود.

یه کاسه‌ی بزرگ پاپ‌کورن روی پاهاش بود.

تلویزیون هم روی یه فیلم کمدی متوقف شده بود.

همین که منو دید...

یه دونه پاپ‌کورن انداخت توی دهنش.

+«بالاخره اومدی.»

_«آره.»

نگاهی به ساعت انداختم.

_«هنوز بیداری؟»

+«منتظرت بودم.»

بی‌اختیار مکث کردم.

_«منتظر من؟»

هول شد.

+«ی... یعنی...»

+«منتظر بودم فیلم رو شروع کنم.»

لبخند خیلی ریزی زدم.

_«آها.»

+«برداشت دیگه‌ای نکن.»

_«نکردم.»

البته...

دروغ می‌گفتم.

رفتم سمت آشپزخونه.

یه لیوان آب برداشتم.

وقتی برگشتم...

دوین با اخم مصنوعی نگام کرد.

+«همین؟»

_«چی همین؟»

+«با دست خالی اومدی؟»

_«مگه باید چی می‌آوردم؟»

+«چیپس.»

_«نداریم.»

+«بستنی.»

_«تموم شده.»

+«پس نوشابه.»

_«اونم نداریم.»

لباشو جمع کرد.

+«چه خونه‌ی غمگینی.»

خنده‌م گرفت.

_«تو همه‌چی رو خوردی.»

با اعتراض گفت:

+«تهمت نزن.»

_«پس کی خورد؟»

+«شاید جن.»

_«آره، حتماً.»

چند لحظه بعد...

کنار مبل ایستادم.

دوین با چشم به جای خالی کنار خودش اشاره کرد.

+«بشین.»

_«کار دارم.»

+«الان ساعت ده شبه.»

_«فردا جلسه داریم.»

+«پنج دقیقه.»

نگاهش کردم.

بعد آهی کشیدم.

_«فقط پنج دقیقه.»

کنارش نشستم.

دوین سریع کنترل رو برداشت.

فیلم رو پخش کرد.

چند دقیقه هر دومون فقط به تلویزیون نگاه می‌کردیم.

وسط یکی از صحنه‌های خنده‌دار...

دوین از خنده ریسه رفت.

اون‌قدر خندید که یه مشت پاپ‌کورن از کاسه روی فرش ریخت.

من به پاپ‌کورن‌ها نگاه کردم.

بعد به خودش.

_«خانوم پارک.»

خنده‌ش بند اومد.

+«هوم؟»

_«جمعشون می‌کنی.»

+«بعداً.»

_«الان.»

+«بعداً.»

_«لجبازی نکن.»

+«دارم فیلم می‌بینم.»

سری تکون دادم.

بلند شدم و خم شدم تا پاپ‌کورن‌ها رو جمع کنم.

همون لحظه...

دوین هم خم شد.

و...

تق!

پیشونی‌هامون محکم به هم خورد.

+«آخ!»

_«آخ...»

هر دومون همزمان دستمون رو روی پیشونیمون گذاشتیم.

دوین با اخم نگام کرد.

+«همه‌ش تقصیر تو بود.»

با تعجب گفتم:

_«من؟»

+«آره.»

_«تو خم شدی.»

_«تو هم شدی.»

چند ثانیه به هم زل زدیم...

بعد بی‌اختیار هر دومون زدیم زیر خنده.

خنده‌ای که باعث شد دوین تعادلش رو از دست بده.

خواست خودش رو نگه داره...

اما به‌جای مبل...

بازوی منو گرفت.

برای اینکه نیفته، ناخودآگاه دور شونه‌هاش رو گرفتم.

حالا...

فاصله‌ی صورتمون...

فقط چند سانتی‌متر بود.

خنده‌هامون کم‌کم قطع شد.

فقط صدای فیلم از تلویزیون می‌اومد.

دوین آروم به چشم‌هام نگاه کرد.

بعد خیلی آهسته گفت:

+«ام...»

+«فکر کنم...»

+«اگه همین‌جوری بمونیم...»

لبخند محوی زدم.

_«فکر کنم کمرت می‌گیره.»

چند لحظه سکوت...

بعد دوین با حرص آرومی زد روی شونه‌م.

+«تمام حس فیلمو خراب کردی.»

نتونستم جلوی خنده‌م رو بگیرم.

_«مگه چی فکر کردی؟»

دوین صورت سرخش رو برگردوند.

+«هیچی.»

ولی سرخی گونه‌هاش...

چیز دیگه‌ای می‌گفت.
دیدگاه ها (۱۴)

همخونه اجباری.. پارت 82."ویو جئون جونگ کوک"هنوز کنار هم روی ...

همخونه اجباری.. پارت 83."ویو پارک دوین"صبح روز بعد...با صدای...

همخونه اجباری.. پارت 80."ویو لیام"شام تقریباً تموم شده بود.م...

همخونه اجباری... پارت 79."ویو ملیس"ساعت نزدیک شش عصر بود.بال...

همخونه اجباری... پارت 72."ویو جئون جونگ کوک"ساعت...نزدیک نه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط