مافیای من

#مافیای من

part:۳

با حرف پدرم تو شک موندم
(پدرش رو با ×نشون میدم)
×لینا یه خبر برات دارم.
+بگو بابا
تو باید با دو نفر ازدواج کنی
با این حرف بابام غذا پرید توی دهنم.

+یهنی چی؟
+با کییی؟

×با تهیونگ و جونگ کوک
+نهههه(با بغض)
من دخترتم دشمنت نیستمممم...(گریه)

×میدونم برات سخته دخترم ولی مجبوری...
از زبان راوی بدبخت...

دختر کوچولوی ما از سر میز بلند شد و رفت توی اتاقش.
تهیونگ و جونگ کوک توی شک بودن.
اما واکنشی نشون ندادن انگار خیلی براشون عادی بود...

دختر کوچولوی ما فقط ۱۶ سالش بود...
اما مجبور بود با دوتا آدم با سن های ۲۷ و ۲۴ ازدواج بکنه.(هر سنی برای هرکدومشون خواستین در نظر بگیرین)

ویو ساعت ۴ صبح:

لینا هنوز بیدار بود
تهیونگ و جونگ کوک بغلش خوابیده بودن همه این کار ها به اجبار بود.

فردا صبح مدرسه ها باز می‌شد لینا باید برمی‌گشت به مدرسه اما به خوشی داشت دوستش جنی.

ویو صبح:از خواب بیدار شدم کسی توی اتاق نبود رفتم به سرویس بهداشتی و کار های لازم و انجام دادم و مسواک زدم.

وقتی که داشتم لباس میپوشیدم یه دفعه........


خماریییییی

امیدوارم خوشتون بیاددد🌷🍉🎀
۵ تا لایک ۵ تا کامنت

ببخشید کم شدهههه😭😭😭
دیدگاه ها (۷)

حقققق

#مافیای من part:۲وقتی رسیدیم بایه عمارت باشکوه مواجه شدیم. ع...

🎀سوال پست:انیمیشن مورد علاقت؟

part 12عشق پنهان 《ویو جونگ کوک》 از اتاقم اومدم بیرون از پله ...

عشق خونین پارت۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط