«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۴۳

آخرین فلاش دوربین‌ها خاموش شد.

صدای تشویق مهمان‌ها تمام سالن فشن‌شوی Calvin Klein را پر کرده بود.
جونگکوک با لبخند کوتاهی برای عکاس‌ها دست تکان داد.
اما برخلاف بقیه مهمان‌ها، حتی یک لحظه هم برای مصاحبه نایستاد.

مدیر برنامه با تعجب صدایش زد.

«جونگکوک! رسانه‌ها منتظرن.»

اما او فقط کتش را برداشت و گفت:
«بقیه مصاحبه‌ها رو لغو کنین... باید برگردم کره.»

همه با تعجب به هم نگاه کردند.

معمولاً جونگکوک بعد از برنامه‌ها در مهمانی رسمی برند شرکت می‌کرد.
اما این بار حتی یک دقیقه هم نماند.
انگار تمام فکرش جای دیگری بود.

با قدم‌های تند از سالن خارج شد.

محافظ‌ها به سختی خودشان را به او رساندند.
ماشین از قبل آماده بود.
به محض اینکه سوار شد، گفت:
«مستقیم هتل... لطفاً سریع‌تر.»

راننده بدون سؤال کردن حرکت کرد.

تمام مسیر، جونگکوک فقط از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد.
نورهای شب پاریس یکی‌یکی از مقابل چشمانش عبور می‌کردند.
اما ذهنش کیلومترها دورتر...
در سئول بود.

وقتی به هتل رسید، حتی فرصت استراحت هم نداد.

چمدانش از قبل جمع شده بود.
هدفون مشکی را داخل کیف گذاشت.
فلش آهنگ‌های شخصی‌اش را برداشت و لبخند کوچکی زد.

زیر لب گفت:

«خوشبختانه این بار جا نموندین...»

چند دقیقه بعد، همراه محافظ‌ها راهی فرودگاه شد.

مدیر برنامه با خنده گفت:
«تا حالا ندیده بودم کسی این‌قدر برای برگشتن عجله داشته باشه.»

جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، فقط جواب داد:

«یه نفر منتظرمه...»

مدیر برنامه لبخند معنی‌داری زد.

دیگر لازم نبود چیزی بپرسد.

در همان زمان...

هایون تازه از کمپانی به ویلا برگشته بود.

روز سختی را پشت سر گذاشته بود.
بعد از دو پروژه بزرگ، تمام بدنش از خستگی درد می‌کرد.
اما وقتی وارد خانه شد، ناخودآگاه نگاهش به اتاق جونگکوک افتاد.

در را آرام باز کرد.

همه چیز همان‌طور مانده بود.
لیوان مورد علاقه‌اش...
چند کتاب روی قفسه...
و عطر ملایمی که هنوز در اتاق مانده بود.

هایون آرام لبخند زد.

روی تخت نشست و یکی از بالش‌ها را در آغوش گرفت.

«زود برگرد...»

همین یک جمله را آرام زمزمه کرد.

چند ساعت بعد...

هواپیمای جونگکوک در فرودگاه اینچئون به زمین نشست.

به محض باز شدن در هواپیما، بدون معطل کردن خبرنگارها از خروجی مخصوص عبور کرد.
محافظ‌ها به سختی خودشان را به او رساندند.
ماشین از قبل آماده بود.

راننده پرسید:

«آقا، اول کمپانی یا ویلا؟»

جونگکوک حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.

لبخند گرمی روی لبش نشست و گفت:

«خونه...»

ماشین در دل شب به سمت ویلا حرکت کرد.

و در همان لحظه...

هایون که روی مبل خوابش برده بود، اصلاً خبر نداشت...

کسی که تمام هفته دلتنگش بود،
تنها چند دقیقه با او فاصله دارد.

ادامه دارد...

زنگ در ویلا به صدا درمی‌آید... آیا هایون انتظار دارد پشت آن در، جونگکوک ایستاده باشد؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۵)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۴ ساعت از یازده شب ...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۲ صبح زود، هایون طب...

سلام فرشته های من چطورید؟ امیدوارم حالتون خوب باشه... می خوا...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۷ با باز شدن در اتاق...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۳۸ صبح زود، حیاط ویل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط