گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟

گفتم : از حرفام نرنجیدی ...؟
گفت : نه!
گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!
گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد، حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری ام...!



#دیالوگ_های_خیالی_من|#حمید_جدیدی
دیدگاه ها (۵)

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

زندگی پر بحث سه دوست(معمولا نیمه خون آشام) پارت ۱۷

آرهخلاصه-🗣️وای بچه‌ها من یه مشکل خخخخخخخییییییلللللییییییی ب...

وقتی بعد از یه دعوای شدید با دوست پسرت مجبور بودید شب پیش هم...

" ویو لیا " وقتی اب‌پاشید روی صورتم تازه چشمامو باژ کردم و د...

عزیز ترین دشمن من🍷پارت اول🍷ویو جیمین:حتما باید الان باشه؟. ...

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

سلام بچه ها خوبین امیدوارم که هیچ وقت طعم مریضی رو نچشید بچه...

عادت کردن میان خونمونعصری گیر داده بودن کارتتو بده بریم خورا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط