تبدیل

تبدیل

پارت ۳

سرش رو توی گودی گردنم فرو کرد و بعد مکسی سوزشی رو توی گلوم حس کردم خونم رو میمکید با ترس دستای مشت شدم رو به سینه مردونش میکوبیدم اما بی توجه به من به کارش ادامه می‌داد که با احساس‌ سرگیجه شدیدی از هوش رفتم

راوی

با احساس سنگینی جسمی بر روی شانه اش نگاهی به دخترک کرد
که فهمید چه خبر است دختر از شدت کم خونی از هوش رفته بود . همانند پرنس های قصه پرنسسش را در اغوش گرفت و به سمت قصر اش حرکت کرد

ا.ت

با حس دردی توی دستم چشمام و باز کردم که دیدم زنی کنارم روی صندلی نشسته و سرم رو از دستم درمیاره وقتی دید به هوش اومدم لبخندی زد و رفت بیرون
اینجا چخبره؟مگه من الان نباید توی عمارتم باشم؟
همینطور غرق افکارم بودم که در باز شد همون پسر داخل شد که با ترس نگاهش کردم ولی بر خلاف انتظارم اومد سمتم و دستش رو نوازشگرانه روی سرم کشید و کنارم روی تخت نشست
ترس و کنار گزاشتم و ازش پرسیدم

ا.ت: من کی میتونم برگردم به عمارت خودم؟

مرد: فعلا تا زمان نامشخصی باید اینجا باشی

و از اتاق خارج شد

اون مرد کیه؟
چرا من و آورده اینجا؟

بچه هااا حمایتا کمهههه

شرط
۱۲لایک
۱۵ کامنت
دیدگاه ها (۱۴)

تبدیلپارت ۲با ترس اطرافم و نگاه میکردم و به جلو قدم برمی‌داش...

کیوووووووووووووووووووووووووت

رمان؟عشق مثلثیپارت؟16(اسپانیا=ساعت 10:25 AM) ا/ت: *روی یکی ا...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

Love in the dark③⑧ماشین با ترمز تندی جلوی بیمارستان ایستاد س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط