سرنوشت

#سرنوشت
#Part۲۱




روز دادگاه

ویو ات
وقتی رسیدم دم در دادگاه جیمینو دیدم سلامی کردم که. گف بریم الان دیر میشه وقتی رسیدیم داخل دادگاه هه سوعم اونجا بود انگار کلافه و عصبانی بود اسممونو صدا زدن باهم رفتیم اتاق قاضی که قاضی ازم پرسید: خانم لی ایا واقعا میخای طلاق بگیری
بله ای گفتمو
دوباره قاضی رو به هه سو گف: شماهم میخای طلاق بگیری یه لحظه هه سو برگشت سمت من نکاهی بهم کرد که رومو ازش برگدوندم یهو وکیلش در گوشش یه چیزی گف هه سو با دندونای بهم فشار داده گف: بله طلاقش میدم
یهو طرفش برگشتم داشتم شاخ درمیوردم چجوری تو. این چند روز راضی شد نکنه تهیونگ کاری کرده یعنی کار اونه باکلی سوال های بی جواب از دادگاه اومدم بیرون دیدم هه سو داره میاد سمتم دستمو گرفتو اروم دنبال خودش کشوند منم مقاومت نکردم انگار دلم میخاست بدونم چجوری راضی شد یکم که از در دادگاه اونور تر رف گفت:....
دیدگاه ها (۱۷)

#سرنوشت#Part۲۲ات من واقعا معذرت میخام نمیخاستم اینهمه اذیتت ...

#سرنوشت#Part۲۳زندگیمو ببینم مامانی نمیخای یبارم شده بیای تو....

#سرنوشت#Part۲۰روبهش گفتم: نه منظورم این نبود یهو از پشت سرم ...

#سرنوشت#Part۱۹دانی و بویون به سمتم اومدنو دانی گف: باز این د...

Lost downPart one:بس نیست؟ دارم تمام میشوم، دوران من دارد به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط