『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁵
نورهای رنگارنگ کازینوی بندر از فاصلهی دور هم دیده میشد.
ماشین چند خیابان آنطرفتر پارک شده بود ، جونگکوک در حالی که از آینهی بغل ورودی ساختمان را زیر نظر داشت، گفت
جونگکوک : از اینجا به بعد، فقط نگاه کن
تهیونگ ابرویی بالا انداخت
تهیونگ : یعنی حق ندارم حرف بزنم؟
جونگکوک : تا وقتی لازم نشده، نه
تهیونگ : خیلی رئیسبازی درمیاری
جونگکوک پوزخند زد
جونگکوک : چون یکی باید عقل داشته باشه
تهیونگ خندید
تهیونگ : پس یعنی من ندارم ؟!
برای چند ثانیه، هر دو خندیدند ، خندهای کوتاه که استرس آن شب را کمی کمتر کرد.
داخل کازینو، همهجا پر از آدم بود و صدای موسیقی و خندهها با هم قاطی شده بود. جونگکوک آرام میان جمعیت راه میرفت و نگاهش مدام روی صورت آدمها میچرخید.
ناگهان ایستاد و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد زمزمه کرد
جونگکوک : کت آبی ، سمت راست
تهیونگ بدون اینکه مستقیم نگاه کند، از گوشهی چشم مردی را دید که کنار میزی ایستاده بود.
تهیونگ : همونه؟
جونگکوک : آره...چوی سونگمین
هر دو در فاصلهی مناسبی ایستادند. چند دقیقه بعد سونگمین از میز بازی فاصله گرفت و به سمت راهروی پشتی کازینو رفت.
جونگکوک : بریم دنبالش
هردو با فاصله حرکت کردند ؛ راهرو خلوتتر بود . سونگمین جلوی در خروج اضطراری ایستاد و سیگاری روشن کرد. جونگکوک از موقعیت استفاده کرد و سریع جلو رفت.
جونگکوک : سونگمین
مرد برگشت و وقتی جونگکوک را شناخت، چشمهایش گرد شد.
سونگمین : غیرممکنه...تو زندانی بودی
جونگکوک پوزخندی زد.
جونگکوک : بودم ، دیگه نیستم
سونگمین یک قدم عقب رفت
سونگمین : اگه لوکا بفهمه با تو حرف زدم...
جونگکوک حرفش را قطع کرد
جونگکوک : لوکا لازم نیست چیزی بفهمه ؛ فقط آدرسشو میخوام
سونگمین : نمیتونم
جونگکوک : میتونی
سونگمین : نه
بعد از چند لحظه سکوت جونگکوک گفت
جونگکوک : اون روز...وقتی منو بردن زندان، تو اونجا بودی ، دیدی که همهی تقصیرا گردن من افتاد.
سونگمین نگاهش را پایین انداخت و سکوت کرد
جونگکوک : حداقل این یه بار...درستشو انجام بده
چند ثانیه سکوت برقرار شد . سونگمین آهی کشید
سونگمین : فردا شب...لوکا توی اسکلهی خصوصی شمارهی هفت، یه معامله داره ، همه فکر میکنن بعد از معامله مستقیم برمیگرده ویلاش. اگه میخوای ببینیش...اون بهترین فرصته
جونگکوک سرش را تکان داد
جونگکوک : ممنون
درست همون لحظه...صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد و سه مرد کتوشلواری به سمتشان میآمدند . سونگمین رنگش پرید.
سونگمین : برین...همین الان
صدای فریاد یکی از مردها از انتهای راهرو پیچید
_ هی! وایسین!
جونگکوک بدون معطلی مچ دست تهیونگ را گرفت
جونگکوک : بدو!
هر دو با تمام سرعت از در خروج اضطراری بیرون دویدند و کوچههای باریک بندر یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته میشد. صدای قدمهای مردها هر لحظه نزدیکتر میشد. جونگکوک ناگهان پشت چند جعبهی چوبی بزرگ توقف کرد و تهیونگ را پشت آنها کشید.
جونگکوک : اینجا بمون
تهیونگ : تو چی؟!
میان نفس نفس هایش پرسید . جونگکوک از لای جعبهها نگاهی به کوچه انداخت ؛ سه مرد فقط چند متر با آنها فاصله داشتند
جونگکوک : باید وقت بخریم
تهیونگ : پس باهم میریم
جونگکوک محکم به شانهاش دست زد
جونگکوک : نه ، حرفمو گوش کن . اگه اتفاقی افتاد...فرار کن
قبل از اینکه تهیونگ بتواند چیزی بگوید جونگکوک از پشت جعبهها بیرون پرید
جونگکوک : دنبالم میگشتین؟!
با پوزخند پرسید . هر سه مرد همزمان برگشتند
_ بالاخره پیدات کردیم
مرد اول با چاقو به سمتش حمله کرد ؛ جونگکوک خودش را کنار کشید و مشت محکمی به صورتش زد و مرد روی زمین افتاد اما نفر دوم از پشت سر حمله کرد. جونگکوک بهسختی ضربه را دفع کرد و آرنجش را به شکم او کوبید . تهیونگ که از پشت جعبهها همهچیز را میدید دستهایش مشت شده بود.
تهیونگ: «برو...»
با خودش زمزمه کرد اما پاهایش تکان نمیخورد . نفر سوم چاقو را بیرون کشید ، تیغه زیر نور چراغ برق درخشید. جونگکوک هیچ سلاحی نداشت و فقط با مشتهایش میجنگید ، چند ضربهی دیگر رد و بدل شد. جونگکوک یکی از مردها را به دیوار کوبید اما همان لحظه مرد دیگر از کنار حمله کرد و تیغهی چاقو بازوی جونگکوک را شکافت . جونگکوک از درد نفسش را با شدت بیرون داد، اما عقب نکشید ، خون آرام از آستینش پایین میچکید. چشمهای تهیونگ از ترس گشاد شد.
تهیونگ : جونگکوک...!
برای اولین بار....اسمش را با آن همه اضطراب صدا زد. جونگکوک حتی فرصت نگاه کردن به او را هم نداشت. از ضربهی دیگری جاخالی داد اما تعادلش به هم خورد و روی یک زانو افتاد. مرد چاقو را بالا برد و خواست ضربه ی دیگری بزنه که تهیونگ بیرون پرید
تهیونگ : تمومش کن!
بقیش تو کامنتا 🌚
تا اونجا رفتی یه کامنتم بزاری بد نیست 🎀
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁵
نورهای رنگارنگ کازینوی بندر از فاصلهی دور هم دیده میشد.
ماشین چند خیابان آنطرفتر پارک شده بود ، جونگکوک در حالی که از آینهی بغل ورودی ساختمان را زیر نظر داشت، گفت
جونگکوک : از اینجا به بعد، فقط نگاه کن
تهیونگ ابرویی بالا انداخت
تهیونگ : یعنی حق ندارم حرف بزنم؟
جونگکوک : تا وقتی لازم نشده، نه
تهیونگ : خیلی رئیسبازی درمیاری
جونگکوک پوزخند زد
جونگکوک : چون یکی باید عقل داشته باشه
تهیونگ خندید
تهیونگ : پس یعنی من ندارم ؟!
برای چند ثانیه، هر دو خندیدند ، خندهای کوتاه که استرس آن شب را کمی کمتر کرد.
داخل کازینو، همهجا پر از آدم بود و صدای موسیقی و خندهها با هم قاطی شده بود. جونگکوک آرام میان جمعیت راه میرفت و نگاهش مدام روی صورت آدمها میچرخید.
ناگهان ایستاد و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد زمزمه کرد
جونگکوک : کت آبی ، سمت راست
تهیونگ بدون اینکه مستقیم نگاه کند، از گوشهی چشم مردی را دید که کنار میزی ایستاده بود.
تهیونگ : همونه؟
جونگکوک : آره...چوی سونگمین
هر دو در فاصلهی مناسبی ایستادند. چند دقیقه بعد سونگمین از میز بازی فاصله گرفت و به سمت راهروی پشتی کازینو رفت.
جونگکوک : بریم دنبالش
هردو با فاصله حرکت کردند ؛ راهرو خلوتتر بود . سونگمین جلوی در خروج اضطراری ایستاد و سیگاری روشن کرد. جونگکوک از موقعیت استفاده کرد و سریع جلو رفت.
جونگکوک : سونگمین
مرد برگشت و وقتی جونگکوک را شناخت، چشمهایش گرد شد.
سونگمین : غیرممکنه...تو زندانی بودی
جونگکوک پوزخندی زد.
جونگکوک : بودم ، دیگه نیستم
سونگمین یک قدم عقب رفت
سونگمین : اگه لوکا بفهمه با تو حرف زدم...
جونگکوک حرفش را قطع کرد
جونگکوک : لوکا لازم نیست چیزی بفهمه ؛ فقط آدرسشو میخوام
سونگمین : نمیتونم
جونگکوک : میتونی
سونگمین : نه
بعد از چند لحظه سکوت جونگکوک گفت
جونگکوک : اون روز...وقتی منو بردن زندان، تو اونجا بودی ، دیدی که همهی تقصیرا گردن من افتاد.
سونگمین نگاهش را پایین انداخت و سکوت کرد
جونگکوک : حداقل این یه بار...درستشو انجام بده
چند ثانیه سکوت برقرار شد . سونگمین آهی کشید
سونگمین : فردا شب...لوکا توی اسکلهی خصوصی شمارهی هفت، یه معامله داره ، همه فکر میکنن بعد از معامله مستقیم برمیگرده ویلاش. اگه میخوای ببینیش...اون بهترین فرصته
جونگکوک سرش را تکان داد
جونگکوک : ممنون
درست همون لحظه...صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد و سه مرد کتوشلواری به سمتشان میآمدند . سونگمین رنگش پرید.
سونگمین : برین...همین الان
صدای فریاد یکی از مردها از انتهای راهرو پیچید
_ هی! وایسین!
جونگکوک بدون معطلی مچ دست تهیونگ را گرفت
جونگکوک : بدو!
هر دو با تمام سرعت از در خروج اضطراری بیرون دویدند و کوچههای باریک بندر یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته میشد. صدای قدمهای مردها هر لحظه نزدیکتر میشد. جونگکوک ناگهان پشت چند جعبهی چوبی بزرگ توقف کرد و تهیونگ را پشت آنها کشید.
جونگکوک : اینجا بمون
تهیونگ : تو چی؟!
میان نفس نفس هایش پرسید . جونگکوک از لای جعبهها نگاهی به کوچه انداخت ؛ سه مرد فقط چند متر با آنها فاصله داشتند
جونگکوک : باید وقت بخریم
تهیونگ : پس باهم میریم
جونگکوک محکم به شانهاش دست زد
جونگکوک : نه ، حرفمو گوش کن . اگه اتفاقی افتاد...فرار کن
قبل از اینکه تهیونگ بتواند چیزی بگوید جونگکوک از پشت جعبهها بیرون پرید
جونگکوک : دنبالم میگشتین؟!
با پوزخند پرسید . هر سه مرد همزمان برگشتند
_ بالاخره پیدات کردیم
مرد اول با چاقو به سمتش حمله کرد ؛ جونگکوک خودش را کنار کشید و مشت محکمی به صورتش زد و مرد روی زمین افتاد اما نفر دوم از پشت سر حمله کرد. جونگکوک بهسختی ضربه را دفع کرد و آرنجش را به شکم او کوبید . تهیونگ که از پشت جعبهها همهچیز را میدید دستهایش مشت شده بود.
تهیونگ: «برو...»
با خودش زمزمه کرد اما پاهایش تکان نمیخورد . نفر سوم چاقو را بیرون کشید ، تیغه زیر نور چراغ برق درخشید. جونگکوک هیچ سلاحی نداشت و فقط با مشتهایش میجنگید ، چند ضربهی دیگر رد و بدل شد. جونگکوک یکی از مردها را به دیوار کوبید اما همان لحظه مرد دیگر از کنار حمله کرد و تیغهی چاقو بازوی جونگکوک را شکافت . جونگکوک از درد نفسش را با شدت بیرون داد، اما عقب نکشید ، خون آرام از آستینش پایین میچکید. چشمهای تهیونگ از ترس گشاد شد.
تهیونگ : جونگکوک...!
برای اولین بار....اسمش را با آن همه اضطراب صدا زد. جونگکوک حتی فرصت نگاه کردن به او را هم نداشت. از ضربهی دیگری جاخالی داد اما تعادلش به هم خورد و روی یک زانو افتاد. مرد چاقو را بالا برد و خواست ضربه ی دیگری بزنه که تهیونگ بیرون پرید
تهیونگ : تمومش کن!
بقیش تو کامنتا 🌚
تا اونجا رفتی یه کامنتم بزاری بد نیست 🎀
- ۷۷۶
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط