ناباور بهش نگاه رد و بعد چشمهات رو به مهمون ها دگه
ناباور بهش نگاه كردى و بعد، چشمهات رو به مهمون هاىِ ديگه دوختى و با ديدنِ اينكه اونها با كنجكاوى نگاهتون ميكنن، با صدايى آروم گفتى:
"خداىِ من!دارى چيكار ميكنى؟بلند شو همه دارن به ما نگاه ميكنن!"
نامجون اما، بى توجه نسبت به حرفت به كمكِ هردو دستش، يكى از پاهات رو گرفت و اون رو روىِ زانوىِ خم شده خودش قرار داد.
كفشِ پاشنه بلندى كه پات بود رو درآورد و نگاهى به پشتِ پات كه بخاطرِ كفش، كمى زده شده بود انداخت:
"نگاهِ بقيه چه اهميتى داره، بانوىِ من؟"
پلكى زدى و كمى تو فكر فرو رفتى:
"اين خيلى..جلب توجه ميك…"
جمله ات هنوز تموم نشده بود كه، مردِ مقابلت كفشِ خودش رو درآورد و بينِ جمله ات پريد:
"من حس و حالِ همسرم رو، به نگاه و توجهِ بيخودِ ديگران اولويت قرار ميدم هانا!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، اشاره اى به كفش هاىِ خودش زد:
"كفشِ من رو بپوش!پاهات بدجورى اذيت شده، اينو بپوش تا برگرديم خونه!"
صدای زجه زدناتون نمیاد😭😭
"خداىِ من!دارى چيكار ميكنى؟بلند شو همه دارن به ما نگاه ميكنن!"
نامجون اما، بى توجه نسبت به حرفت به كمكِ هردو دستش، يكى از پاهات رو گرفت و اون رو روىِ زانوىِ خم شده خودش قرار داد.
كفشِ پاشنه بلندى كه پات بود رو درآورد و نگاهى به پشتِ پات كه بخاطرِ كفش، كمى زده شده بود انداخت:
"نگاهِ بقيه چه اهميتى داره، بانوىِ من؟"
پلكى زدى و كمى تو فكر فرو رفتى:
"اين خيلى..جلب توجه ميك…"
جمله ات هنوز تموم نشده بود كه، مردِ مقابلت كفشِ خودش رو درآورد و بينِ جمله ات پريد:
"من حس و حالِ همسرم رو، به نگاه و توجهِ بيخودِ ديگران اولويت قرار ميدم هانا!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، اشاره اى به كفش هاىِ خودش زد:
"كفشِ من رو بپوش!پاهات بدجورى اذيت شده، اينو بپوش تا برگرديم خونه!"
صدای زجه زدناتون نمیاد😭😭
- ۵.۶k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط