عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفت

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفت
بندبند جسم وجان واستخوانم را گرفت

لال گشتم تا ک عشق امد ب ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت

با اشاره من بدوگفتم ک خوشحالم ولی
او بحالم گریه کرد, شوق نهانم را گرفت

کور و کر بودم نفهمیدم ک عقلم را ربود
باجنون امدسراغم وای, ایمانم را گرفت

من شدم کافرپرستش کردم اورا تا خدا
اوخدایم گشت و از من اسمانم راگرفت

برزبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت

خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجرامد مهلت و وقت و زمانم را گرفت...
دیدگاه ها (۲)

ﺯﻭﺩﻣﺴﺘﻢ میکندﭼﺸﻤﺖ"ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴت"دﯾﺪﻥ ﺗﻮ ﮐﻤﺘﺮﺍﺯ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﻣﺸﺮﻭﺏ...

ﺩﻳﺪﻣﺶ ﺍﻣﺎ ﭼہ ﺣﺎﺻﻞ "ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ...ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻋﺸﻖ ﭘﻴﺸﻴﻦ ﺭﺍ ﺯ...

ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘــﺎ ﮔﺮ ﺑﺸﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ"ﭼﺸﻢ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﻣﻲ ﺑﺎ...

بازی بوسه ی تو با لب من حرف نداشتنور باران رخت در شب من حرف ...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوان...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

عاقلی بودم ک عشق امد امانم را گرفتبندبند جسم وجان واستخوانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط