از میان زباله ها پارت ۱۶
از میان زباله ها پارت ۱۶
تینا سرمو بست و انژیوکت رو با احتیاط از دست اشکان خارج کرد:
خب دکتر دیگه از دست من راحت شدید الان برگه ی ترخیصتونو امضا میکنم
اشکان لبخند زد:
بدترین خبری بود که میتونستی بهم بدی
-چرا؟همه ی مریضا دوست دارن از بیمارستان خلاص بشن
+خب همه ی مریضا دکتری مثل تو ندارن
-یعنی انقدر خوبم؟
+اره خیلی زیاد
-شما لطف دارید
+میخوام ی پیشنهاد بهت بدم
-که بیام بیمارستان شما کار کنم؟
+اینو از کجا میدونی؟
-دکتر حکمت
اشکان لبخند زد:
امان از دست این نوید دهن لق
-از دستشون ناراحت شدین؟
+نه ولی میخواستم خودم بهت بگم
-خب حالا من جوابمو به خودتون میگم
+جوابت چیه؟
-جواب که نه سؤالم اینه که از کی باید کارمو شروع کنم
اشکان بلند شروع به خندیدن کرد:
از همین فردا
-به این زودی؟
+دیر هم هست
-دکتر شما خیلی بمن محبت دارید امیدوارم پشیمونتون نکنم
+نه پشیمونم نمیکنی اینو مطمئنم
-ممنون از اعتمادتون
★★★★★★★★★★★★
+اشکان بابا کجایی؟داماد انقدر دل سنگین؟دیر شد بجمب دیگه
الهه خواهر بزرگترش چادرشو رو سرش مرتب کرد:
اندازه هفت تا عروس ناز داری
نوید گلو تو دستش جابجا کرد:
مامان این از هولش پس افتاده
اشکان درحالی که کفششو میپوشید وارد حیاط شد:
ای بابا اومدم دیگه
(اقاجون)چه عجب
مادر با دیدنش صلوات فرستاد:
چشمم کف پات مادر چه برازنده شدی
(اقاجون)حالا انقدر هندونه قاچ نکن واسه اش بریم دیر شد
سعید پسر بزرگ خانواده با شیطنت گفت:
ته تاقاریه دیگه آقاجون
نرگس دخترکوچک خونواده خندید:
همون حکایت سوسک رو دیواره دیگه داداش این هی تکون میخوره هی مادر قربون دست و پای بلوریش میره
مادر تشر زد:
بچه ام خیلی هم خوشگله
اقا جون خندید:
اگه بحثتون تموم شد بریم مردم منتظرن
با حرف اقاجون همه از حیاط خارج شدن و راه خونه ی عروس اینده خانواده رو پیش گرفتن
★★★★★★★★★★★★
+تینا کجایی؟
تینا سر بلند کرد و با دیدن شهروز لبخند زد:
سلام اقای دکتر شما اینجا کجا؟
+سلام چقدر تو فکری چیزی شده؟
-نه چیزی نشده تو فکر دکتر کاظمی بودم
+چه فکری؟
-نمیدونم چشه انقدر اشفتگی واسه ام عجیبه
+چیش عجیبه؟
-اینکه انقدر دلش میخواد بمیره
+خب خیلی از ادما دوست دارن بمیرن #از_میان_زباله_ها
تینا سرمو بست و انژیوکت رو با احتیاط از دست اشکان خارج کرد:
خب دکتر دیگه از دست من راحت شدید الان برگه ی ترخیصتونو امضا میکنم
اشکان لبخند زد:
بدترین خبری بود که میتونستی بهم بدی
-چرا؟همه ی مریضا دوست دارن از بیمارستان خلاص بشن
+خب همه ی مریضا دکتری مثل تو ندارن
-یعنی انقدر خوبم؟
+اره خیلی زیاد
-شما لطف دارید
+میخوام ی پیشنهاد بهت بدم
-که بیام بیمارستان شما کار کنم؟
+اینو از کجا میدونی؟
-دکتر حکمت
اشکان لبخند زد:
امان از دست این نوید دهن لق
-از دستشون ناراحت شدین؟
+نه ولی میخواستم خودم بهت بگم
-خب حالا من جوابمو به خودتون میگم
+جوابت چیه؟
-جواب که نه سؤالم اینه که از کی باید کارمو شروع کنم
اشکان بلند شروع به خندیدن کرد:
از همین فردا
-به این زودی؟
+دیر هم هست
-دکتر شما خیلی بمن محبت دارید امیدوارم پشیمونتون نکنم
+نه پشیمونم نمیکنی اینو مطمئنم
-ممنون از اعتمادتون
★★★★★★★★★★★★
+اشکان بابا کجایی؟داماد انقدر دل سنگین؟دیر شد بجمب دیگه
الهه خواهر بزرگترش چادرشو رو سرش مرتب کرد:
اندازه هفت تا عروس ناز داری
نوید گلو تو دستش جابجا کرد:
مامان این از هولش پس افتاده
اشکان درحالی که کفششو میپوشید وارد حیاط شد:
ای بابا اومدم دیگه
(اقاجون)چه عجب
مادر با دیدنش صلوات فرستاد:
چشمم کف پات مادر چه برازنده شدی
(اقاجون)حالا انقدر هندونه قاچ نکن واسه اش بریم دیر شد
سعید پسر بزرگ خانواده با شیطنت گفت:
ته تاقاریه دیگه آقاجون
نرگس دخترکوچک خونواده خندید:
همون حکایت سوسک رو دیواره دیگه داداش این هی تکون میخوره هی مادر قربون دست و پای بلوریش میره
مادر تشر زد:
بچه ام خیلی هم خوشگله
اقا جون خندید:
اگه بحثتون تموم شد بریم مردم منتظرن
با حرف اقاجون همه از حیاط خارج شدن و راه خونه ی عروس اینده خانواده رو پیش گرفتن
★★★★★★★★★★★★
+تینا کجایی؟
تینا سر بلند کرد و با دیدن شهروز لبخند زد:
سلام اقای دکتر شما اینجا کجا؟
+سلام چقدر تو فکری چیزی شده؟
-نه چیزی نشده تو فکر دکتر کاظمی بودم
+چه فکری؟
-نمیدونم چشه انقدر اشفتگی واسه ام عجیبه
+چیش عجیبه؟
-اینکه انقدر دلش میخواد بمیره
+خب خیلی از ادما دوست دارن بمیرن #از_میان_زباله_ها
- ۸.۴k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط