ناپلئون گمشده (فصل سوم)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

پارت ۱۳

یک هفته گذشت.

سئول روی تخت خوابیده بود. زخمش خوب شده بود. ولی جای چاقو هنوز درد می‌کرد. نه توی بدن. توی روح. هر شب که چشم می‌بست، دوباره اون کوچه باریک رو می‌دید. اون چوب. اون تاریکی. اون اسلحه‌ای که از دستش افتاد و هیچوقت برنگشت.

تهیونگ هر روز می‌رفت بیرون. کوچه‌ها. کافه‌ها. کلوپ‌ها. هر جا که ممکن بود ردپایی باشد. اما هیچی. انگار کسی که سئول رو زد، توی هوا حل شده بود. یا شاید خیلی حرفه‌ای بود. یا شاید کسی بود که نمی‌خواست دیده بشه.

یک شب، تهیونگ برگشت هتل. صورتش شکسته بود. خسته. سئول روی تخت نشسته بود. به دیوار نگاه می‌کرد.

«پدر.»

تهیونگ نگاه کرد. «ها عزیزم؟»

«پیدا نکردید؟»

تهیونگ نشست کنارش. دستش را گذاشت روی دست سئول. «نه. هیچ اثری. نه از کلید. نه از پدربزرگت. نه از اون مرد.»

سئول نفس عمیقی کشید. «پدر... من فکر می‌کنم باید برگردیم.»

تهیونگ نگاه کرد. «چی؟»

«اینجا هیچی نیست. ما فقط داریم وقت تلف می‌کنیم. اون که مادرم رو دزدیده، نمی‌خواد ما پیداش کنیم. اون که منو زد، می‌دونست کجاییم. یعنی می‌دونه ما اینجاییم. ولی نمی‌خواد روبرو بشه. این یعنی...»

«یعنی چی؟»

سئول نگاه کرد به چشمهای پدر. «یعنی مادرم اونقدر براش مهم نیست که بیاد جلومون. یا...»

«یا چی؟»

«یا دیگه زنده نیست.»

سکوت.

تهیونگ دستش را محکمتر کرد. «نه. نه عزیزم. اینو نگو. مادرت زنده‌ست. اون کتابچه رو دیدی. خودش نوشته. زنده‌ست.»

سئول اشک توی چشمهایش بود. «پدر، ما چهارده سال منتظر موندیم. اومدیم اسپانیا. منو زدند. چاقو خوردم. هیچی پیدا نکردیم. شاید وقتشه قبول کنیم...»

«قبول کنیم چی؟ که شکست خوردیم؟ که ولش کنیم؟ که به برفی دروغ بگیم؟ که به خودمون دروغ بگیم؟»

سئول گریه کرد. «نمی‌دونم پدر. فقط خسته‌ام. از همه چی.»

تهیونگ بغلش کرد. محکم. «منم خسته‌ام. ولی نمی‌تونم ول کنم. نه برای خودم. برای تو. برای برفی. برای اون روزی که مادرت برگرده و ببینه ما ولش نکردیم.»

سئول چند دقیقه توی بغل پدر ماند. بعد آرام گفت: «باشه. ولی نه حالا. بذار برگردیم کره. نفس بکشیم. چند روزی. بعد دوباره فکر می‌کنیم.»

تهیونگ سرش را تکان داد. «باشه. فردا صبح برمی‌گردیم.»

---

فردا صبح، بلیط گرفتند. چمدانها را بستند. هتل را ترک کردند. سئول توی ماشین به ساختمان هتل نگاه کرد. به خیابون. به شهری که می‌رفتندش با امید و برمی‌گشتند با دست خالی.

توی فرودگاه، سئول ایستاد. به سالن نگاه کرد. به آدمهایی که می‌رفتند و می‌آمدند. به زندگی‌هایی که جریان داشت.

«پدر.»

«ها؟»

«توی بیمارستان، وقتی بیهوش بودم... یه چیزی دیدم. یا شاید خواب دیدم. نمی‌دونم.»

تهیونگ برگشت نگاه کرد. «چی دیدی؟»

«یه مرد. موهای مشکی. لباس سفید. کنار تختم وایساده بود. نگاهم می‌کرد. لبخند می‌زد. بعد رفت.»

تهیونگ قلبش تند زد. «شبیه کی بود؟»

سئول نگاه کرد. «نمی‌دونم پدر. شبیه مادرم. یا شاید فقط توهم بود. از درد. از دارو. نمی‌دونم.»

تهیونگ چیزی نگفت. فقط دستش را گذاشت روی شانه سئول. «بیا بریم. هواپیما منتظره.»

سوار شدند. هواپیما بلند شد. بارسلونا کوچک شد. زیر ابرها. تهیونگ به پنجره نگاه کرد. به شهری که امید را با خودش برده بود. و به خوابی که سئول دیده بود. شاید توهم بود. شاید نه.

شاید جونگ کوک هنوز جایی بود. شاید داشت نگاهشان می‌کرد. شاید منتظر بود تا آنها برنگردند. تا به جایی برسند که او نمی‌توانست.

هواپیما رفت سمت کره. سمت خونه. سمت برفی که منتظر بود. سمت ناامیدی‌ای که موقتی بود. چون تهیونگ قرار نبود تسلیم شود. نه حالا. نه هیچوقت.
دیدگاه ها (۱)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۴عمارت جدید. سرد. ساکت. برفی رو...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۲سئول را سوار ون مشکی کردند.هر ...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۱دو روز گذشت.تهیونگ و سئول هر ر...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۴سه روز بعد، تهیونگ خونه موند.صب...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۵جاده آشنا بود. درختها. پیچها. س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط