دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت
آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت
آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه
این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست
این کــــه در اندام من امـــروز باریدن گرفت؟
روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت
زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست
مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت
دیدگاه ها (۱۰)

چه حالی می دهد باران، ولی تنها کنار تودو جرعه چای، یک فنجان،...

می روم تا باز امشب بی تو بی پروا بگریمبر جدایی های موج از د...

چشم دریایی تو شبتاب هر شعر و غزل من فدای چشم زیبای تو بودم ا...

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفتروز دوم آمد و اسم مرا پرسی...

جهنم آغوش تو، گناه بوسه‌های تو...بهشتی‌ست که در برابرش زانو ...

السلام علیک یاخلیفه الرحمن ع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط