@JanJiyar

@JanJiyar

خواستم تا ته این قصه بمانم که نشد
غزلی از ته دل با تو بخوانم که نشد

خواستم حادثه باشم، که بیفتم به دلت
لذت عشق به خونت بدوانم که نشد

خواستم اشک مرا پاک کنی در بغلت
تن در آغوش غریبت برهانم که نشد

خواستم دست تو بر شانه ی من تکیه کند
و تو را مال دل خویش بدانم که نشد

خواستن نیست توانستن و من از ته دل
خواستم آتش عشقی بنشانم که نشد......


دیدگاه ها (۱۵)

نازنینا ما بناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن ...

❤ ️❤ ️:❤ ️❤ ️@JanJiyar❣ گاهی سکوت می آموزدبودن همیشه در فریا...

غرق شدن همیشه تو آب نیستتو غصه نیستتو خیال نیستآدم دوس داره ...

.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط