VAMPIRE

VAMPIRE
Part 28
پرش زمانی
ویو ا/ت
ادکلنی که هیونجین برام خریده بود رو به پشت لاله های گوشم زدم و برای آخرین بار خودم رو توی آینه دیدم و بعد از اتاق خارج شدم هیونجین توی ماشین منتظر بود پس دستی روی لباسام کشیدم و بعد از عمارت رفتم بیرون....
ویو هیونجین
منتظر ا/ت بودم که دیدم بلاخره اومد بیرون حتی از دور دیدنشم باعث میشد قلبم تند تند بزنه ولی این عشق اشتباهه و اون فقط یه دختره که برای رفع نیاز های مادی و معنویم باهاش ازدواج کردم...
به محض اینکه توی ماشین نشست بوی عطرش به صورت دیوانه واری توی کل فضای ماشین پیچید و نمیدونم چجوری ولی منو محو خودش کرد...
×هیونجین!(دستشو جلوی صورتش تکون داد)
_ب...بله؟
×ازت پرسیدم چطور شدم
_خوبی(سرد)
(پرش زمانی)
ویو ا/ت
وقتی رسیدیم هیون از ماشین پیاده شد و من هنوز غرق در زیبایی اون عمارت بودم اونقدری بزرگ بود که میشد صد نفر یا حتی بیشتر آدم داخلش زندگی کنن
ویو هیونجین
وقتی از ماشین پیاده شدم راه افتادم سمت در ورودی که دیدم ا/ت هنوز توی ماشینه نفس کلافه و عمیقی کشیدم و رفتم سمت در ماشین و به شیشه چند تقه زدم که نگاهشو داد بهم در ماشین رو باز کردم و ازش خواستم پیاده شه
و راه افتادیم سمت در ورودی عمارت...
×میگم...
_چیه؟
×پدر و مادرت اینجا تنها زندگی میکنن؟
_اره
×نمیترسن؟
_(سر جاش وایستاد و نگاه تاسف بارش رو داد به ا/ت)چرا باید بترسن؟
×خب میدونی من از خونه و عمارت های خیلی بزرگ میترسم چون اعتقاد دارم جن و ارواح زیادی داخلشون هست
_هنوز کوچولو و بچه ای بخاطر همینه که میترسی(به راهش ادامه داد)
×من بچه نیستم پیرمرد
_با همسرت درست صحبت کن
×(چشم غره)
وقتی جلوی در رسیدیم خانم زیبایی درو باز کرد که بیشتر بهش میخورد خواهر بزرگ تر هیونجین باشه ولی اون که بغیر از سویون خواهر دیگه ای نداره
م.ه: اوه پسر قشنگم خیلی خوش اومدی (هیونجین رو گرفت توی بغلش)
(ذهن ا/ت)
×این مادرشههه؟؟ حتی از منم جوون تره
چند سالشه؟ نکنه توی سن کم هیونجین رو باردار شده؟ نه اصن با عقل جور در نمیاد وقتی هیونجین ۱۱۲ سالش باشه مادرش باید خیلی بزرگتر باشه
م.ه: تو باید ا/ت باشی درسته؟
×بله از دیدنتون خیلی خوشبختم خانوم(تعظیم)
م.ه: منم همینطور عزیزکم (لبخند) بزار خودمو معرفی کنم(کمی مکث) من سوآ مادر هیونجینم
×اسمتونم مثل خودتون زیباست
م.ه: ممنونم توهم همینطور
×(لبخند)
م.ه: خب دیگه بریم داخل زیادی سر پا نگهتون داشتم
_(سرشو تکون داد)
با راهنمایی مامان هیونجین رسیدیم به پذیرایی اونجا مردی نشسته بود روی مبل هایی با طرح سلطنتی و پای راستشو انداخته بود روی پای چپش و پشتش به ما بود و با صدای قدم هامون از جاش بلند شد...

ادامه دارد🦇.......
دیدگاه ها (۳۹)

CHERRY BLOSSOMPart 6چشمام برای باز بودن زیادی خسته بودن پس ب...

CHERRY BLOSSOMPart 7ویو هانبا رز سمت خونه اش راه افتادیم وقت...

VAMPIREPart 27ویو ا/ت بعد از اینکه چند تا آزمایش انجام دادم ...

VAMPIRE Part 2۶(دو هفته بعد) ویو هیونجین کلافه به گوشیم نگاه...

Childhood love Part ۳ا/توقتی لباشو رو لبام گذاشت خشکم زد..آر...

تکپارتی اسمات از تهیونگ و جونگکوک و ا،ت ا،ت ویوسلام من ا،تم ...

عشق غیر ممکن part 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط