ادامه
ادامه
part 1,
ببخش که نتونستم برات خانواده خوبی باشم.
با اشک گفتم:
ـ این چه حرفیه مامان؟ تو و بابا بهترین بودین... این فقط یه سرنوشته، خوب میشی... قول میدم.
مامان لبخند زد:
ـ امیدوارم دخترم...
کمکش کردم بلند شه، بردمش بیرون و نشوندمش رو مبل. رفتم آشپزخونه، یه آبقند براش درست کردم آوردم دادم دستش.
ـ اینم آبقند برای مامان قندم.
مامان خندید گفت:
ـ مرسی دخترم...
بعد از شام، . نشسته بودم رو تخت... تخت که نه، بیشتر تختهسنگ بود، ولی همینم غنیمت بود برام.
کارت هنوز توی دستم بود. نگاهی بهش انداختم. زیر شماره، نوشته بود:
ایوان کرولوف
چه اسمی...
گوشیمو برداشتم، شماره رو گرفتم. چند تا بوق خورد، قطع شد. کلافه دوباره زنگ زدم.
این بار جواب داد:
ـ الو؟
ـ سلام... آقای کرولوف؟
صدای خشن و خوابآلودش تو گوشم پیچید:
ـ آره خودمم... چی میخوای نیمهشب؟
چه بیادب پررو! گفتم:
ـ بابت پیشنهاد آقای میخائیل کرولوف زنگ زدم. گفتن پرستار بشم؟
یه لحظه صداش جدیتر شد:
ـ حتما. صبح میتونی بیای برای ثبتنام. آدرس رو میفرستم.
تا خواستم چیزی بگم، تماسو قطع کرد.
با خودم گفتم:
«پولدارا چرا اینقدر گستاخن؟ لابد چون پول دارن.»
نگاهم افتاد به آینه قدیمی اتاق... تنها چیزی که خدا بهم داده بود، چهرهم بود.
پوستم سفید و لطیف، چشمام رنگش بین سبز و آبی روشن بود ، دماغ ظریف، لبای کوچیک و خوشفرم.
موهام طلایی ، صاف و بلند بودن و تا زیر شونههام میاومدن. با قد 160 سانتی، هیکل باریک و کشیدهای داشتم.
ولی از همه اینا، دلم بیشتر از قیافهم خسته بود.
کلافه ولو شدم رو تخت.
نفهمیدم کی خوابم برد...
---
پایان پارت ۱؛
part 1,
ببخش که نتونستم برات خانواده خوبی باشم.
با اشک گفتم:
ـ این چه حرفیه مامان؟ تو و بابا بهترین بودین... این فقط یه سرنوشته، خوب میشی... قول میدم.
مامان لبخند زد:
ـ امیدوارم دخترم...
کمکش کردم بلند شه، بردمش بیرون و نشوندمش رو مبل. رفتم آشپزخونه، یه آبقند براش درست کردم آوردم دادم دستش.
ـ اینم آبقند برای مامان قندم.
مامان خندید گفت:
ـ مرسی دخترم...
بعد از شام، . نشسته بودم رو تخت... تخت که نه، بیشتر تختهسنگ بود، ولی همینم غنیمت بود برام.
کارت هنوز توی دستم بود. نگاهی بهش انداختم. زیر شماره، نوشته بود:
ایوان کرولوف
چه اسمی...
گوشیمو برداشتم، شماره رو گرفتم. چند تا بوق خورد، قطع شد. کلافه دوباره زنگ زدم.
این بار جواب داد:
ـ الو؟
ـ سلام... آقای کرولوف؟
صدای خشن و خوابآلودش تو گوشم پیچید:
ـ آره خودمم... چی میخوای نیمهشب؟
چه بیادب پررو! گفتم:
ـ بابت پیشنهاد آقای میخائیل کرولوف زنگ زدم. گفتن پرستار بشم؟
یه لحظه صداش جدیتر شد:
ـ حتما. صبح میتونی بیای برای ثبتنام. آدرس رو میفرستم.
تا خواستم چیزی بگم، تماسو قطع کرد.
با خودم گفتم:
«پولدارا چرا اینقدر گستاخن؟ لابد چون پول دارن.»
نگاهم افتاد به آینه قدیمی اتاق... تنها چیزی که خدا بهم داده بود، چهرهم بود.
پوستم سفید و لطیف، چشمام رنگش بین سبز و آبی روشن بود ، دماغ ظریف، لبای کوچیک و خوشفرم.
موهام طلایی ، صاف و بلند بودن و تا زیر شونههام میاومدن. با قد 160 سانتی، هیکل باریک و کشیدهای داشتم.
ولی از همه اینا، دلم بیشتر از قیافهم خسته بود.
کلافه ولو شدم رو تخت.
نفهمیدم کی خوابم برد...
---
پایان پارت ۱؛
- ۵۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط