مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز

مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز


آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی‌گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل به دامن می‌فشاند اشک خونینم هنوز

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیم‌گون شد موی غفلت همچنان بر جای ماند
صبح‌دم خندید من در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده‌لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت‌بینم هنوز

رهی معیری
دیدگاه ها (۲)

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیستیا نگاهم بکند چشم تو ، مج...

دارم از تلخی این فاصله کمبودت راریختم اشک که جاری بشوم رودت ...

عاشقم،اهل همین کوچه ی بن بست کـناریکه تو از پنجره اش پای به ...

رفته... هنوز هم نفسم جا نیامد‌ست عشق کنار وصل به ماها نیامدس...

مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت ن...

مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

... مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و روی...

مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت...

... مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوزمرگ خود می‌بینم و رویت...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود می‌بینم و رویت ن...

✿ #وفای_شمع ✿ مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط