برادر خوانده
{برادر خوانده}
part:1
م/ت:تهیونگ ما رفتیم!
تهیونگ:برید!من که گفتم دلم نمیخواد برادر داشته باشممم!(داد)
پدر و مادرش بی توجه به اون رفتن
«پرورشگاه»
؟:خوب کدوم بچه رو میخواید؟!
م/ت:اونی که اونجا تنها نشسته!
؟:فهمیدم،جعون جونگکوک؟!
جونگکوک:بله؟!..
؟:تو توسط خانواده کیم انتخاب شدی!
جونگکوک:اونا...پدر و مادر منن؟!
؟:البته!همراهشون باید بری
جونگکوک سری تکون داد و رفت وسایلش و جمع کنه
پ/ت:چرا...تنها نشسته بود؟!
؟:جونگکوک ترس از اجتماع داره...یعنی پدر و مادر قبلیش باعث شدن ترس از اجتماع پیدا کنه و توی دوست پیدا کردن به مشکل برخورد کنه...
پ/ت:فکر کنم تهیونگ و جونگکوک برادرای خوبی بشن!
؟:البته،اون خیلی مهربونه...فقط خیلی نحیفه زودی میرنجه زیاد سرش داد نزنید و باهاش مهربون باشید
پ/ت،م/ت:حتما!
؟:راستی اون بچه یه امگاس!...
جونگکوک وسایلش و جمع کرد و به سمت اونا رفت
جونگکوک:من حاضرم(آروم)
پ/ت:پس بیا بریم خونه پسرم!
جونگکوک:بریم..
م/ت:بیا عزیزم!من هانام!
جونگکوک:منم جونگکوکم...مامان!
مادر تهیونگ و البته جونگکوک لپ خوردنی و تپل پسر و کشید
پ/ت:منم سونگ جو هستم پسرم!
جونگکوک:از دیدنتون خوشحالم!
«عمارت»
پ/ت:تهیونگ؟!(داد)
تهیونگ:بله؟!(داد)
پ/ت:بیا با برادرت آشنا شو!
تهیونگ لحظه اول مخالفت کرد ولی بعد از روی تخت بلند شد و طبقه پایین رفت...پسری و دید که سرش پایینه...
پ/ت:پسرم این برادرته،جونگکوک!
تهیونگ:منم تهیونگم!(سرد)
جونگکوک از لحن سرد پسر ناراحت شد...
جونگکوک:مطمعنید...من و به فرزند خوندگی قبول کردین؟!
پ/ت:البته!
جونگکوک سری تکون داد و آروم زمزمه کرد
جونگکوک:اتاقم کجاست؟!...
پ/ت:طبقه بالا بغل اتاق تهیونگه
جونگکوک چمدونش و برداشت و با سری پایین به طبقه بالا رفت
تهیونگ:چرا رفتین بچه آوردین از پرورشگاه؟!
پ/ت:به خودم مربوطه!برو باهاش آشنا شو...یادت نره!سرش داد نزنی...
تهیونگ بی حوصله بالا رفت و وارد اتاق جونگکوک شد
تهیونگ:هی پسره؟!(سرد)
جونگکوک سرش و بالا آورد و این تهیونگ بود که گرگش بی قراری میکرد...خیلی ریلکس توی دلش کلی فحش به گرگش داد و با لحنی یخ زده گفت
تهیونگ:فکر نکن چون اومدی اینجا من خیلی دوست دارم!برعکس من اصلا ازت خوشم نمیاد!
جونگکوک بغض کرد و رایحه اش تلخ شد...
جونگکوک:متاسفم که از من خوشت نمیاد!(بغض)
تهیونگ سعی داشت گرگش و کنترل کنه اما وقتی صدای لرزون و بغضی پسر و شنید قلبش تیر کشید...
«نکته:وقتی این علامت و دیدید:¥این علامت گرگ تهیونگه و این علامت∞علامت تهیونگه»
{¥:نباید کاری کنی بغض کنههه!
∞:به تو چه؟!}
تهیونگ:متاسف بودن تو واسم مهم نیست!فقط حد خودت و بدون!(سرد)
و بدون حرف اضافه ای از اونجا دور شد...
{¥:احمق اون پسر جفتته!
∞:امکان نداره!
¥:اگه قبولش نکنی گرگش میمیره!!
∞:بزار بمیره!}
گرگش زوزه ای کشید که درد قلبش بیشتر شد...
تهیونگ:توله سگ چرا تیر میکشی؟!
با تصور چشم های کهکشانی پسر،پوست بلورین و بدون لکش،بینی دکمه ایش،کمر باریکش،لب های سرخ و باریک پسر گرگش دوباره زوزه کشید
تهیونگ:فقط...خفه شو!
«وقت شام»
م/ت:پسرا بیاین شام!
جونگکوک و تهیونگ همزمان از اتاق اومدن بیرون..جونگکوک لباس آبی و شلوار مشکی گشاد پوشیده بود و تهیونگ تیشرت و شلوار گشاد و مشکی...
سر میز نشستن،پدر تهیونگ شروع کرد به صحبت کردن
پ/ت:خوب پسرم...چند سالته؟!
جونگوکوک:هجده سالمه!
پ/ت:امگایی؟!
جونگکوک:بله!
پ/ت:زمان هیتت کیه؟!
گونه های جونگکوک رنگ سرخی زیبایی به خودشون گرفتن و گفت
جونگکوک:ی..یک هفته دیگه!(خجالت)
پ/ت:باشه...غذات و بخور!
تهیونگ چشم غره ای به پسر رفت و مشغول خوردن شد...نمیدونست چرا خودش از اون پسر خوشش نمی اومد ولی برعکس گرگش اون و میخواست...بعد از شام جونگکوک به سمت اتاقش رفت..
«یک هفته بعد»
حالا جونگکوک هیت شده بود و دل درد امانش و بریده بود...مدام این ور و اون ور غلط میخورد دلش و گرفته بود...
م/ت:پسرم؟!این قرص ها رو بخور،درد دلت و بهتر میکنه!
جونگوکوک تشکر کرد و قرص و خورد
وقتی مادر تهیونگ بیرون رفت بلند شد و رفت اتاق تهیونگ،وقتی بوی رایحه وانیلی شدید به مشامش خورد بازم گرگش بی قراری کرد...
تهیونگ:چی میخوای؟!(سرد)
جونگکوک:م..میتونیم باهم بازی کنیم؟!
تهیونگ:مگه من مثل تو بچه ام؟!(سرد)
جونگکوک:منظورم گیم بود!
تهیونگ:حالا هرچی،برو بیرون!(سرد)
جونگکوک بغض کرد و وارد اتاق خودش شد...قرص ها اثر کرده بودن و حالا که دردش کم شده بود تصمیم گرفت بخوابه...ولی نه یه خواب معمولی...یک بسته قرص خواب آور و خورد و به خواب فرو رفت...
خوببب اینم پارت اول،نگران نباشید این فیک هپی انده✨
part:1
م/ت:تهیونگ ما رفتیم!
تهیونگ:برید!من که گفتم دلم نمیخواد برادر داشته باشممم!(داد)
پدر و مادرش بی توجه به اون رفتن
«پرورشگاه»
؟:خوب کدوم بچه رو میخواید؟!
م/ت:اونی که اونجا تنها نشسته!
؟:فهمیدم،جعون جونگکوک؟!
جونگکوک:بله؟!..
؟:تو توسط خانواده کیم انتخاب شدی!
جونگکوک:اونا...پدر و مادر منن؟!
؟:البته!همراهشون باید بری
جونگکوک سری تکون داد و رفت وسایلش و جمع کنه
پ/ت:چرا...تنها نشسته بود؟!
؟:جونگکوک ترس از اجتماع داره...یعنی پدر و مادر قبلیش باعث شدن ترس از اجتماع پیدا کنه و توی دوست پیدا کردن به مشکل برخورد کنه...
پ/ت:فکر کنم تهیونگ و جونگکوک برادرای خوبی بشن!
؟:البته،اون خیلی مهربونه...فقط خیلی نحیفه زودی میرنجه زیاد سرش داد نزنید و باهاش مهربون باشید
پ/ت،م/ت:حتما!
؟:راستی اون بچه یه امگاس!...
جونگکوک وسایلش و جمع کرد و به سمت اونا رفت
جونگکوک:من حاضرم(آروم)
پ/ت:پس بیا بریم خونه پسرم!
جونگکوک:بریم..
م/ت:بیا عزیزم!من هانام!
جونگکوک:منم جونگکوکم...مامان!
مادر تهیونگ و البته جونگکوک لپ خوردنی و تپل پسر و کشید
پ/ت:منم سونگ جو هستم پسرم!
جونگکوک:از دیدنتون خوشحالم!
«عمارت»
پ/ت:تهیونگ؟!(داد)
تهیونگ:بله؟!(داد)
پ/ت:بیا با برادرت آشنا شو!
تهیونگ لحظه اول مخالفت کرد ولی بعد از روی تخت بلند شد و طبقه پایین رفت...پسری و دید که سرش پایینه...
پ/ت:پسرم این برادرته،جونگکوک!
تهیونگ:منم تهیونگم!(سرد)
جونگکوک از لحن سرد پسر ناراحت شد...
جونگکوک:مطمعنید...من و به فرزند خوندگی قبول کردین؟!
پ/ت:البته!
جونگکوک سری تکون داد و آروم زمزمه کرد
جونگکوک:اتاقم کجاست؟!...
پ/ت:طبقه بالا بغل اتاق تهیونگه
جونگکوک چمدونش و برداشت و با سری پایین به طبقه بالا رفت
تهیونگ:چرا رفتین بچه آوردین از پرورشگاه؟!
پ/ت:به خودم مربوطه!برو باهاش آشنا شو...یادت نره!سرش داد نزنی...
تهیونگ بی حوصله بالا رفت و وارد اتاق جونگکوک شد
تهیونگ:هی پسره؟!(سرد)
جونگکوک سرش و بالا آورد و این تهیونگ بود که گرگش بی قراری میکرد...خیلی ریلکس توی دلش کلی فحش به گرگش داد و با لحنی یخ زده گفت
تهیونگ:فکر نکن چون اومدی اینجا من خیلی دوست دارم!برعکس من اصلا ازت خوشم نمیاد!
جونگکوک بغض کرد و رایحه اش تلخ شد...
جونگکوک:متاسفم که از من خوشت نمیاد!(بغض)
تهیونگ سعی داشت گرگش و کنترل کنه اما وقتی صدای لرزون و بغضی پسر و شنید قلبش تیر کشید...
«نکته:وقتی این علامت و دیدید:¥این علامت گرگ تهیونگه و این علامت∞علامت تهیونگه»
{¥:نباید کاری کنی بغض کنههه!
∞:به تو چه؟!}
تهیونگ:متاسف بودن تو واسم مهم نیست!فقط حد خودت و بدون!(سرد)
و بدون حرف اضافه ای از اونجا دور شد...
{¥:احمق اون پسر جفتته!
∞:امکان نداره!
¥:اگه قبولش نکنی گرگش میمیره!!
∞:بزار بمیره!}
گرگش زوزه ای کشید که درد قلبش بیشتر شد...
تهیونگ:توله سگ چرا تیر میکشی؟!
با تصور چشم های کهکشانی پسر،پوست بلورین و بدون لکش،بینی دکمه ایش،کمر باریکش،لب های سرخ و باریک پسر گرگش دوباره زوزه کشید
تهیونگ:فقط...خفه شو!
«وقت شام»
م/ت:پسرا بیاین شام!
جونگکوک و تهیونگ همزمان از اتاق اومدن بیرون..جونگکوک لباس آبی و شلوار مشکی گشاد پوشیده بود و تهیونگ تیشرت و شلوار گشاد و مشکی...
سر میز نشستن،پدر تهیونگ شروع کرد به صحبت کردن
پ/ت:خوب پسرم...چند سالته؟!
جونگوکوک:هجده سالمه!
پ/ت:امگایی؟!
جونگکوک:بله!
پ/ت:زمان هیتت کیه؟!
گونه های جونگکوک رنگ سرخی زیبایی به خودشون گرفتن و گفت
جونگکوک:ی..یک هفته دیگه!(خجالت)
پ/ت:باشه...غذات و بخور!
تهیونگ چشم غره ای به پسر رفت و مشغول خوردن شد...نمیدونست چرا خودش از اون پسر خوشش نمی اومد ولی برعکس گرگش اون و میخواست...بعد از شام جونگکوک به سمت اتاقش رفت..
«یک هفته بعد»
حالا جونگکوک هیت شده بود و دل درد امانش و بریده بود...مدام این ور و اون ور غلط میخورد دلش و گرفته بود...
م/ت:پسرم؟!این قرص ها رو بخور،درد دلت و بهتر میکنه!
جونگوکوک تشکر کرد و قرص و خورد
وقتی مادر تهیونگ بیرون رفت بلند شد و رفت اتاق تهیونگ،وقتی بوی رایحه وانیلی شدید به مشامش خورد بازم گرگش بی قراری کرد...
تهیونگ:چی میخوای؟!(سرد)
جونگکوک:م..میتونیم باهم بازی کنیم؟!
تهیونگ:مگه من مثل تو بچه ام؟!(سرد)
جونگکوک:منظورم گیم بود!
تهیونگ:حالا هرچی،برو بیرون!(سرد)
جونگکوک بغض کرد و وارد اتاق خودش شد...قرص ها اثر کرده بودن و حالا که دردش کم شده بود تصمیم گرفت بخوابه...ولی نه یه خواب معمولی...یک بسته قرص خواب آور و خورد و به خواب فرو رفت...
خوببب اینم پارت اول،نگران نباشید این فیک هپی انده✨
- ۱۳.۴k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط