بوسه آتش بر گونه رز
"بوسه آتش بر گونه رز"
part 14
- اوهوم...الهه ماه میدونست چی دوست دارم برام فراهمش کرد
تهیونگ با این حرف جونگکوک بهش نگاه میکنه:
- الان گفتی دوسم داری؟
- من...من همچین چیزی گفتم ؟
جونگکوک خودشو به کوچه ی علی چپ میزد و تهیونگ که خدای این کار بود به وضوح متوجهش میشد. چند قدم نزدیک جونگکوک میشه.
- خودت الان گفتی الهه ماه میدونست چی دوست داری برات فراهم کرده!
- اع من گفتم؟ عجب
به دورو بر نگاه میکرد و نمیخواست به چشم های تهیونگ نگاه کنه و میخواست موضوع رو عوض کنه.
- خب الان میکاپرا میان امادمون کنن
اما تهیونگ که نمیخواست بیخیال بشه دوباره یک قدم نزدیک جونگکوک میشه و فاصلشون رو به نیم قدم میرسونه.
- به چشام نگاه کن و بگو که راست گفتی!
جونگکوک نمیتونست به جفت چشم های تهیونگ که به خاطر قد کمی کوتاهش از پایین نگاهش میکردن، نگاه کنه.
- چیو راست گفتم..؟
- همون حرفیو که گفتی!
تهیونگ وقتی دید جونگکوک قرار نیست حالا حالا ها نگاهش کنه دستاشو بالا میاره و صورت جونگکوک رو قاب دستاش میگیره و صاف رو به روی خودش نگه میداره:
- منو نگاه کن!
جونگکوک ناچار به چشم های تهیونگ که زیباییش اون رو به دنیای دیگه ای پرت میکرد نگاه میکنه
-...اره راست گفتم!
تهیونگ دستاشو پایین میاره و لبخندی میزنه
- بلخره یکی بهم اعteراف کرد! اولین بارمه
جونگکوک به حرکات بامزه و اون لبخند که کاملا برازنده ی صورت مثل ماهش بود نگاه میکرد:
- منم اولین باره که اعteراف میکنم! فکرشم نمیکردم به این زودی ازت خوشم بیاد پسره ی لجباز! ولی انگار بی جنبم و زود خودمو بهت باختم
لبخند تهیونگ به نیشخند کمرنگی تغییر میکنه و به انعکاس خودش تو چشم های مشکی جونگکوک نگاه میکنه:
- همه زود میبازن!
- تو چی؟ دوسم داری یا نه؟
تهیونگ نگاهشو میگیره:
- مگه میشه ادم جفتشو دوست نداشته باشه؟
- پس توام دوستم داری!
رایحه جونگکوک ناخواسته خوشحال میشه و الفای درونش داشت از خوشحالی دور خودش میچرخید و زوزه میکشید
- پس بریم که آماده شیم
- باشه بریم
هردو از سالن بالا میان پایین. میکاپر ها اومده بودن و اون دوتا هر کدوم رفتن تو یه اتاق جدا تا امادشون کنن
جونگکوک دل تو دلش نبود که تهیونگ رو تو اون لbaس سفید ببینتش.
*دوساعت بعد*
دسته گلی که سفارش داده بود به دستش رسیده بود و حالا پایین پله ها منتظر عروس..یا به ذهنیت خودش عروسک بود تا بیاد..شاید اولین لقبی باشه که تو ذهنش براش ساخته!
گل برگ های سفید رز های تو دستش رو اروم نوازش میکرد و به این فکر میکرد که چقدر این ظرافت گلبرگ ها شبیه تهیونگ بودن!
همینجوری که نگاهش سمت گل های رز بود با شنیدن صدای کفش هایی که نزدیکش میشد سرشو بالا میاره و وقتی نگاهش به شخص رو به روش افتاد...قلبش تقریبا از زیبایی ای که میدید ایستاده بود و خشکش زده بود به بت رو به روش...قطعا اون یه بت بود دیگه؟ شاید اون بت افتخار میداد که جونگکوک بندهاش بشه! جونگکوک به معنای واقعی محوش شده بود! جونگکوکی که به عشق اعتقاد نداشت حالا میتوست معنی عشق رو درک کنه! فیس تهیونگ و اون Laب های سرخش...به طرز عجیبی هَvaس biسiدنش رو تو دلش انداخته بود! اون قطعا عروسک شده بود! یا شاید هم یه بت با طرح فرشته که جونگکوک به زودی قرار بود بپرستتش؟
همینجوری به تهیونگ زل زده بود بدون پلک زدن
تهیونگ اروم و نخودی میخنده و دستش رو جلوی صورت جونگکوک تکون میده:
- رفتی اون دنیا مستر جئون؟
جونگکوک به خودش میاد و هول شده نگاهشو میگیره:
- ا...اره...خیلی جذاب شدی کیم تهیونگ..
نگاهش به دسته گل تو دستش میوفته سریع جلو تهیونگ میگیره:
- بفرمایید اینم دسته گلتون!
تهیونگ لبخندی میزنه و دسته گل رو میگیره و به جونگکوک اشاره میکنه:
- تو که جذاب تر شدی!
و دسته گل رو سمت صورتش میگیره و نفس عمیقی میکشه:
- به به چه بوی خوبی میده
- به تو نمیرسم که فرشته..بوی خودت رو میده
لبخند تهیونگ جون میگیره..جونگکوک اولین کسی بود که این حرف هارو از ته قلبش میگفت. چشم هاش بین آبی و کهربایی میچرخه و بعدش رو رنگ آبی ثابت میمونه.
جونگکوک هم با چشم هایی به سرخی ی آتیش، به چشم های تهیونگ که عمیق تر از اقیانوس بود و جونگکوک شک نداشت که تو اقیانوس چشم هاش الانه که غرق بشه، نگاه میکنه و چشم هاش از خوشحالی برق میزنه. دست هاش رو پشت گrدن تهیونگ میزاره و سمت خودش میکشه و رو پیشونی تهیونگ رو میboسه و دستش رو میگیره و وارد سالنی که کلی مهمون اونجا بودن میشن. با ورودشون صدای دست زدن بلند میشه.
:)💜
part 14
- اوهوم...الهه ماه میدونست چی دوست دارم برام فراهمش کرد
تهیونگ با این حرف جونگکوک بهش نگاه میکنه:
- الان گفتی دوسم داری؟
- من...من همچین چیزی گفتم ؟
جونگکوک خودشو به کوچه ی علی چپ میزد و تهیونگ که خدای این کار بود به وضوح متوجهش میشد. چند قدم نزدیک جونگکوک میشه.
- خودت الان گفتی الهه ماه میدونست چی دوست داری برات فراهم کرده!
- اع من گفتم؟ عجب
به دورو بر نگاه میکرد و نمیخواست به چشم های تهیونگ نگاه کنه و میخواست موضوع رو عوض کنه.
- خب الان میکاپرا میان امادمون کنن
اما تهیونگ که نمیخواست بیخیال بشه دوباره یک قدم نزدیک جونگکوک میشه و فاصلشون رو به نیم قدم میرسونه.
- به چشام نگاه کن و بگو که راست گفتی!
جونگکوک نمیتونست به جفت چشم های تهیونگ که به خاطر قد کمی کوتاهش از پایین نگاهش میکردن، نگاه کنه.
- چیو راست گفتم..؟
- همون حرفیو که گفتی!
تهیونگ وقتی دید جونگکوک قرار نیست حالا حالا ها نگاهش کنه دستاشو بالا میاره و صورت جونگکوک رو قاب دستاش میگیره و صاف رو به روی خودش نگه میداره:
- منو نگاه کن!
جونگکوک ناچار به چشم های تهیونگ که زیباییش اون رو به دنیای دیگه ای پرت میکرد نگاه میکنه
-...اره راست گفتم!
تهیونگ دستاشو پایین میاره و لبخندی میزنه
- بلخره یکی بهم اعteراف کرد! اولین بارمه
جونگکوک به حرکات بامزه و اون لبخند که کاملا برازنده ی صورت مثل ماهش بود نگاه میکرد:
- منم اولین باره که اعteراف میکنم! فکرشم نمیکردم به این زودی ازت خوشم بیاد پسره ی لجباز! ولی انگار بی جنبم و زود خودمو بهت باختم
لبخند تهیونگ به نیشخند کمرنگی تغییر میکنه و به انعکاس خودش تو چشم های مشکی جونگکوک نگاه میکنه:
- همه زود میبازن!
- تو چی؟ دوسم داری یا نه؟
تهیونگ نگاهشو میگیره:
- مگه میشه ادم جفتشو دوست نداشته باشه؟
- پس توام دوستم داری!
رایحه جونگکوک ناخواسته خوشحال میشه و الفای درونش داشت از خوشحالی دور خودش میچرخید و زوزه میکشید
- پس بریم که آماده شیم
- باشه بریم
هردو از سالن بالا میان پایین. میکاپر ها اومده بودن و اون دوتا هر کدوم رفتن تو یه اتاق جدا تا امادشون کنن
جونگکوک دل تو دلش نبود که تهیونگ رو تو اون لbaس سفید ببینتش.
*دوساعت بعد*
دسته گلی که سفارش داده بود به دستش رسیده بود و حالا پایین پله ها منتظر عروس..یا به ذهنیت خودش عروسک بود تا بیاد..شاید اولین لقبی باشه که تو ذهنش براش ساخته!
گل برگ های سفید رز های تو دستش رو اروم نوازش میکرد و به این فکر میکرد که چقدر این ظرافت گلبرگ ها شبیه تهیونگ بودن!
همینجوری که نگاهش سمت گل های رز بود با شنیدن صدای کفش هایی که نزدیکش میشد سرشو بالا میاره و وقتی نگاهش به شخص رو به روش افتاد...قلبش تقریبا از زیبایی ای که میدید ایستاده بود و خشکش زده بود به بت رو به روش...قطعا اون یه بت بود دیگه؟ شاید اون بت افتخار میداد که جونگکوک بندهاش بشه! جونگکوک به معنای واقعی محوش شده بود! جونگکوکی که به عشق اعتقاد نداشت حالا میتوست معنی عشق رو درک کنه! فیس تهیونگ و اون Laب های سرخش...به طرز عجیبی هَvaس biسiدنش رو تو دلش انداخته بود! اون قطعا عروسک شده بود! یا شاید هم یه بت با طرح فرشته که جونگکوک به زودی قرار بود بپرستتش؟
همینجوری به تهیونگ زل زده بود بدون پلک زدن
تهیونگ اروم و نخودی میخنده و دستش رو جلوی صورت جونگکوک تکون میده:
- رفتی اون دنیا مستر جئون؟
جونگکوک به خودش میاد و هول شده نگاهشو میگیره:
- ا...اره...خیلی جذاب شدی کیم تهیونگ..
نگاهش به دسته گل تو دستش میوفته سریع جلو تهیونگ میگیره:
- بفرمایید اینم دسته گلتون!
تهیونگ لبخندی میزنه و دسته گل رو میگیره و به جونگکوک اشاره میکنه:
- تو که جذاب تر شدی!
و دسته گل رو سمت صورتش میگیره و نفس عمیقی میکشه:
- به به چه بوی خوبی میده
- به تو نمیرسم که فرشته..بوی خودت رو میده
لبخند تهیونگ جون میگیره..جونگکوک اولین کسی بود که این حرف هارو از ته قلبش میگفت. چشم هاش بین آبی و کهربایی میچرخه و بعدش رو رنگ آبی ثابت میمونه.
جونگکوک هم با چشم هایی به سرخی ی آتیش، به چشم های تهیونگ که عمیق تر از اقیانوس بود و جونگکوک شک نداشت که تو اقیانوس چشم هاش الانه که غرق بشه، نگاه میکنه و چشم هاش از خوشحالی برق میزنه. دست هاش رو پشت گrدن تهیونگ میزاره و سمت خودش میکشه و رو پیشونی تهیونگ رو میboسه و دستش رو میگیره و وارد سالنی که کلی مهمون اونجا بودن میشن. با ورودشون صدای دست زدن بلند میشه.
:)💜
- ۳۱۱
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط